تبليغاتX
مداد كم رنگ
مداد كم‌رنگ
جمعه 30 شهریور1386
...
+ امضا محفوظ
سه شنبه 19 دی1385
 

امضا محفوظ سلام رسوند. عذرخواهی کرد که تو خونه کامپیوتر نداریم تا آپ کنه و احساس شرمنده گی کرد که وقت نداره بره کافی نت.

                                                                               شبهای روشن

+ امضا محفوظ
پنجشنبه 16 آذر1385
براي امروز...
مثلا بدون شرحي به مناسبت روز دانشجو كه بي‌بخار نيست و رخوت‌زده نشده و بسيار باحال است و چندين "و" ديگر!
و البته براي دانشگاهي كه زنده است!

با تشكر از سيد مرتضي هاشمي مدني

+ امضا محفوظ
دوشنبه 13 آذر1385
جوش بي خود
نشد! پخش نشد و تنها به دليل يك خاطره شيرين «جوشي» بودن. همين!
بد وقتي هم كار را پس دادند كه نشود كاري‌اش كرد؛ با تمام وقت و زحمتي كه پايش رفت، مهم نيست. حتما حكمتي بوده...


تكمله: واقعا از كامنت هاي دوستان لذت بردم و توانستم تا حدي فيدبك‌ها را تشخيص دهم؛ به اين مي گويند يك جريان باز اطلاعاتي و بدون سانسور؛ از همه ممنونم!

•• اما حيفم آمد از برخي كامنت‌ها به آساني بگذرم، بالاخره خودش يك پست مي‌شود با عنوان تكمله(!):

۱. خدمت دوست ناشناسي كه تصور كرده بود من با وزير آموزش و پرورش پيشنهادي آقاي رييس‌جمهور نسبت دارم، عرض مي‌كنم كه با تمام احترام، من هيچ نسبت نزديكي با ايشان ندارم و فقط فاميلي‌هامان با هم فاميلند! تازه، گيرم چنين، "از فضل پدر مرا چه حاصل...؟"

۲. فكر مي‌كنم و اعتقاد دارم كه عقايد هر كسي براي خودش كاملا محترم است و البته قابل نقد.
قضاوت هوشمندانه، سر اين‌گونه حرف‌ها با ماست كه آگاهانه مي‌خوانيمش. حالا مي‌خواهد فقط لبخند بزنيم يا هشدار جدي‌اش بپنداريم و به فكر برويم. قصد من هم تنها بيان آزادانه و عريان حرف‌هايي بود كه همين اطرافند؛ نه زير سوال بردن، نه انتقال يك بد دفاع كردن و نه فراموشي غيرت ديني‌مان. باور كنيد!


•• از اين‌ها هم بسي لذت بردم:

ــ برداشت اول: ای وای! اين احمدی نژاد چقدر بده! من چقدر باهاش مشکل دارم اونقدر بهش انتقاد دارم که حد نداره! اصلا خجالت مي‌کشم جايی بگم اين رئيس جمهوره کشورمه!وای... آه... اوه... پيف...
برداشت دوم: ای وای من چقدر روشنفکرم !چقدر حاليمه ! چقدر ژورناليستم!چقدر با حقوق شخصی خودم آشنام! چقدر از مسائل روز دنيا سر در ميارم! چقدر خوب آينده را ميبينم!...وای...قربون خودم برم!
‎‎‎
•• آقا من به كسي بي‌احترامي كردم؟ تندروي كردم؟ من، نه ژورناليست و نه روشنفكرنما؛ اما حق دارم كه حرف متين خودم را -بي‌شعار- ‌بزنم؟ ندارم؟! (اما تكه لطيف و كم‌نظيري بود! مرسي!)


ــ كار عذاب‌آوري است كه از كسي ـ به دلايلي كاملاً شخصي ـ خيلی خوشت بيايد ...اما 2هفته هر روز که بلاگش را باز مي‌کنی ببينی ... كار عذاب‌آوري است كه از كسي ـ به دلايلي كاملاً شخصي ـ چندان خوشت نيايد...

•• چشم! اين عذاب را خوب درك مي‌كنم و با تمام مشكلات اين روزهاي شلوغ، همه سعي‌ام را مي‌كنم! (همه سعي‌ام!)
+ امضا محفوظ
دوشنبه 29 آبان1385
عذاب
كار عذاب‌آوري است كه از كسي ـ به دلايلي كاملاً شخصي ـ چندان خوشت نيايد و بعد مجبورت كنند (سفارش دهند) تا برايش كاري با فضاي سراسر مثبت بسازي و تو هم از سر رودربايسي يا علاقه به تجربه‌اي جديد يا حتي اجراي امر، آن كار را قبول كني و كلي كلنجار رفته باشي براي اجراي آن!
بعد در مقابل عمل انجام شده (يعني قبول تهيه همان سفارش) قرار گرفته باشي و حالا بايد فكر درست و حسابي هم بكار ببري...

اوضاع من هنگام قبول تهيه يك گزارش به مناسبت حضور رئيس‌جمهوري در سازمان صدا و سيما، دقيقاً اينگونه بود. گزارشي كه قرار است وقت بازديد "محمود احمدي‌نژاد" پخش شود...

•••ادامه خط خطي‌ها•••
+ امضا محفوظ
جمعه 19 آبان1385
مسئله زير را حل كنيد
پس از مدت‌ها وقت كردم و رفتم خريد كتاب. اولين كتابي كه خريدم، سوژه خود به خود پيدا شد!

فاكتور عجيب من

حالا با توجه به شكل؛ مطلوب است قيمت خريد كتاب، اگر وزن كتاب مورد علاقه 1/25 كيلوگرم باشد؟!
چنانچه مبلغ پرداختي، 2375 تومان باشد، وزن كتاب چقدر خواهد بود؟!


• تكمله 1: فكر كنيد مي‌خواستم در آستانه هفته كتاب به "مسئله" تكراري و ملال‌آور كتاب و كتابخواني در جامعه بپردازيم، آن‌وقت پاسخ چه بود؟ •
• تكمله 2: به قسمت رياضي مخ‌تان زيادي فشار نياوريد! اين مسئله براي حل كردن آفريده نشده است؛ چه برسد به آن "مسئله"! •

+ امضا محفوظ
دوشنبه 15 آبان1385
هستم!
عاقبت اين بلاي ناگهاني بلاگفا دست از سر من برداشت و بي‌خيال اين بلاگ بي‌نوا شد!
ماجرا از اين قرار بود كه در اوج اذيت‌هاي بلاگفا، يك روز بلاگم به كلي معلق ماند و بالا نيامد.
آنقدر نااميد شدم كه فضاي ديگري براي "مداد کم رنگ" گرفتم، اما پس از مشورت بسيار و با كمك عده‌اي از دوستان بلاگ درست شد...
اما اين تازه اول قصه بود كه تا مدت‌ها به هر دليل و با هر روشي وارد فضاي مديريت وبلاگ نمي‌شدم؛ از مرحله رمز مي‌گذشت اما وارد اصل ماجرا نمِي‌شد! طلسم...

هديه طولاني اين مرخصي اجباري، توسط همكاران و زحمت كشان بلاگفا نصيبم شد!

در اين بين چند موضوع براي نوشتن آماده كرده بودم يا در ذهن داشتم كه حسابي سوخت!
گزارش جلسه پادكست (البته دست نوشته‌هاي خودم هنوز نسوخته!)، يادداشتي درباره صاحبدلان و فيلم‌نامه‌نويسش، جشنواره خرماي زرين براي بهترين‌هاي ماه رمضان، ميم مثل مادر، تقاطع و . . . (البته شايد همت كردم و چند تا از اين موضوع‌ها را آپ كردم)

تكمله: قصدم فقط اعلام موجوديت بود؛ همين! •
+ امضا محفوظ
جمعه 28 مهر1385
براي خواهري كه شازده كوچولوي ماست!
آشنا مي‌زد؛ درست از همان وقتي كه دست در دست بابا، با آن كوله‌پشتي بامزه صورتي رنگش آمد و روبروي ما نشست.
آشنا مي‌زد؛ درست از همان زماني كه دفتر نقاشي كوچك و خوشگلش را درآورد و روي موكت سرد مصلي دراز كشيد و مداد‌شمعي‌هاي كوچكش را ولو كرد.
آشنا مي‌زد؛ درست از همان لحظه‌اي كه ميان دعا خواندن مامان و بابايش در شب قدر، شادمانه نقاشي مي‌كشيد، پاهايش را در هوا تكان مي‌داد و به صورت بابا لبخند مي‌زد.
درست از همان هنگامه حدس زدم كه مي‌شناسمش؛ شبيه كسي بود...
•••ادامه خط خطي‌ها•••
+ امضا محفوظ
سه شنبه 18 مهر1385
تاريخ تولد!
همراهم زنگ خورد. آن طرف خط گفت: " آقا شما شماره تلفنتونو مي فروشين؟" تعجب كردم. نه شماره ام رند است و نه ترتيب خاصي دارد!
گفت: "آخه تاريخ تولدم 4 خرداد شصته! خواستم شمارم با تولدم يكي باشه، اتفاقي شماره گرفتم، گفتم شايد بفروشينش!"
نه گفتم اما هنوز در بهت وامانده بودم...

• خب اين هم يك جورش است و این هم یک جور! •
• باتشكر از "صفر" كه اين ماجرا را يادم انداخت با این نوشته اش! •
+ امضا محفوظ
شنبه 15 مهر1385
حس نوشتن
مدت هاست كه باد به پشتم خورده و حسي نيست براي نوشتن اما امروز سر كلاس دكتر محسنيان‌راد تازه ـ پس از سالي ـ احساس دانشجو بودن هلم داد براي نوشتن.
خيلي وقت بود كه از حس دانشجويي خارج شده بودم ولي نوع تدريس استاد و احساس فرا گرفتن مطلبي نو و بديع آنقدر زير زبانم مزه كرد كه مجبور به تايپ كردن همين چند كلمه شدم. قدر اين كلاس را امثال من مي‌فهمند كه 3-4 سال را با بي‌استادي (روي اين كلمه تاكيد دارم) گذرانده اند و طبيعي است كه بر و بچه هاي سال دومي دنبال پايان كلاس باشند! دلم مي‌سوزد...

تكمله: اين مطلب، خيلي زودتر از اين حرف ها نوشته شده بود اما مشكل به روز كردن بلاگفا كار دستم داد و تاخير را موجب شد! اين يك مورد تقصير من نبود! همین مطلب هم با جان کندن آپ شد. •
+ امضا محفوظ