تبليغاتX
مداد کم رنگ
مداد کم رنگ
یکشنبه 30 بهمن1384
روز اعتراض
بيانيه دانشجويان معترض به بركناري دكتر نمكدوست‌تهراني از هيات علمي دانشكده ارتباطات


گاهي نرم ترين اخبار هم نمي‌تواند سختي و تلخي واقعه را تلطيف كند.
ما هرم وارونه نمي‌دانيم. شما تنظيمش كنيد: "دكتر حسن نمكدوست عضو هيات علمي دانشكده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي و پژوهشگر برتر سال از سمت خود بركنار شد."

SMS ها بكار افتادند و خبر، دهان به دهان، گوشي به گوشي، پست به پست پيچيد تا به اينجا رسيد. بي‌گمان اولين عكس‌العمل شاگردان و دوستانش بعد از تعجب، اعتراض است؛ كه ما روزنامه‌نگاران و دانشجويان به همين خاطر گرد هم آمديم تا مگر نيشتري باشيم بر چنبره مارپيچ سكوتي كه بر فضاي دانش دانشكده‌مان حاكم شده است تا براي ساعتي هم كه شده شعر همدلي سردهيم.

دور هم جمع شديم كه از استاد نمكدوست عذر خواهي كنيم؛ چرا كه ماييم مسبب همه اين مشكلاتش. ماييم كه او را به حق "محبوب‌ترين استاد علوم ارتباطات" نام نهاديم و ماييم كه دوستش داريم.

و چه غمگنانه است حسادت خشك‌مغزاني كه براي علم هم جناح بندي‌هاي سياسي مطرح مي‌كنند و حتي اين تجمع را هم حضوري سياسي مي‌خوانند. در حالي‌كه اگر ساعتي با استاد نشسته باشند، چيزي جز آرامش و اعتماد به نفس از او نمي‌آموزند. حال، ما شاگردان آرامش‌آموخته، چگونه بر طبل سياست بكوبيم كه مارا غم و سودايي دگر است؛ غم دانش و سوداي دانشگاه.

اگرچه مي‌دانيم كه شايد اين اعتراض، راه به جايي نبرد و رياست دانشگاه علامه طباطبايي براي اين بركناري دلايل خاص خود را مطرح و برآن پافشاري كند؛ اما اين را هم مي‌دانيم كه حضور ما در اينجا معنايي جز هوشياري قشر فرهيخته اين مرز و بوم ندارد. بنابراين تا زماني كه به خواسته‌هاي ـ فقط و فقط ـ دانشجويي ما توجه نشود، به اعتراض آرام خود ادامه مي‌دهيم.

و شايد، اين تنها بيانيه‌اي باشد كه تنها يك بند دارد:

حسن نمكدوست تهراني، اگرچه زماني عضو هيات علمي شد كه هنوز از پايان‌نامه دكتري‌اش دفاع نكرده بود، اما در كنار استاد مهديزاده، استاد پاكدهي و ديگران، وزنه‌اي بود براي گروه ارتباطات. بنابراين بايد همچنان عضو هيات علمي دانشكده ارتباطات باقي بماند.
(+) امضا محفوظ
شنبه 29 بهمن1384
روزي مثل امروز
اين وقت ها آن چيزي كه مثل نقل و نبات پيدا مي شود "شايعه" است. طبيعي است البته!

چرا؟ چون اولين تجمع ـ از نوع خودش ـ در دولت جديد باشد، كاملا صنفي لقب بگيرد، عده‌اي هرچند اندك در راه خراب كردنش قدم بردارند و بعد شايعه بوجود نيايد؟ اصلا مگر مي شود؟

كار سختي در پيش داريم و البته امتحان سخت تري. خوب مي دانم كه مي توانيم از عهده اش بربياييم. مطمئنم!

فردا (يا درست ترش با توجه به ساعت مي شود: امروز!)، ساعت 8 صبح، دانشكده علوم ارتباطات فراموش نشود! آن هم با اين هدف:
«نمكدوست» بايد همچنان عضو هيات علمي دانشكده ارتباطات باقي بماند.

* صحبتي براي ممنوعيت ورود دانشجويان دانشگاه هاي ديگر نشده اما بقيه اش با خداست!
* شنيده ايم كه شخص دكتر اصلا علاقه ندارند و راضي نيستند كه ماجرا سياسي شود يا دانشجويان به زحمت بيفتند. ما هم بايد به نظر استاد عمل كنيم.
* دوستان مي گويند كه استادكشون آخر را درباره استاد نمكدوست، بعد از اين ماجرا روي بلاگ بگذارم. چشم!
* به اميد خدا.
(+) امضا محفوظ
جمعه 28 بهمن1384
ما را می شناسید
ما را خوب می شناسید؛
از همان روز اولی که وارد دانشکده علوم ارتباطات (آن روزها اسمش علوم اجتماعی بود) شدیم، از همان نخستین لحظه ای که دغدغه رشته نحیف دوست داشتنی مان (ارتباطات) قطره قطره در جانمان ریخته شد، در به در، پی در پی، سایه به سایه پیگیر معضلات رشته مان بودیم.
و او همیشه بهترین مشاور دل سوز بود.

ما را خوب می شناسید؛
همان سال های اول آنقدر پررو بودیم که پشت در اتاق دکتر کیا (مدیر گروه) خانه کنیم. هنوز آنقدر شر و شور داشتیم که کابوس دکتر فرقانی (رییس دانشکده) شویم. هربار که می دیدنمان ـ شاید ـ چند تار موی سیاه، سپید می شد! از بس که ماجرای علمی گروه برایمان مهم بود.
و او همیشه بهترین راهنمای آرام بود.

ما را خوب می شناسید؛
از ضعف علمی رایج و به روز نبودن گروه، آنقدر دلگیر بودیم که به هرکس و هرجا پناه می بردیم تا اوضاع بهتر شود. هزار جور طرح و بحث راه می انداختیم، ایده می دادیم، حرف می زدیم تا حداقل راه حلی بوجود آید برای علوم ارتباطات مهجور! اما چه کنیم که درها همه بسته بود.
و او همیشه مرهم دردهایمان بود و محرم اسرارمان.

نمی خواهم زیاد بگویم، نمی خواهم مدح کنم، نمی خواهم اسیر شیفتگی شوم اما...


ما را خوب می شناسید؛
ما استاد دلسوز، استاد آرام، استاد راهنما، استاد مشاور، استاد مرهم و محرم را می خواهیم.

قضاوت کنید: این خواسته زیادی است که استاد "حسن نمکدوست تهرانی" عضو هیات علمی علوم ارتباطات نحیف و مهجور ما بماند؟

ما را شاید خوب بشناسید؛
ما منتظر می مانیم و امیدوار؛ درست مثل استادمان...
(+) امضا محفوظ
پنجشنبه 27 بهمن1384
فوری 6 : تصحیح
"اگر سرباز هم باشيم، سرباز علميم نه چيز ديگر!" راست می گوید این آقای مداد سیاه.

تا جایی که بشود سعی مان را خواهیم کرد که روز شنبه هم حرمت استاد "نمکدوست" حفظ شود و هم دانشجویان.

امید که از این امتحان، سربلند بیرون بیاییم.

(+) امضا محفوظ
پنجشنبه 27 بهمن1384
فوری 5 : انشعاب؟!
قرار شنبه ساعت ۸ صبح، هنوز سرجای خودش هست اما از سویی فکر نمی کردم که ابعاد قضیه تا این قدر گسترش یابد اما... مهم نیست! زدیم بر صف و رندان و هرچه بادا باد...

باز هم تاکید می کنم که هدف مان فقط عضویت دکتر نمکدوست در هیات علمی ارتباطات است  و هیچ ارتباطی با آن هایی که به ماجرا ابعاد سیاسی می دهند، نداریم.

*حساب ما را جدا کنید اصلا! (چه می دانم، به این می گویند انشعاب یا چیز دیگری؟)*

در این شرایط که هر لحظه با یک تماس یا sms یا منع می شوم یا تهدید، یک لطیفه بامزه بدجوری فاز می دهد!!

(+) امضا محفوظ
پنجشنبه 27 بهمن1384
فوري 4 : سربازان شنبه!
بالاخره شد. توانستيم به كمك بچه ها ساعت تحصن يا تجمع (يا هرچه اسمش را مي گذارند) را فيكس كنيم: 8صبح روز شنبه. سه راه ضرابخانه، گل نبي، دانشكده علوم ارتباطات.

اما نگرانم. بيشتر از هر كس ديگري. اين ماجرا و sms مشهوري كه همه جا پيچيد كار من و "محسن" بود و كميته 5 نفره ما. و حالا نگرانم كه قضيه سياسي شود، يعني بيش از حد رنگ و بوي سياسي بگيرد. آن وقت، هم وجهه استاد خراب مي شود و هم كار ما ابتر مي ماند.

با هرجا و هركس هم كه صحبت كردم يا مصاحبه، گفتم كه نمي خواهيم و نمي گذاريم كه سواستفاده هاي سياسي بچربد به يك خواسته ساده دانشجويي.

شخصا كاري به ريشه هاي اين ماجرا ندارم و نمي خواهم بدانم كه چه نيتي پشت اين كار بوده. نه وقت پيگيري و ايجاد مشغوليت ذهني را دارم و نه حالش را...

من ـ يا بهتر بگويم ـ "ما" كساني كه اين اعتراض دانشجويي را مطرح كرديم، فقط و فقط مي خواهيم استاد همچنان عضو هيات علمي بماند و تدريس كند. و نه هيچ چيز ديگر.

نگرانم. نه براي خودم. براي روز شنبه و وجهه استاد عزيزم. شايد روز شنبه، بشود مرز كم رنگ يك درخواست به حق دانشجويي را با جوگيري هاي سياسي مشخص كرد. شايد...

فعلا فقط اميدوارم. همين!
(+) امضا محفوظ
پنجشنبه 27 بهمن1384
كار سخت
خيلي سخت است كه در چنين شرايطي (ماجراي استاد نمكدوست را مي گويم) بخواهي استادكشون آخر را بنويسي. خيلي سخت است كه مجبور باشي بر احساساتت غلبه كني و جانب انصاف را هم داشته باشي و...

اما من اين كارهاي سخت را دوست دارم. به زودي آخرين استادكشون را درباره دكتر حسن نمكدوست خواهيد خواند.

تكمله:
به خصوص اگر در ادامه اين قضيه، استاد خانيكي زنگت زده باشد و كلي درباره ماجراي استاد نمكدوست دلگرمي ات داده باشد و تازه اولين استادكشونت را (كه درباره خودش بود) با مهرباني نقد كرده باشد و با تو درمورد بخش هايي از آن بحث كرده باشد و آخر سر هم گفته باشد: "نمكدوست شانس آورد كه در اين روزها نوبتش شد! لابد زياد ازش تعريف مي كني"
(+) امضا محفوظ
چهارشنبه 26 بهمن1384
فوری 3 : آی آدم ها

"دات" را بخونید.

دکتر یونس شکرخواه نوشته:

 

"رفیق قدیمی من است. دوره های فوق لیسانس و دکتری را با هم و کنار هم سپری کردیم؛ با هم پیر شدیم.
من استخدام دانشکده نیستم؛ اما او هست؛ یعنی بود و دلم می خواهد بماند. وقتی در راهروی طبقه دوم دانشکده اتاق گرفت؛ یک کلید هم برای من ساخت! تا من هم؛ اتاق داشته باشم!
ديروز ظهر وسط جلسه هفتگی سه شنبه هایم با دکتر کاظم معتمد نژاد در مرکز پژوهش های ارتباطات بود که زنگ زد و .... جلسه بر خلاف همیشه طول کشید. جلسه یا ثانیه ها؟
عصر رفتم دفتر کارش در خبرگزاری میراث فرهنگي. روبرویش نشستم؛ همان لبخند دوست داشتنی و پر شرم همیشه را داشت؛ این بار با چشمانی در هاشور اندوه.
بهش گفتم؛ خبر دادن بلد نیستی؛ مقدمه ای می خواهد و کش و قوسی تا آدم سکته نکند؛ آن هم قلب پرولاپسی و اسپاسمي من ...
چای ریخت؛ گپ زدیم و غروب يك تاکسی دربست گرفتیم؛ طرف خانه هایمان.
من هنوز امیدوارم راهی پیدا شود و او در دانشکده ای که در آنجا از لیسانس تا دکترا درس خوانده و معلم همانجا هم شده باقی بماند. به یقین؛ فضای دانشگاهی ما به دانش دکتر حسن نمک دوست تهرانی نیاز دارد و به گمانم قوانین استخدامی باید به این دانش؛ برگ و بار بدهد نه او را از محیط طبیعی اش جدا کند.
رفیق قدیمی من سختی زیاد کشیده؛ اما به گمانم این آدم عاطفی از اینکه این بار باید از محیطی فاصله بگیرد که در آن بزرگ شده و به در و دیوارش و به دانشجویانش خو گرفته؛ سخت ترین ثانیه هایش را تجربه می کند. این را چشمانش به من می گفت وگرنه بر لبانش همان لبخند همیشگی بود.
او بازهم درس خواهد داد؛ ولي كاش در همين دانشكده خودمان.
اميدورام دكتر كاظم معتمد نژاد پدر علمي همه ما مثل هميشه راهي بيابد و ماجرا حل شود. دكتر مثل هميشه اميدوار بود."

 

"رو در رو" را بخونید. دکتر احمد توکلی گفته:

"در خبري كه اميدوارم غير موثق باشد، شنيدم كه به كار آقاي دكتر نمكدوست همكار خوب و استاد فرهيخته و با سواد رشته ارتباطات و روزنامه نگاري در دانشكده علوم ارتباطات علامه طباطبايي پايان داده شده است. اميدوارم اين خبر شايعه اي بيش نباشد.درعصر ارتباطات، دانشگاه بيش ازهر زمان ديگر نيازمند وجود افرادي همچون اوست."

نظر شما؟

(+) امضا محفوظ
چهارشنبه 26 بهمن1384
فوری 2 : این جا ماجراست
شنبه، ۸ صبح: اعتراض جدی به عدم حضور (اخراج) محبوب ترین استاد دانشکده علوم ارتباطات؛ دکتر حسن نمکدوست تهرانی.

تنها خواسته: تدریس در دانشکده و حضور در هیات علمی علوم ارتباطات.

همین! نه چیز دیگری.

(+) امضا محفوظ
چهارشنبه 26 بهمن1384
فوری 1
شنبه ساعت ۱۰ صبح، دکتر حسن نمکدوست کلاس دارد.
آیا می توانیم او را دوباره به کلاس بیاوریم؟
 
ما باید ثابت کنیم که کدام یک بیشتر "حق" دارند:
دانشجویان یا ...
 
تا شنبه.
(+) امضا محفوظ
چهارشنبه 26 بهمن1384
ما می توانیم...

 

وقتی داشتم با وسواس زیاد متن استادکشون (6) را درباره «حسن نمکدوست تهرانی» می نوشتم، وقتی که قراربود بلاگم را آپ کنم و بلاگفا راه نمی داد، وقتی با استاد درمورد ساعات درسی اش صحبت می کردم، وقتی او را در همایش «چالش های حقوق مطبوعات» و در روز جهانی ارتباطات به عنوان بهترین و محبوب ترین استاد انتخاب کردیم...

 

فکرش را هم نمی کردیم که روزی چنین اتفاقی بیفتد، به همین سادگی:

 

از استاد نمکدوست خواسته اند که برای تسویه حساب مراجعه کند.

 

بهترین استاد را نداشتن، پای تعلیم او نشستن، درد بزرگی است برای دانشجویانی که استادان خوبشان به عدد انگشتان یک دست هم نمی رسد.

 

از حالا تا نمی دانم کی، این بلاگ تبدیل می شود به بلاگ حمایت از استاد حسن نمکدوست.

(+) امضا محفوظ
شنبه 22 بهمن1384
استادكشون ـ 5 : دكتر محمد مهديزاده
اميد كه به دل نگيرد كسي و به حساب همان تكه هاي يك دانشجو، پشت همان صندلي هاي يك كلاس درس بگذارد؛ يك فضاي شوخ و شنگ...
پس خودتان زحمت بكشيد و بعد از هر عبارت مقدار فراواني علامت تعجب بگذاريد!!


توصيف ميوه اي: انگور.
توصيف سينمايي: يك ذهن زيبا.

تيتر پيشنهادي: آرامش در حضور ديگران.
هديه پيشنهادي براي روز تولد: دوره كامل مجله رسانه.

فيلم پيشنهادي براي تماشا در ايام بي كاري: خانه خنجرهاي پران (ژانگ ييمو) (كمي تنوع در زندگي بد نيست!).
كتاب پيشنهادي براي مطالعه در ايام بي كاري: جزيره سرگرداني (سيمين دانشور).

فيلم پيشنهادي براي ساختن: هيچ (فيلمي براي همه كس و هيچ كس)
كتاب پيشنهادي براي نوشتن: تحشيه بر نظريه هاي ارتباط جمعي (حل المسائل يا همچين چيزي!)

ترانه: تا در قفس بال و پر خويش اسير است / بيگانه پرواز بود مرغ هوايي...
درجه بندي: ****

نظر شخصي: مستقيم، خط صاف و ساده، مهربان، آرام، بي حاشيه، ساكت، پر رمز و راز، دل رحم و... (بي خيال! درباره او بيشتر از اين نمي توان توصيف گفت؛ سخت است!)

همين كه درس سخت فهمي چون "نظريه هاي ارتباط جمعي" را ـ با آن اصطلاحات الكي پيچيده اش ـ تدريس مي كند، عالي است! از او زياد مي توان ياد گرفت به شرطي كه رفيقش باشي (البته اهل رفاقت خفن هم نيست!) و سر كلاس ها حضور بهم رساني!

جزوه اش نسبت به جزوات مشابه اش (!) شاهكار است، اما گويا نتوانسته آن را هم از افتادن به دام پيچيده گويي ـ كه آفت ناجور اين جور كتاب هاست ـ نگه دارد و برخي فصل هايش بدجوري شش مي زند!

آخر كلام يك نظر بيش از اندازه شخصي است:
او مي توانسته يك نابغه باشد اما... مي توانسته يك گلادياتور واقعي يا يك آپاچي باشد اما... مي توانسته يك محافظه كار مفرط نباشد اما... مي توانسته اكتيوتر و فعال تر از اين باشد اما... مي توانسته عدد "يك" (كه حاصل ضربش هميشه همان عدد ضرب شده است) نباشد اما...

بگذريم؛ ولي ناگفته نماند كه او "خوب" است، آنقدر كه نمي توان چيزي گفت! پس هيچ...


تكمله: آخرين استادي كه مهمان اين سلسله مطالب خواهد شد، استاد "حسن نمكدوست تهراني" است. منتظر استادكشون ـ شماره ويژه ـ باشيد!
(+) امضا محفوظ
دوشنبه 17 بهمن1384
استادكشون ـ 4 : دكتر باقر انصاري
اميد كه به دل نگيرد كسي و به حساب همان تكه هاي يك دانشجو، پشت همان صندلي هاي يك كلاس درس بگذارد؛ يك فضاي شوخ و شنگ...
پس خودتان زحمت بكشيد و بعد از هر عبارت مقدار فراواني علامت تعجب بگذاريد!!


توصيف ميوه اي: آناناس.
توصيف سينمايي: جان سخت.

تيتر پيشنهادي: وكيل مدافع رسانه ها.
هديه پيشنهادي براي روز تولد: كتاب جوك و لطيفه (تا بلكه كمي بخندد).

فيلم پيشنهادي براي تماشا در ايام بي كاري: روح (آلفرد هيچكاك) / شركت هيولاها (پيت داكتر).
كتاب پيشنهادي براي مطالعه در ايام بي كاري: خانه پريان 1و2 (تورج زاهدي).

فيلم پيشنهادي براي ساختن: حق گرفتني است (احتمالا اين فيلم به دليل سخت گيري هاي بي اندازه كارگردان به سرانجام نمي رسد!)
كتاب پيشنهادي براي نوشتن: حقوق و مسئوليت هاي اجتماعي رسانه ها (حتما كتاب هم به سرنوشت فيلم دچار خواهد شد!)

ترانه: ...
درجه بندي: ****

نظر شخصي: مثل فيلم هاي وسترن مي ماند! يعني پشت آن ستاره فلزي (!) قلبي از طلا دارد. جدي مي گويم؛ روزهاي اول آنقدر همه مان را از سختي درس، نظم كلاسي و حضور به موقع در كلاس ترساند كه يا به حذف فكر كرديم يا فاتحه خوانديم براي درس! اما جلسه به جلسه همراه شد، راه آمد تا اينكه آخر خودش هم با تاخير به كلاس آمد و من را با 6 جلسه غيبت، حذف نكرد!

درس به شدت جذاب "حقوق ارتباط جمعي" را به خوبي درس داد. مدل تدريس اش هم عالي بود؛ روان، مسلط و نكته سنج به همراه مثال هاي متعدد. آخر ترم هم خيال مان را راحت كرد كه "همه تان مي افتيد با اين وضعيت درس خواندن"! حالا هنوز نمره ها نيامده...

او فقط يك بار، سركلاس كت اش را درآورد. فقط يك بار خنديد. فقط يك بار با تاخير آمد. انصاري دانش بسيار، خشكي اخلاق، لطافت برخورد، اخم در صورت، دلي رحيم و جمعي از صفات متضاد ديگر را با هم دارد. او با تمام سخت گيري هايش، واقعا بهترين است.
(متاسفانه ترم آينده او نيست و به جايش دختر پدر علم ارتباطات ايران، يعني رويا معتمدنژاد به كلاس مي آيد.)

تكمله: عذر مي خواهم كه تا به اين حد در پست ها تاخير افتاد.
(+) امضا محفوظ
یکشنبه 9 بهمن1384
پيشنهاد بي شرمانه!
حاتمي كيا در چند فيلم اخيرش نشان داده كه گويا به خوبي با مقوله طنز آشناست! او توانسته در بحراني ترين شرايط فيلم هم از زير بار اين كار سخت، سربلندانه بيرون بيايد و لبخند را (بدون ضربه زدن به موقعيت هاي فيلم) روي لب تماشاچيان بنشاند.

كافي است نگاهي بياندازيد به "ارتفاع پست" كه در لحظه هاي پرتنش سقوط هم تصوير ابوالفضل را (با بازي خيره كننده شفيعي جم) مي بينيم كه انگار دارد براي سلامتي... مي گويد: صلوات!

يا در "به نام پدر" بيننده را با سكانس خروج دختر از اتاق عمل و سالم ماندن پايش و واكنش اطرافيان، شوكه مي كند و بعد با: "عمل عقب افتاده..." همگي را به نرمي مي خنداند.

مي خواستم به حاتمي كيا پشنهاد كنم كه يك بار براي هميشه، ساخت يك فيلم طنز را امتحان كند.
شايد نتيجه كار، با توجه به سابقه فيلمسازيش، جالب شود!



يك هشدار مهم: بر باد رفته

او در دو فيلم آخرش (البته همان هايي كه ما ديده ايم) تغير لحن تندي نسبت به بعضي شخصيت هاي داستان دارد. آدم هاي ظاهرالصلاح نا اهلي كه در فيلم ديده مي شوند، به شدت كاريكاتوري نشان داده شده اند و البته به صورت كاملا غيرقابل دركي سنگ دل!

نمي دانم اشكال كار كجاست؟ ما هم آدم هايي اين گونه را به خوبي مي شناسيم اما نه تا به اين حد بد فرم؛ در "اتفاع پست" مامور امنيتي اول كه خون جلوي چشمانش را گرفته و كمر به انتقام بسته، ناگهان از شهدا و خون رفته براي انقلاب مي گويد!

در "به نام پدر" شخصيت منفور داستان (اين منفور را هم مي شد از نظرات مردم و واكنش دفاعي شان دريافت) يعني مدير موسسه خيريه انصار كه بعدها باعث مشكلات فراوان و سنگ دلانه اي براي پدر مي شود، سخن از خدمت براي خلق خدا و... به ميان مي آورد و با لحن به شدت متظاهرانه اي از پول خلق خدا مي گويد!

حاتمي كيا را چه شده؟! كسي منكر وجود چنين دين فروشان لاقيدي نيست اما او به تاثير غيرقابل انكار فيلم هايش فكر نمي كند؟ آن هم براي مردمي كه چنين شيفته فيلم هايش هستند؟

فراموش نمي كنم كسي را كه پس از ديدن "ارتفاع پست" و اظهارنظرهاي بغل دستي هايش درمورد آن سكانس، مي پرسيد: اگر آن مرد اين حرف ها را نمي گفت، چه مي شد؟ از فيلم چه كم مي آمد؟

و راست مي گفت!

او ديگر به ديدن فيلم هاي "حاتمي كيا" نمي رود! براي او "حاتمي كيا" اسطوره اي است تو خالي و آرزويي است بر باد رفته!

آقاي حاتمي كيا! به فكر علاقه مندان تان باشيد! كمي...


تكمله: در اين چند پست، مطالب به شدت بلند شد و اين خارج از قواعد نگارش رسانه اي است. خودم مي دانم، شما ببخشاييد!
(+) امضا محفوظ
جمعه 7 بهمن1384
روزگاري جنگي بود...
چند كلمه اي درباره به نام پـدر


در راستاي همان خالي نبودن يك وبلاگ از مطالب سينمايي، آن هم درست در زمان جشنواره، اين مطلب جسته و گريخته را داشته باشيد:

بگذاريد همين اول بحث را دو پاره كنيم.

اول: فراموش كنيم كه كارگردان فيلم "به نام پدر" فردي به نام «ابراهيم حاتمي كيا» است.
دوم: يادآوريم كه «ابراهيم حاتمي كيا» اين فيلم را ساخته، با تمام حاشيه ها و گذشته هايش.

***

->اول: درام يعني اين!

فيلم، فيلم خوبي است، به تمام معنا. از تيم حرفه اي و كاربلدي بهره مي برد؛ فيلم برداري غالبا قاب هاي چشم نوازي را به رخ مي كشد. بازي ها عالي است. موسيقي حرف ندارد (هرچند بسيار به چشم مي آيد). فيلم بيان دراماتيك خوبي دارد. تعليق در هر لحظه تماشاگر را به دنبال خود مي كشد. فيلم از شروع ميخكوب كننده اي هم برخوردار است. موقعيت هاي ايجاد شده توسط نويسنده، واقعا خردكننده شده (در چارچوب همان قواعد دراماتيك) و به خوبي بوسيله كارگردان از آب در آمده است.

همراهي همه تماشاگران را در تمام طول فيلم مي شود مشاهده كرد. تماشاگراني كه تحت تاثير موقعيت هاي خردكننده فيلم (روي آن تاكيد دارم) قرار گرفته اند و...
بگذاريد براي اين ادعايم يك شاهد مسلم (و كمي عجيب) بياورم:

من فيلم را در جمع "مردم" ديدم نه منتقدان يا روزنامه نگاران و گواه مدعايم، صداي فين فين (!) و دست هايي است كه به سمت صورت ها مي رفت تا اشكي را جمع كند! اين نشان مي دهد كه كارگردان _ هر كه مي خواهد باشد _ توانسته از پس موقعيت هاي دراماتيك فيلم سربلند بيرون بيايد.

بيان روان، خطي و ساده داستان فيلم و بيان حرف هاي نهفته در آن، در مقاطعي از فيلم جواب داده است. هرچند برخي از ديالوگ ها _ به نظر من _ به خوبي در دهان بازيگران، در آن موقعيت ها ننشسته و از فيلم بيرون مي زند و البته به شعارهاي نشكافته مي ماند؛ اولين سكانس هاي ديدار پدر و دختر در آن شرايط بحراني و يكي به دو كردن آن ها و بيان شعارهاي نخ نما شده، نمونه اي از اين ضعف است.
آقاي كارگردان يا آقاي نويسنده مي توانست بدون توسل به چنين ديالوگ هايي، به سادگي هرچه تمام تر، داستانش را تعريف كند. البته اين نظر شخصي من است.

نبايد از آن پايان خوب گذشت كه از امتيازهاي ديگر فيلم است.


-> دوم: به نام حاتمي كيا

اين درست همان جايي است كه همه مي لنگند _ انگار _. ايجاد تناسب بين توقعات، خواسته ها و انتظارات ما از كارگردان و آن چه مي بينيم، بسيار سخت است. به خصوص اگر با كسي چون «ابراهيم حاتمي كيا» طرف باشيم.
همه از او _ به درست يا غلط _ توقع دارند كه كار متفاوتي ساخته باشد، تجربه جديدي را نشان بدهد، حرف تازه اي رو كند، نظر متفاوتي بدهد يا...

يا بي راهه مي رويم يا توقع مان زيادي است! شايد هم كار درستي نباشد كه براي يك هنرمند، "ما" (به عنوان منتقد، علاقه مند فيلم هايش يا يك مخاطب ساده) تعيين تكليف كنيم. "ما" بگوييم كه كاش چه چيزي ساخته بود. "ما" خواسته هايمان روي پرده، برآورده نشده اما "او" حرفش را زده، دغدغه اش را به تصوير كشيده، فيلمش را ساخته و حالا با تمام گذشته هاي درخشانش پيش روي ماست.

بگذاريد در مقام همان يك مخاطب ساده بگويم كه:

آقاي حاتمي كيا! فيلم خوبي ساخته بوديد، دوستش داشتم، به همراه تمام آدم هايي كه بدون حضور شما، ايستاده، برايتان كف مي زدند، ايستادم و...
اما كاش كمي "به روز" مي شديد. نگاه مي كرديد كه دردهاي ما نسل پس از جنگ، ديگر اين حرف ها نيست! روزگاري جنگي بوده و شايد روزي هم باشد؛ ولي شما كه براي گفتن اين حرف ها، فيلم ها ساخته بوديد. من، نه منتظر يك شاهكار بودم و نه تجربه اي جديدي از شما، بلكه تنها مي خواستم حرف "تازه اي" از كلام دوربين شما بشنوم. همين!
فكر نكنم اين توقع زيادي باشد... نه؟!


بهترين ديالوگ:
(نمي خواهم مثل بقيه، بگويم ديالوگ تكراري: جنگ هنوز تمام نشده يا ديالوگ هاي جنگي از اين دست!) گفت و گو بين دختر و پسر در بيمارستان، از شاهكارهاي فيلم شده: فرشته ها دو تا پا دارند...

بهترين سكانس:
از اين نمي توان گذشت كه "اي خدا" هاي حاتمي كيا هميشه بهترين اند. به خصوص كه اين بار با بازي پرستويي باشد؛ سكانس بالاي تپه بهشت بهترين و تاثيرگذارترين سكانس فيلم بود. عالي!
ادامه دارد...
(+) امضا محفوظ
پنجشنبه 6 بهمن1384
سقوط
محكم و قاطع حرف مي زد. جدي و خشك. متين بود اما لبخند، گذرا روي لبانش مي نشست. با شوخي و مزه پراني هم ميانه اي نداشت، اصلا!

براي ادامه حرفش دنبال مثالي مي گشت. آب دهانش را قورت داد. با همان لحن رسمي و سنگين كه هميشه همراهش بود، گفت:

"شايد به خوبي مرتبط نباشد اما فرض كنيد... فرض كنيم كه يك كشتي سقوط كند و ده نفر بميرند..."

(كتابخانه دانشكده علوم ارتباطات)
(+) امضا محفوظ
چهارشنبه 5 بهمن1384
سرگردان ميان زمين و آسمان
مجله "نسيم" در شماره سوم خود، تك نگاري خوبي از "امير قادري" (معرف حضور كه هست؟) چاپ كرده درباره "ابراهيم حاتمي كيا" كه با تيتر فوق العاده اش ("دن كيشوت وقتي آرام شد كه مرد") و آغاز جاه طلبانه و جذابش _ قطعا _ ارزش خواندن دارد:

"او يك فرصت طلب است يا كارگرداني كه باتيزهوشي، ذهن مخاطبش را مي‌خواند؟ حاتمي كيا يك نان به نرخ روز خور است يا هنرمند صادقي كه همه زورش را مي زند تا در گرفت و گيرهاي اجتماعي دوران گذار، راه خودش را پيدا كند و دغدغه هاي ذهن آشفته اش را روي پرده به تصوير بكشد؟
طرفدارانش بيشترند اما مخالفانش هم كم نيستند. هرچه هست، ابراهيم حاتمي‌كيا، پرطرفدارترين فيلمساز نسل بعد از انقلاب است؛ كسي كه حالا ديگر اولين نمايش فيلم اش در جشنواره همان قدر مهم است كه تازه ترين اثر مسعود كيميايي و ناصر تقوايي و بهرام بيضايي و داريوش مهرجويي.
چه ابراهيم را اندازه آنها قبول داشته باشيد، چه نه..."

و مطلبش را با اين شروع غافل گيركننده به بررسي دوران هاي مختلف فيلمسازي حاتمي كيا و قهرمانانش اختصاص داده است.
قادري با يك پايان بندي باشكوه، متنش را خاتمه داده:

"...ابراهيم حاتمي‌كيا حالا در ميانه شهر شلوغي كه آسمانش از دود سياه شده، ايستاده و همچنان دارد فيلم مي سازد. از داستان دو فيلم آخرش، به رنگ ارغوان و به نام پدر، مي شود پيش بيني كرد كه دردش هنوز درمان نيافته.
هنوز بين زمين و آسمان سرگردان مانده. روح دن كيشوت سينماي ما دنبال راهي مي گردد كه به زمين نزديك شود، اما از آسمان هم زياد فاصله نگيرد.
فعلا كه انگار خبري از آرامش نيست."

مطالعه اين مطلب به وقت صرف شده اش _ واقعا _ مي ارزد.

تكمله: درست كه از جشنواره هم به خاطر همين امتحان‌هاي كذايي عقب افتاده‌ام، اما مي شود از برخي نوشته ها لذت برد تا اين وبلاگ از وجود يك مطلب جشنواره اي (آن هم در اوج رقابت هاي سينما-بلاگي) خالي نماند!
(+) امضا محفوظ
سه شنبه 4 بهمن1384
استادكشون ـ 3: دكتر اميرهوشنگ عباس زاده
اميد كه به دل نگيرد كسي و به حساب همان تكه هاي يك دانشجو، پشت همان صندلي هاي يك كلاس درس بگذارد؛ يك فضاي شوخ و شنگ...
پس خودتان زحمت بكشيد و بعد از هر عبارت مقدار فراواني علامت تعجب بگذاريد!!


توصيف ميوه اي: گوجه فرنگي (به سفارش نويسنده "مداد سياه"، له شده البته!)
توصيف سينمايي: طالع نحس (2) / اينديانا جونز (1).

تيتر پيشنهادي: آيا موريانه ها كم مي آورند؟
هديه پيشنهادي براي روز تولد: كاست و سي دي تصويري كلاس هاي خودش.

فيلم پيشنهادي براي تماشا در ايام بي كاري: مكس (سامان مقدم).
كتاب پيشنهادي براي مطالعه در ايام بي كاري: هيس! (محمدرضا كاتب).

فيلم پيشنهادي براي ساختن: (مگر مي تواند فيلم هم بسازد؟!)
كتاب پيشنهادي براي نوشتن: تاريخ روزنامه و افكار عمومي از 2070 ق.م تا شهداي اهل قلم در زمان مشروطه (با ضمائم نام تمامي زندگان عهد مشروطه و نسخه اصلي "ويتلي جيك ايچ دينه" و "وي دو موسي" و همين طور يادداشتي از "محمدحسن خان اعتماد السلطنه")

ترانه: برو برو دلم تورو تورو نمي خواد، ديگه ديگه نمي خوام ببينمت ...
درجه بندي: ** (= اگر خسرو يحيايي را يك ستاره فرض كنيم، دو ستاره بودن او كاملا طبيعي است!)

نظر شخصي: كلاس هاي اعصاب خردكن. امتحان هاي اعصاب خردكن تر. استاد... بگذريم! همين دو درسي كه با او گذراندم براي يك عمرم و نسل پس از من كافي است. تجربه تلخ؛ همين!

براي دانستن عمق فاجعه، كافي است بفهميد كه كلاس هايش به اندازه پنج درجه نسبت به كلاس هاي يحيايي (اگر واقعا بتوانيم يحيايي را با ارفاق "صفر" فرض كنيم!) بهتر است. آن هم برمي گردد به اخلاق خوبش. درغير اين صورت هيچ جذابيتي را نمي توان براي او تعريف كرد، كلاس هايي كه فقط به نوشتن و نوشتن ختم مي شود؛ همين.

امتحان ها را هم كه ديگر نگو! انگار عقده حال گيري از دانشجو دارد. آخر چرا در امتحان "تاريخ روزنامه نگاري " بايد نام 12 تا از رفرنس هاي درس را ـ با نام نويسنده ـ بنويسيم؟ به چه دردمان مي خورد كه نام شش روزنامه زمان انقلاب كوير(!) فرانسه را حفظ كنيم؟ آن هم نه مهم ترين رفرنس يا نام تاثيرگذارترين روزنامه فرانسه، بلكه تعداد 12 يا شش تا!! همين.

آنقدر امتحان هايش سردرگم است كه نمي شود فهميد چه سوالي امكان طرح دارد و اين بار چه طور مي خواهد حال بگيرد؟! حالا امكان دارد از مهم ترين نكته بگذرد و برود سراغ "نام شش روزنامه نگار برخوردار از نعمت حيات در انقلاب مشروطه و نام روزنامه هايشان"!! جدي مي گويم! اين آخرين سوال امتحانش بود، همين.

اصلا نمي فهمم علت بعضي نكته هاي درس را (كه لابد ما دانشجويان جاهل نمي فهميم و حتما بعدها به دردمان مي خورد و الان حالي مان نمي شود!). آخر واقعا نمي دانم چه دردي از امروز ما روزنامه نگاران دوا مي‌كند كه: دومين (و نه اولين!) روزنامه چين، "تنگ پائو" باشد يا چيز ديگري. (كاش حداقل بعضي از اين اطلاعات و نام هاي به درد نخور، تاثيري در دنياي روزنامه نگاري داشتند كه آدم از حفظ كردن اين همه اسم، دلش نمي سوخت! اما افسوس...) يا اولين نشريه روسيه (كه اسمش را هم يكي نفر سركلاس گير داد و او نمي دانست و هي برگه هاي جزوه موريانه خورده را مي گشت!) در سال 1553 چاپ شده باشد يا 1703؟ لابد خوب است، همين.

تكمله: شرمنده كه اين قدر طولاني شد و زياد! عقده شده بود و بايد مي گفتم. بيشتر از 600 كلمه شد و اين خيلي بد است.
راستي "مريخ" نام يك سياره است يا نام يك روزنامه كه معلوم نيست چند شماره چاپ شده و فقط مي دانيم نظامي بوده؟!
(+) امضا محفوظ
شنبه 1 بهمن1384
استادكشون ـ 2: دكتر محسن اميني
اميد كه به دل نگيرد كسي و به حساب همان تكه هاي يك دانشجو، پشت همان صندلي هاي يك كلاس درس بگذارد؛ يك فضاي شوخ و شنگ...
پس خودتان زحمت بكشيد و بعد از هر عبارت مقدار فراواني علامت تعجب بگذاريد!!


توصيف ميوه اي: آلبالو.
توصيف سينمايي: خوش تيپ بالفطره / مردي كه براي شام آمد.

تيتر پيشنهادي: بازم مدرسه ام دير شد!
هديه پيشنهادي براي روز تولد: ساعت رادو / يك نوع ساعت زنگدار.

فيلم پيشنهادي براي تماشا در ايام بي كاري: شركت هيولاها (پيت داكتر) / انجمن شاعران مرده (پيتر وير) (به ياد فصل سازمان هاي غير رسمي در درس مديريت روابط عمومي!).
كتاب پيشنهادي براي مطالعه در ايام بي كاري:پنير تو را من جابه جا كردم (دارل بريستو_بووي) / هديه (اسپنسر جانسون).

كتاب پيشنهادي براي نوشتن: چگونه مدير باشيم؟
فيلم پيشنهادي براي ساختن: زمان مي ايستد.

ترانه: مگه ميشه يه پرنده، بمونه بي آب و دونه ...
درجه بندي: **** (= از او مي توان ياد گرفت، اگر سرش شلوغ نباشد!)

نظر شخصي: آنقدر ازتدريس "اصول سازمان و مديريت" اش خوشم آمد كه خودسرانه يك درس اختياري گرفتم؛ "مديريت و روابط عمومي". خوب. واضح. صريح. با هوش. پر انرژي. كمي با استرس. اين ها صفات اوست.

اما اين ترم اصلا حس نداشت! شايد هم من درك درستي از اين كلاسش نداشتم. كلا به اندازه "اصول" خوب نبود و كلاس باحالي نشد. اما اين، چيزي از ارزش هاي او نمي كاهد!! هرچند كه باز هم صحبت هاي اغلب شيرينش به خيلي چيزهاي ديگر مي ارزيد.

سرش شلوغ است انگار؛ دير مي آمد. همه بايد عادت مي كرديم كه تا 4 بمانيم و دودر نكنيم. ولي مگر مي شود كه در مقابل نفس خبيث مقاومت كرد؟! مي دانم آخرين كلاسم با او بود، حالا كمي افسوس مي خورم كه چرا كم از او ياد گرفتم. (بابا گفتم كمي!!)

جزوه اين كلاسش هم به اندازه درس قبلي افت كرده بود. هرچقدر از آن جزوه "اصول" بهره بردم، از اين 63 صفحه ـ با آشفتگي تعجب آورش ـ خسته شدم.

به هرحال او از استادان خوب دانشكده است. ارتباطات و مديريت را با هم خوانده و الان با هم تدريس مي كند. اما كاش وقت بيشتري براي اين كار مي گذاشت! هر كسي اوج و فرود دارد...
(+) امضا محفوظ