هر روز مي بينمش. نه! هر شب، دير وقت ها كه به خانه برمي گردم، مي بينمش كه مثل هميشه كنار تابلوي تلفن، درست سر ميرداماد روبروي آموزشگاه زبان گلديس نشسته و نگاه مي كند. با آن چشم هاي نگران زل مي زند به عابران. لبخندي نثارشان (يا شايد هم نثارمان) مي كند و خاموش به زل زدن هاي مكررش ادامه مي دهد.
گاهي هم بي قيدانه مانتو تنگ و راه راهش را مرتب مي كند و دستي مي كشد به زلف هاي رنگ كرده و صورت چروكيده اش (تا لابد خودش را مرتب جلوه دهد) و باز زل مي زند به آدم ها؛ همان عابران خسته نيمه شب.
عادت هر روزه ام شده كه ببينم هست يا نيست؟ كسي اطرافش ايستاده و بهاش زل زده يا نه؟ عادت كرده ام به هربار زل زدنش در هرباري كه از كنارش مي گذرم. او كه گاهي هست و گاهي . . . نيست!