مدت هاست كه باد به پشتم خورده و حسي نيست براي نوشتن اما امروز سر كلاس دكتر محسنيانراد تازه ـ پس از سالي ـ احساس دانشجو بودن هلم داد براي نوشتن.
خيلي وقت بود كه از حس دانشجويي خارج شده بودم ولي نوع تدريس استاد و احساس فرا گرفتن مطلبي نو و بديع آنقدر زير زبانم مزه كرد كه مجبور به تايپ كردن همين چند كلمه شدم. قدر اين كلاس را امثال من ميفهمند كه 3-4 سال را با بياستادي (روي اين كلمه تاكيد دارم) گذرانده اند و طبيعي است كه بر و بچه هاي سال دومي دنبال پايان كلاس باشند! دلم ميسوزد...
• تكمله: اين مطلب، خيلي زودتر از اين حرف ها نوشته شده بود اما مشكل به روز كردن بلاگفا كار دستم داد و تاخير را موجب شد! اين يك مورد تقصير من نبود! همین مطلب هم با جان کندن آپ شد. •