تبليغاتX
مداد کم رنگ
مداد کم رنگ
جمعه 28 مهر1385
براي خواهري كه شازده كوچولوي ماست!
آشنا مي‌زد؛ درست از همان وقتي كه دست در دست بابا، با آن كوله بامزه صورتي رنگش آمد و روبروي ما نشست.
آشنا مي‌زد؛ درست از همان زماني كه دفتر نقاشي كوچك و خوشگلش را درآورد و روي موكت سرد مصلي دراز كشيد و مداد‌شمعي‌هاي كوچكش را ولو كرد.
آشنا مي‌زد؛ درست از همان لحظه‌اي كه ميان دعا خواندن مامان و بابايش در شب قدر، شادمانه نقاشي مي‌كشيد، پاهايش را در هوا تكان مي‌داد و به صورت بابا لبخند مي‌زد.
درست از همان هنگامه حدس زدم كه مي‌شناسمش؛ شبيه كسي بود...

• • •

حواسم را از "جوشن كبير" پرت كرده بود اين كوچولوي 4-5 ساله دوست داشتني! احساس مي‌كردم كسي را مي‌بينم كه آشناست؛ آشنا مي‌زد و مبهم بود برايم.

تا دلم به كمكم آمد...
گفت: "چقدر شبيه زهرا چوپانكاره است! انگاري بچگي هاشه..." و چه راست مي‌گفت! همان تازگي‌ها و شادابي‌ها، همان شيريني‌ها و سرخوشي‌ها، حتي همان يك دندگي را مي‌شد تجسم كرد.

من مثل ميلاد و وحيد حسب‌حال‌نويسي نمي‌دانم، تلاش هم نكرده‌ام. اما وقتي ياد كسي مي‌افتم ـ آن هم در شبي متفاوت، درست مثل خودش ـ همين چند خط را (آن هم از روي تنبلي) پست مي‌كنم به دنياي مجازي؛ همين!


سخت است از گذشته‌هاي پرخاطره گفتن براي كسي كه خودش ـ از نظر من ـ اوج نوستالوژيك‌نويسي است (نوشته‌هاي كوتاهش، گواهند بر اين مدعا)، ولي در نيمه پُري از خاطرات دانشكده‌ام در تمام اين 4 سال، جاي پايش هويداست.

اين روزها كه دانشكده مي‌روم، ياد تعريف از كودكي‌ها، شرح آپاچي‌بازي‌هاي بامزه در خوابگاه‌، نادر ابراهيمي، دعواهاي سياسي پر‌ماجراي دانشگاه، همايش چالش‌هاي حقوق مطبوعات، افطاري‌ها، كل‌كل‌ها، جشنواره نشريات دانش‌اموزي، شازده كوچولو و هزار خاطره ريز و درشت ديگر در ذهنم وول مي‌خورد.

مزه شعرخواني‌هايمان در آن اتاق كوچك جهاد، هنوز زير زبانم است؛ ...و حالا كه جهاد، ديگر جهاد نيست و او هم!

راستي، هنوز كتاب "بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم" اش را نگه داشته‌ام تا روزي بيايد و ـ به زور ـ بگيردش!

نمي‌دانم چرا از اول اين پست، يك جمله در ذهنم زيرنويس مي‌شود كه بنويسم:

اين مطلب آشفته و كوتاه، تقديم به پيچك خسته و دلتنگ اين روزها كه رونق ديوارها از اوست. باشد كه به پاس لبخند آفتاب، هر روز جوانه‌اي بسرايد...


‎‎‎‎‎‎‎

(+) امضا محفوظ