<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مداد كم رنگ</title>
<link>http://emza.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگي براي خودم...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Jun 2008 05:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.sharemation.com/medadekamrang/Kargar.gif&quot; style=&quot;width: 220px; height: 198px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 05:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>براي امروز...</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>
مثلا بدون شرحي به مناسبت روز دانشجو كه بي‌بخار نيست و رخوت‌زده نشده و بسيار باحال است و چندين &quot;و&quot; ديگر!&lt;br /&gt;و البته براي دانشگاهي كه زنده است!&lt;p /&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.sharemation.com/medadekamrang/weblog/Daneshjo.jpg?uniq=-flmqx0&quot; alt=&quot;با تشكر از سيد مرتضي هاشمي مدني&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Dec 2006 22:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوش بي خود</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>نشد! پخش نشد و تنها به دليل يك خاطره شيرين «جوشي» بودن. همين!&lt;BR&gt;بد وقتي هم كار را پس دادند كه نشود كاري‌اش كرد؛ با تمام وقت و زحمتي كه پايش رفت، مهم نيست. حتما حكمتي بوده...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;•&lt;STRONG&gt;تكمله:&lt;/STRONG&gt; واقعا از كامنت هاي دوستان لذت بردم و توانستم تا حدي فيدبك‌ها را تشخيص دهم؛ به اين مي گويند يك جريان باز اطلاعاتي و بدون سانسور؛ از همه ممنونم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;•• اما حيفم آمد از برخي كامنت‌ها به آساني بگذرم، بالاخره خودش يك پست مي‌شود با عنوان تكمله(!):&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۱.&amp;nbsp;خدمت دوست ناشناسي كه تصور كرده بود من با وزير آموزش و پرورش پيشنهادي آقاي رييس‌جمهور نسبت دارم، عرض مي‌كنم كه با تمام احترام، من هيچ نسبت نزديكي با ايشان ندارم و فقط فاميلي‌هامان با هم فاميلند! تازه، گيرم چنين، &quot;از فضل پدر مرا چه حاصل...؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۲.&amp;nbsp;فكر مي‌كنم و اعتقاد دارم كه عقايد هر كسي براي خودش كاملا محترم است و البته قابل نقد.&lt;BR&gt;قضاوت هوشمندانه، سر اين‌گونه حرف‌ها با ماست كه آگاهانه مي‌خوانيمش. حالا مي‌خواهد فقط لبخند بزنيم يا هشدار جدي‌اش بپنداريم و به فكر برويم. قصد من هم تنها بيان آزادانه و عريان حرف‌هايي بود كه همين اطرافند؛ نه زير سوال بردن، نه انتقال يك بد دفاع كردن و نه فراموشي غيرت ديني‌مان. باور كنيد! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;•• از اين‌ها هم بسي لذت بردم: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ــ برداشت اول: ای وای! اين احمدی نژاد چقدر بده! من چقدر باهاش مشکل دارم اونقدر بهش انتقاد دارم که حد نداره! اصلا خجالت مي‌کشم جايی بگم اين رئيس جمهوره کشورمه!وای... آه... اوه... پيف...&lt;BR&gt;برداشت دوم: ای وای من چقدر روشنفکرم !چقدر حاليمه ! چقدر ژورناليستم!چقدر با حقوق شخصی خودم آشنام! چقدر از مسائل روز دنيا سر در ميارم! چقدر خوب آينده را ميبينم!...وای...قربون خودم برم!&lt;BR&gt;‎‎‎ &lt;BR&gt;•• &lt;EM&gt;آقا من به كسي بي‌احترامي كردم؟ تندروي كردم؟ من، نه ژورناليست و نه روشنفكرنما؛ اما حق دارم كه حرف متين خودم را -بي‌شعار- ‌بزنم؟ ندارم؟! (اما تكه لطيف و كم‌نظيري بود! مرسي!)&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ــ كار عذاب‌آوري است كه از كسي ـ به دلايلي كاملاً شخصي ـ خيلی خوشت بيايد ...اما 2هفته هر روز که بلاگش را باز مي‌کنی ببينی ... كار عذاب‌آوري است كه از كسي ـ به دلايلي كاملاً شخصي ـ چندان خوشت نيايد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;•• &lt;EM&gt;چشم! اين عذاب را خوب درك مي‌كنم و با تمام مشكلات اين روزهاي شلوغ، همه سعي‌ام را مي‌كنم! (همه سعي‌ام!)&lt;/EM&gt;•&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Dec 2006 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عذاب</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>كار عذاب‌آوري است كه از كسي ـ به دلايلي كاملاً شخصي ـ چندان خوشت نيايد و بعد مجبورت كنند (سفارش دهند) تا برايش كاري با فضاي سراسر مثبت بسازي و تو هم از سر رودربايسي يا علاقه به تجربه‌اي جديد يا حتي اجراي امر، آن كار را قبول كني و كلي كلنجار رفته باشي براي اجراي آن!&lt;BR&gt;بعد در مقابل عمل انجام شده (يعني قبول تهيه همان سفارش) قرار گرفته باشي و حالا بايد فكر درست و حسابي هم بكار ببري...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اوضاع من هنگام قبول تهيه يك گزارش به مناسبت حضور رئيس‌جمهوري در سازمان صدا و سيما، دقيقاً اينگونه بود. گزارشي كه قرار است وقت بازديد &quot;محمود احمدي‌نژاد&quot; پخش شود...&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Nov 2006 04:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسئله زير را حل كنيد</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>پس از مدت‌ها وقت كردم و رفتم خريد كتاب. اولين كتابي كه خريدم، سوژه خود به خود پيدا شد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;فاكتور عجيب من&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/medadekamrang/weblog/Faktor.jpg?uniq=-hvyna6&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا با توجه به شكل؛ مطلوب است قيمت خريد كتاب، اگر وزن كتاب مورد علاقه 1/25 كيلوگرم باشد؟!&lt;BR&gt;چنانچه مبلغ پرداختي، 2375 تومان باشد، وزن كتاب چقدر خواهد بود؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• تكمله 1: فكر كنيد مي‌خواستم در آستانه هفته كتاب به &quot;مسئله&quot; تكراري و ملال‌آور كتاب و كتابخواني در جامعه بپردازيم، آن‌وقت پاسخ چه بود؟ •&lt;BR&gt;• تكمله 2: به قسمت رياضي مخ‌تان زيادي فشار نياوريد! اين مسئله براي حل كردن آفريده نشده است؛ چه برسد به آن &quot;مسئله&quot;! • &lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Nov 2006 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هستم!</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>عاقبت اين بلاي ناگهاني بلاگفا دست از سر من برداشت و بي‌خيال اين بلاگ بي‌نوا شد!&lt;BR&gt;ماجرا از اين قرار بود كه در اوج اذيت‌هاي بلاگفا، يك روز بلاگم به كلي معلق ماند و بالا نيامد.&lt;BR&gt;آنقدر نااميد شدم كه فضاي ديگري براي &quot;&lt;A href=&quot;http://www.medadekamrang.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;مداد کم رنگ&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;&quot; گرفتم، اما پس از مشورت بسيار و با كمك عده‌اي از دوستان بلاگ درست شد...&lt;BR&gt;اما اين تازه اول قصه بود كه تا مدت‌ها به هر دليل و با هر روشي وارد فضاي مديريت وبلاگ نمي‌شدم؛ از مرحله رمز مي‌گذشت اما وارد اصل ماجرا نمِي‌شد! طلسم...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هديه طولاني اين مرخصي اجباري، توسط همكاران و زحمت كشان بلاگفا نصيبم شد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اين بين چند موضوع براي نوشتن آماده كرده بودم يا در ذهن داشتم كه حسابي سوخت!&lt;BR&gt;گزارش جلسه پادكست (البته دست نوشته‌هاي خودم هنوز نسوخته!)، يادداشتي درباره صاحبدلان و فيلم‌نامه‌نويسش، جشنواره خرماي زرين براي بهترين‌هاي ماه رمضان، ميم مثل مادر، تقاطع و . . . (البته شايد همت كردم و چند تا از اين موضوع‌ها را آپ كردم)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• &lt;STRONG&gt;تكمله:&lt;/STRONG&gt; قصدم فقط اعلام موجوديت بود؛ همين! • </description>
<pubDate>Mon, 06 Nov 2006 20:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>براي خواهري كه شازده كوچولوي ماست!</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>آشنا مي‌زد؛ درست از همان وقتي كه دست در دست بابا، با آن كوله‌پشتي بامزه صورتي رنگش آمد و روبروي ما نشست.&lt;BR&gt;آشنا مي‌زد؛ درست از همان زماني كه دفتر نقاشي كوچك و خوشگلش را درآورد و روي موكت سرد مصلي دراز كشيد و مداد‌شمعي‌هاي كوچكش را ولو كرد.&lt;BR&gt;آشنا مي‌زد؛ درست از همان لحظه‌اي كه ميان دعا خواندن مامان و بابايش در شب قدر، شادمانه نقاشي مي‌كشيد، پاهايش را در هوا تكان مي‌داد و به صورت بابا لبخند مي‌زد.&lt;BR&gt;درست از همان هنگامه حدس زدم كه مي‌شناسمش؛ شبيه كسي بود... </description>
<pubDate>Fri, 20 Oct 2006 00:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاريخ تولد!</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>همراهم زنگ خورد. آن طرف خط گفت: &quot; آقا شما شماره تلفنتونو مي فروشين؟&quot; تعجب كردم. نه شماره ام رند است و نه ترتيب خاصي دارد!&lt;BR&gt;گفت: &quot;آخه تاريخ تولدم 4 خرداد شصته! خواستم شمارم با تولدم يكي باشه، اتفاقي شماره گرفتم، گفتم شايد بفروشينش!&quot;&lt;BR&gt;نه گفتم اما هنوز در بهت وامانده بودم...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• خب اين هم يك جورش است و &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8507160035&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;این هم یک جور&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;! • &lt;BR&gt;• باتشكر از &quot;&lt;A href=&quot;http://www.samani.eprsoft.com//&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;صفر&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;&quot; كه اين ماجرا را يادم انداخت با &lt;A href=&quot;http://samani.eprsoft.com/archives/2006/10/post_174.html&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;این نوشته اش&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;! • </description>
<pubDate>Mon, 09 Oct 2006 21:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حس نوشتن</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>مدت هاست كه باد به پشتم خورده و حسي نيست براي نوشتن اما امروز سر كلاس دكتر محسنيان‌راد تازه ـ پس از سالي ـ احساس دانشجو بودن هلم داد براي نوشتن.&lt;BR&gt;خيلي وقت بود كه از حس دانشجويي خارج شده بودم ولي نوع تدريس استاد و احساس فرا گرفتن مطلبي نو و بديع آنقدر زير زبانم مزه كرد كه مجبور به تايپ كردن همين چند كلمه شدم. قدر اين كلاس را امثال من مي‌فهمند كه 3-4 سال را با بي‌استادي (روي اين كلمه تاكيد دارم) گذرانده اند و طبيعي است كه بر و بچه هاي سال دومي دنبال پايان كلاس باشند! دلم مي‌سوزد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• &lt;STRONG&gt;تكمله:&lt;/STRONG&gt; اين مطلب، خيلي زودتر از اين حرف ها نوشته شده بود اما مشكل به روز كردن بلاگفا كار دستم داد و تاخير را موجب شد! اين يك مورد تقصير من نبود! همین مطلب هم با جان کندن آپ شد. • </description>
<pubDate>Sat, 07 Oct 2006 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز شد!</title>
<link>http://emza.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;IMG alt=&quot;باز است!&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/medadekamrang/weblog/open.jpg?uniq=-hc0fr4&quot; align=baseline border=0&gt; </description>
<pubDate>Mon, 02 Oct 2006 08:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emza&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>emza</dc:creator>
<guid>http://emza.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
