ندیده نویسی!

۱-جدا از اینکه ماه عسل [ورژن ضیا] کار خوبی از آب دربیاید یا (مثل نمونه محسن افشانی و حسن جوهرچی) به لعنت خدا هم نیارزد؛ فکر می‌کنم این رویه و روش مدیران صداوسیما از اساس غلط است؛ اینکه تهیه‌کننده‌ای برنامه‌ای به نسبت قابل قبول روی آنتن فرستاده، حتا بخاطرش تشویق شده(!)، بدون هیچ دلیل مشخص و همه‌فهمی کنار گذاشته شود و مجری و تهیه‌کننده دیگری -احتمالا فقط از سر ادای تکلیف و دلسوزی- کار را دست می‌گیرند تا پشتوانه محکمی بسازند برای مدیران که نکند به اشتباه خود پی ببرند تا روز دیگری این بی‌اساسی و چوبین‌پیشگی که امروز گریبان یکی را گرفته، فردا دامن خودشان را هم بگیرد و این چرخه، مدام تکرار شود...

۲-البته چنان بی‌دلیل هم نیست! مهم شجاعت و صداقتی است که پیدا نمی‌شود؛ یکی نیست با صراحت برگردد و بگوید که احسان علیخانی به هر دلیل مگویی و هر دستور از مقام بسیار بالایی، نباید و نمی‌تواند برنامه‌ای اجرا کند، خب آنتن که نمی‌تواند خالی بماند! برنامه با نام، دست‌اندرکاران و هدف جدید شروع می‌کند. آن وقت هم زحمت، تلاش و خوبی و بدی‌های گروه قبلی محفوظ می‌ماند و هم لازم به توجیهاتی از این دست نیست که؛ «برای تغییر فضای تیره و تار و تلخ قبلی کار را دست گرفته‌ایم، تفکیک جنسیتی، ایجاد فضایی نو و نشاط‌آور و...» (در گفت‌وگوی تهیه‌کننده ورژن علی ضیای ماه عسل با بانی‌فیلم) و خزعبلاتی از این دست، چنگ زد و هی تلاش کرد که خود را بالا کشید و مطرح کرد.

۳-«اگر مدیر مسئولی، سردبیر را بیرون بیاندازد، نام روزنامه که عوض نمی‌شود» نمی‌دانم اگر این جمله را نیافریده بودند با بیانش را مثل مرغ(!) ممنوع کرده بودند، چه استدلالی دست مدیران را می‌گرفت. غافل از اینکه هویت اغلب برنامه‌های رادیو تلویزیونی [یا حتا روزنامه‌ها] از آنِ خود آن برنامه‌سازان [و سردبیر] است، اگر تغییر کند، دیگر آن برنامه، «آن برنامه اصلی» نیست، فیک است، غلط است؛ یعنی برنامه، خود آن روزنامه فرضی است و نه یکی از اجزای آن (پیچیده شد. یاد فیلم هامون افتادم!). گواهش همه برنامه‌هایی که با تغییر یکی از اجزای مهمش (مثلا حتا مجری به عنوان صورت و نه تهیه‌کننده به عنوان مغز)، ابتر شدند؛ از همین جشن رمضان (بدون محمود شهریاری‌اش!) بگیر تا گفت‌وگوی ویژه خبری، از هفت تا حتا دیروز امروز فردا.


تکمله ۱: حالا این بحث تکراری بماند که تلویزیون ما در ازای حذف این همه مجری (شهیدی‌فرد، حسنی، علیخانی، نامداری، شهریاری، احمدزاده و...) چقدر در ساخت و تربیت جایگزین نقش و همت دارد. بماند که تا به حال کی و کجا -مردانه- پشت مجریانش در برابر هجمه‌های سایت‌ها، نهادها و مسئولان مختلف ایستاده؟

تکمله ۲: این‌ها را همین روز اولی نوشتم تا بدون دخالت دست(!)، نوع سوژه‌ها، انواع اظهارنظرها، قضاوت‌ها و خیلی «ها»ی دیگر حرف زده باشم. شاید نظرم تغییر کند، شاید پررنگ‌تر شود، شاید... ولی این نقدها، پس گرفتنی نیست!

وقتی بارون میزنه

وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرً‌ا مِّثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذًا لَّخَاسِرُ‌ونَ | مؤمنون-۳۴
و اگر شما مردم از بشری مثل خودتان اطاعت کنید، زیان‌کارید...


تکمله: قرار گذاشته‌ام با خودم که هر روز یک صفحه قرآن بخوانم کاملاً تصادفی و البته دیجیتال! خب؛ آخ اگه بارون بزنه...

طنز ۹۰ شبی

با توجه به حرف و سخنرانی‌هایی که درباره قیمت مرغ؛ القائات دشمن، نقش دشمن و خیلی چیزهای دیگر می‌شود، عن‌قریب است که نوشتن درباره هرگونه مرغ [آزاد، دولتی، پخته، آماده، صف‌دار و...] تا اطلاع ثانوی مسئله امنیت ملی شود. تا نشده، می‌توان این سیناپس را تصور کرد!

موقعیت فرضی: دخترکی مرغ [آزاد] خریده، از قرار کیلویی ۷۸۰۰ تومان. با شکوه و موفقیت‌آمیز از مغازه بیرون می‌آید، هنوز چند قدمی این حس برتری لذت‌بخش را لمس نکرده که موتورسوار نابکاری -نه کیفش- بلکه کیسه مرغش را می‌دزدد. دخترک نمی‌داند فریاد بزند «آی دزد...» یا «آی مرغ...»!

مستأصل و ناتوان، نفس زنان و بی انگیزه راه می‌رود که ون گشت ارشاد [سیار] فرا می‌رسد. چند متری کنارش حرکت می‌کند و -ناگهان- کسی از داخل ماشین صدایش می‌کند و...


تکمله: مدیران و سیاستمداران یک تئوری علمی و اثبات شده دارند به اسم قورباغه پخته؛ می‌گویند وقتی قورباغه را توی آب جوش بیاندازی به هر زحمتی شده خودش را نجات می‌دهد ولی وقتی او را در آب خنک بگذاری و روی اجاق به تدریج گرم کنی، همان توی آب آرام آرام قهوه‌ای می‌شود، می‌پزد و آخ هم نمی‌گوید.

ضربه مهلک دیگری به گوگل

امضای نامه اعتراض‌آمیز دکتر محسن رضایی به دکتر لری پیج (مدیرعامل شرکت گوگل)(+) چه می‌تواند باشد؟
[به واقع چرا امضا ندارد این نامه تکان‌دهنده و تاریخی؟ هان؟!]

الف- محسن رضایی / کاندیدای دوره بعدی انتخابات ریاست جمهوری ایران
ب- محسن رضایی / معمار نوین اقتصاد ایران اسلامی
ج- محسن رضایی / پای ثابت (به طور کلی!)
د- برادر سبزوار

آی اَم ز غمت وِری وِری ساری!

وسط هیاهوی «حمید سمندریان» ییهو دلم برای پرویز پرستویی تنگ شد که نبود، نیست انگار(+)؛ برای صدایش، بازی‌اش و البته چشم‌هایش...

چند ماه پیش، به‌اش تمشک بدترین بازیگر جشنواره فیلم فجر را دادیم برای بازی بد و انتخاب بدترش [در فیلم خرس] ولی «بعضی چیزها رو وقتی داری، قدرش رو نمی‌دونی، حالا که نیست، می‌فهمی...»


تکمله: البته نمی‌دانم چقدر می‌شود به این خبر اعتماد کرد. وقتی روزنامه‌ای مثل جوان می‌نویسد که رفته روستایشان و کشاورزی می‌کند و کلاً بی‌خیال دنیا شده(+)، حتماً این اتفاق افتاده یا نه، می‌شود رویش حساب کرد یا نه، راست می‌گوید یا چیزی به گوشش رسیده. روزنامه جوان است دیگر...

التماس نکن!

می‌گویند دو تا گوش داریم و یک زبان؛ به این نشانه که بیشتر بشنویم و کمتر حرف بزنیم. (از اساس با این ایده مشکل دارم! خب دو تا زبان داشتیم، اکو و استریو با امکان پخش سه بعدی حرف می‌زدیم؟) ولی ایده آدم حرافی مثل من این است؛

یک گوش برای جامعه، یک گوش برای خودم؛ یک گوش برای در، یک گوش برای دروازه؛ حتا یک گوش برای بریدن (با یادی از حسام بیگ و ونگوک!)، یک گوش برای شنیدن.

زبان هم ... بماند!

دو ناتمام از خطه شمال

سردار محمد رویانیان و سید احسان عمادی -هر دو- مثل یک معدن طلای تمام ناشدنی و نامکشوفند. هر چه جلو می‌روی، فکر می‌کنی به پایانشان نزدیک شده‌ای و محصول تازه‌ای [جمله، عبارت، خاطره یا همچین چیزی] دستت را نمی‌گیرد، ولی همیشه یک سنگ طلای شگفت‌انگیز و خالص آن گوشه انتظارت را می‌کشد؛

فقط با یک تفاوت؛ یکی ناخواسته، یکی خودخواسته!

Down with USA

به ناگاه یاد جنبش ضد سرمایه‌داری (موسوم به ۹۹ درصدی) افتادم!

جا دارد ضمن تشکر ویژه از اثرگذاری زایدالوصف و عمیق واحد مرکزی خبر و باشگاه [همیشه دوست‌داشتنی] خبرنگاران جوان در سرنوشت و آینده مردم مصر و سوریه، یک سؤالی کنم؛ کلاً چه خبر؟!

در مذمت کلمه «تحریم» و مشتقاتش

آن‌طور که از شواهد امر هویداست، کلاً کلمه‌هایی که با حروف ت ح ر ی م -به هر نحو ممکن- ساخته شوند، ممنوع است! این «اتمام حجت‌ها» عادت است؛ ترک عادت هم که موجب مرض. ولی چیزی که از مرض می‌گذرد و تبدیل به سرطان می‌شود همین ترس‌های بی‌محتوا و تکثیر شونده است؛

اتفاقی افتاده در محله خزانه تهران(+)، یک پلیس احمق یک نوجوان بی‌گناه را کشته (حالا هر کدام از روایت‌های واقعه که درست باشد، در «حماقت» و «بی گناهی»، تغییری ایجاد نمی‌کند!)، فاجعه، بعد از ۱۰-۱۲ روز رسانه ای شده و همین‌طور دست به دست می‌چرخد.
ولی نکته ای که در همه این خبرها مدام تکرار می‌شود، اصل سرطان است: «هر لحظه با شنیدن گفته‌های اهالی خزانه بیشتر شوکه می‌شوید، همه پلیس را دوست دارند و مأموران را زحمتکش می‌دانند حتی تأکید دارند امنیت را مدیون تلاش‌های مأموران پلیس می‌دانند اما همه از دست عامل تیراندازی مرگبار در محله‌شان گله‌مندند و اصرار دارند این مأمور فاصله زیادی با بدنه اصلی پلیس داشته است.»(+)

دقیقاً همین یک پاراگراف، همین جمله‌ها که به ضرب و زور مقامات بالادستی و نظارتی [با روان‌نویس سبز و صورتی لابد!] به گزارش اضافه شده تا خدای ناکرده یکطرفه به قاضی نرفته باشند، سیاه‌نمایی علیه نیروهای خدوم و جان بر کف انتظامی مملکت نکرده باشند، بدبینی محسوس در بین خلقِ نادان، ابله و بی‌قوه تشخیصِ خدا نیافریده باشند و [کاش دردشان این‌ها بود! اصلش این است که] به تریج قبای کسی برنخورد العیاذ بالله.

داغ می‌دانید چیست؟ داغ نوجوان بی‌پدر؟ مادر تنها؟ این «ترس» لعنتی و محافظه‌کاری یخمکی کی دست از سر ما برمی‌دارد ای خدا...


تکمله: توضیح و توجیه واجب است که(!) اگر به کسی برمی‌خورد -یعنی امکانش بود که برمی‌خورد!- خدمت به خلق خدا بود، اصلاح امور بود، گوش پیچاندن به هدف دفع فاسد بود، نه دفاع از آن. حالا این چند خط به کسی بربخورد چه می‌شود؟ یا خدا!

عجب صبری خدا دارد

نمی‌دانم بقیه، این جمله مشهور «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان، سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند» را به کدام درد روشنفکرانه منگنه می‌کنند یا برای چه اتفاق غریبی می‌نویسند...

اما برای من، همه این زخم‌هایِ خاموشِ خوره‌مانند، خلاصه شده در همین اتفاق‌های کوچک –به شدت- تکرارشونده(+) که احتمالا فردا روزی، یکی از بیخ تکذیبش می‌کند و یکی دیگر به هندی بودن متهم، شاید هم پس‌فردا به جرم سیاه‌نمایی، کل مطلب موردنظر، به فیلتر رود!

ولی من دلم می‌لرزد، می‌گیرد، می‌شکند، علیانی‌تر(+) می‌شود از اینکه می‌خواهم بنویسم، نمی‌شود [نمی‌توان]، از اینکه خوره دارد به مغز استخوان می‌رسد و دم برنمی‌آوریم، از اینکه مَردم، پدرم و می‌توانم -ناگزیر- همزادپنداری کنم این همه درد را، از اینکه لابد –باید- «حسرت یک آخ را به دل دشمنِ» فرضی بگذاریم، از اینکه حتما کسی «سر گرسنه زمین نمی‌گذارد» و ما مشکی‌نماییم، از اینکه دستمان به هیچ جا نمی‌رسد، از اینکه دادهای فروخورده‌مان به گوشی فرو نمی‌رود، از اینکه فریادرسی نیست...

اصلا؛
ما را رها کنید در این رنج بی‌حساب
با قلب پاره پاره و با سینه‌ای کباب


تکمله: امان از این خودسانسوری زجرآور؛ خیلی از حرف‌هایم را ننوشتم. ننوشتم تنها جایی که –شاید و شاید- به عدالت خدایا شک کنم، همین‌جاست و هی به خودن نهیب می‌زنم که حواست جمع باشد(+). ننوشتم تنها جایی که دلم می‌خواهد فحش چارواداری بدهم و هی جلوی خودم را می‌گیرم، همین مواقع است. ننوشتم... که ننوشته باشم.

چون بعضی «حرف‌ها» به درد نگفتن می‌خورند و برخی، فقط به درد دنیای مجازی و برخی‌تر، به درد هیچوقت نگفتن!
[و چقدر این «برخی‌تر» دارد زیاد و بزرگ می‌شود]

یک جمله؛ بس - ۵

می‌دونی فرق پسرت و تروریست چیه؟
با تروریست می‌تونی مذاکره کنی، با پسرا اصلا!


به نقل از یک فیلمی که یادم نماند چی بود کلا! و در حاشیه خبرها

هجده تیر انگوری!

یعنی میوه به روشنفکری انگور ندیدم
غیر از مزایا و معایبی که برخی ترکیباتش(!) دارد؛

نوشته‌اند:

انگور هم لاغر کننده است و هم چاق کننده. بدین گونه که اگر انگور را از صبح تا ظهر، خالی میل کنید لاغر کننده است و اگر آن را همراه با غذا میل کنید چاق کننده است.


و متخصصان درباره این معما که اگر از ظهر تا شب بی‌غذا یا با غذا میل کنیم، چه می‌شود، سکوت الهام بخش وحدت کرده‌اند!

‌ای بی‌انصاف‌ها...

«بنده صالح خدا» بودن هم مشکل‌زا شده است انگار! (+)

بخواهی بگویی مصداق عینی وعده خدا منم(!)، برایت دست می‌گیرند (مثل سایت‌های معلوم‌الحال وابسته)، بخواهی -مثل همه این سال‌ها- خودخوری کنی و سر به جیب مراقبت فرو ببری و در بحر مکاشفت مستغرق بشوی، خب چطوری تحقق وعده الهی را گوشزد کنی به مردمان نااهل نادان دون؟


•تکمله: همین چند روز قبل برای کار ناکامی رفته بودم به سرزمین سبز و خوش آب و هوای تحقق وعده‌های الهی در مقیاس سعادت آباد [یک نشانه دیگر! نام مکان هم خودش دنیایی از ناگفته‌هاست]. واقعاً حق می‌دهم که این حرف‌ها بیان شود؛ اصلاً بالا‌تر حتا!

دیر نکنی، منتظرم!

خدا را شکر! روز جوان هم به خیر و خوشی گذشت؛ یک جشنواره بسیار بسیار بزرگ و پررونق نوسط وزارت ورزش و جوانان برگزار شد که احتمالا تحول شگرفی در همه ارکان امور مربوط به جوانان بجا خواهد گذاشت و توجه همه مدیران مسئول و غیرمسئول را به اوضاع و احوال آن‌ها جلب خواهد کرد [یعنی اصن یه وعضی!]. تعدادی جوان هم‌سن و سال با توجه «به اهداف زمینه‌سازی برای توسعه ارزش‌های متعالی و روحیه فداکاری و ایثار، خلاقیت، افزایش نشاط اجتماعی و امید به آینده، تقویت ایمان، روحیه خودباوری و اعتماد به نفس ملی، ایجاد زمینه‌های مشارکت در عرصه‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و علمی، حمایت از فعالیت‌های هویت‌آفرین، تقویت روحیه تحقیق، ابداع و ابتکار، الگوسازی مناسب، شناسایی و ارزش نهادن به اندیشه‌های سازنده جوانان ایران اسلامی»(۱) برگزیده شدند، جایزه‌ای گرفتند و همین روزها به عنوان الگوهای جامعه جوان مطرح خواهند شد [این یکی هم اصن یه وعضی].

رادیو جوان هم در غیاب شبکه ۳ (با شعار شبکه جوان)، ۱۰ ساعت [یعنی به میزان خیلی زیاد] برنامه روی آنتن فرستاد(۲) و مدام از جوان گفت و هی قدرشان را دانست و...

این فهرست بلندبالای برنامه‌های متنوع و کم‌نظیر را می‌توان ادامه داد و تا «بیش از ۱۵۰ برنامه [به عدد دقت کنید!] با همکاری هیئت مذهبی، روحانیون بومی، مستقر و خود استقرار در مراکز فرهنگی شهرستان لردگان»(۳) هم پیش رفت.

حتی همین ساختمان مجلات همشهری را می‌توان مثال زد که از بس دسته‌گل و شیرینی برای مجله ویژه جوانانش ارسال شد و از بس پیغام و پسغام تبریک از این‌طرف و آنطرف (از رییس گرفته تا مرئوس) به دستمان رسید که حس خوشحال زایدالوصفی به همه بچه‌ها دست داد(۴). همه و همه این اتفاقات آن هم تنها در یک روز یا یک هفته، نشان داد که اگر همه دست به دست هم دهند به مهر، می‌توانند مشکلات جوانان را به کل حل و آباد کنند.

•••

خدا را شکر! همین جوانان برومند، «افعال معکوس» را –طعنه‌وار- ساخته‌اند تا اگر کسی هم نتوانست یا جرأت نکرد ته همه این برنامه‌ها و هزینه‌ها بنویسد «که چی؟ به چه دردی خورد؟ به ما چه؟» سختش نباشد. حداقل بتواند کنایه‌ای بزند به جشنواره‌ای که سخنران اصلی‌اش حتی یک کلمه [به عدد دقت کنید] درباره اشتغال، گرانی، ازدواج، امنیت روانی و دیگر گرفتاری‌های مگوی جوانان حرف نزده؛ چه برسد به عمل.

نمی‌گویم این یک روز می‌تواند سنگی از جلوی پای کسی بردارد، ولی کار به جایی رسیده و سفیدنمایی به حدی مطلق شده که حتی دیگر از مشکلات اصلی و اصیل جوانان «حرف» هم نمی‌زنیم؛ دور هم خوشیم، به هم جایزه می‌دهیم، آهنگ‌های خوب پخش می‌کنیم، درباره گل و بلبل سخن می‌گوییم و ان‌شاءالله قرار بعدیمان، سال آینده، همین روزها، همین جا!

•سند و مدرک!
۱: javananeirani.ir / سایت جشنواره ملی حضرت علی اکبر(ع)
۲: isna.ir / به نقل از روابط عمومی رادیو جوان
۳: ido.ir / سایت سازمان تبلیغات اسلامی
۴: جا نبود تا عکس این همه را چاپ کنیم


•تکمله: مشخص و مبرهن است که برای کجا نوشته شد و چقدر با متانت مثا‌ل‌زدنی، تنها با تغییر تیتر چاپ شد.

شرایط حساس کنونی

در برهه سختی قرار گرفته‌ام؛

•از یک طرف، ایتالیا تا به اینجای جام ملت‌های اروپا بهترین «تیم» بوده، حماسی‌تر کار کرده، بازی به بازی تکامل یافته و...
•از طرف دیگر، اسپانیا نه شایسته قهرمانی است، نه زیبا بازی کرده مثل جام‌های قبلی و نه حتا می‌شود دوستش داشت...

•از یک طرف، ایتالیا طرفدارانی دارد که باید به خاطرشان دعا کنی ایتالیایی‌ها به کل قهرمان نشوند تا اعصاب بهم نریزد...
•از طرف دیگر، اسپانیا نه شایسته قهرمانی است، نه زیبا بازی کرده مثل جام‌های قبلی و نه حتا می‌شود دوستش داشت(!).

•از یک طرف، ایتالیا به تناقضی رسیده که با همه ادعاها و فاشیسم آشکار و پنهانشان، چشم امید به «ماریو بالوتلی»ای دارد که از اساس با آرمان‌های شاهزادگی‌شان تفاوت دارد.
•از طرف دیگر، اسپانیا هم عمو سیبیلوی ترحم برانگیزی دارد که آدم دلش می‌خواهد لبخند را کنج صورتش ببیند و لپش را بکشد و گوگوری مگوری جانداری نثار دل‌بوسکه محبوب قلوب کند.

روزگار با ما چه می‌کند؟ شرایط به واقع کنونی‌ای است که آدم وسط این همه گرفتاری و محاسبه خط فقر و تخمین تعداد ۸های گرو ۹ مانده، باید به این دغدغه‌ها هم فکر کند!


•تکمله: علاقه شدیدی پیدا کرده‌ام به رکورد (زنی و شکنی‌اش فرقی ندارد). همین علاقه، وسوسه‌ام کرده که طرفدار تیمی باشم که یک رکورد از خودش بجا بگذارد و تو می‌توانی سال‌های سال بعد، به تجربه و تماشایش -حداقل- خاطره‌بازی کنی. تنها تیمی که می‌تواند ۳ جام پیاپی بگیرد، تنها تیمی که از عنوان قهرمانی‌اش در اروپا دفاع می‌کند و این همه رکورد بزند؛ اسپانیا!

...و از کادر خارج می‌شود

•امروز به این فکر می‌کردم که اگر پلیس نامحسوس یا همچین چیزی بودم، می‌توانستم کلی درآمدزایی برای پلیس زحمتکش داشته باشم؛ از بس که خلاف -از نوع راهنمایی رانندگی‌اش البته- می‌بینم.

•به همکاران همیشه در صحنه گشت ارشاد (ورژن جدیدش!) توصیه می‌کنم فقط از کنسرت‌ها و جشن‌های فرهنگی-سینمایی به عنوان «طعمه» استفاده نکنند. چراکه پارک‌های بزرگ و پرجمعیتی چون پردیسان، بهشت مادران(!)، نیاوران و... آبستن فرصت‌های بهتر و بیشتری است!

•با توجه به عکس‌هایی که از شادی ایتالیایی‌ها در میدان‌های اصلی شهر رم دیدم (بعد از بازی حماسی با آلمان)، به نظرم می‌بایست هرچه زودتر و در اولین فرصت، گشت ارشاد را صادر کنیم. این باید یکی از اهداف عالی و غایی ما باشد.

درخواست حاضر در صحنه

نظر به رخدادهای اخیر (+)(+)(+)، پیشنهاد می‌شود هرچه زودتر، بند هنرمندان در زندان اوین تشکیل شود.
بلکه این سینمای آلوده و فسادانگیز و کثیف به راه راست و درست هدایت شود.

الهی آمین


رونوشت:
استاد فرج‌الله سلحشور
استاد جمال شورجه
و همینطور استاد محمدرضا شریفی‌نیا (جهت اقدام مقتضی!)

بدترین روز عمر ژاک شیراک!

بالاترین مقام مسئول برزیلی در این عکس کیست؟

الف)مسئول برج مراقبت فرودگاه بین‌المللی ریو (نفر اول ایستاده از سمت راست)
ب)مدیر واحد جمع کردن فرش قرمز فرودگاه بین‌المللی ریو (نفر ایستاده در مرکز عکس؛ همانی که دست‌هایش را گره کرده به پشت)
ج)پلیس مخفی حفاظت از استخرهای ریو در برابر تفاوت فرهنگی (نفر اول ایستاده از چپ)
د)خودروی «مِید این برزیل» (آن تهِ تهِ عکس)

رمبو در سرزمین قهوه

«این آقا»، رییس‌جمهور یک کشور ۷۰ میلیونی است و آن آقاها -احتمالاً- محافظان «این آقا» در برزیلی‌اند.

این عکس هم نه سیاه‌نمایی دارد، نه خنده دارد و نه نشان‌دهنده عمق احترام کشور دوست و برادر برزیل به رییس‌جمهور یک کشور ۷۰ میلیونی در هنگام بدرقه است؛ بلکه مبین میزان مردمی بودن «این آقا» حتا در کشور قهوه و در بین غریبگان است و لاغیر.


تکمله: عکس‌ها را با افتخار فراوان، سایت ریاست‌جمهوری گذاشته(+) تا میزان «عزت، حکمت، مصلحت» را -سرخود و سرخوش- بسنجیم!

کجا به خنده می‌رسیم

یا همان دینگ دینگ (۲)(+)


حداقل تا این لحظه، به یاد ندارم مدیر و رییسی در این مملکت عوض شده باشد و مدیر جدید و تازه از راه رسیده، بهتر از قبلی باشد و هی آدم افسوس قبلی‌ها را نخورد و هی افسرده‌تر و هی سرخورده‌تر نشود.

بیخود نیست که از جدید [قدیم] گفته‌اند؛
لبخند بزن، فردا روز بدتری است!