سه صدا از 30 محرم عمرم

۱.
کتیبه‌ها هنوز یک پارچه‌نوشته تزینی نبودند، تنوع چندانی هم نداشتند، رنگ‌های سپید و زمخت شابلون‌شده روی پارچه مشکی بودند که سرتاسر تکیه محل را پر می‌کردند. نستعلیق بودند و سخت‌خوان. باید خیلی زحمت می‌کشیدی و با آن سواد نیم‌بند دوم-سوم دبستانی سر و ته مصرع را در هر قاب جور می‌کردی: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»

وقتی پسرک‌های مشکی‌پوش (آن زمان‌ها اصلا نمی‌دانستیم آباده اسم شهر است!) مرتب و منظم -سه ضرب- سینه می‌زدند و می‌خواندند: «سر‌های قدسیان همه بر زانوی غم است / گویا عزای اشرف اولاد آدم است» تازه قسمت‌های نافهم کتیبه‌ها جان می‌گرفت. خاطره می‌شد.

کمی که سوادم قد کشید، فکر می‌کردم: «می‌رود کنار نور دو عینش، حسین‌اش حسین‌اش / می‌رود ببیند نعش حسین‌اش حسین‌اش» هم در ترکیب‌بند محتشم کاشانی است، بعدها محتشم خواندم، عمان سامانی و... و فهمیدم این «وای حسینم» که دل را تکان می‌داد، چشم را تار می‌کرد و به پرچم‌های قرمز هیئت‌ها سرک کشید، فقط در همان نوحه بود و بس.

۲.

اولش فقط صدای طبل است، نه از آن طبل‌های مجلسی که روز و شب در تهران می‌بینید و می‌شنوید، نه! از آن‌هایی که صدای بمی دارند و توی دل آدم را خالی می‌کنند. بعد صدای درهم و نامنظم «حیدر... حیدر» است. بعدتر «یا حسین... یا حسین» با تاکید روی حاء حسین، جوری که حتما بفهمی با یک جماعت عرب طرفی. آخرش صدای طبل و نوای حیدر و حسین به هم مخلوط می‌شوند.

نجفی‌های مقیم قم، شب عاشورا، با ۱۰-۱۲ علم بلند آتشناک، معمم و مکلا پا برهنه، توی سر زنان همین دو نوا را می‌گویند؛ نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیشتر. نه نوحه آنچنانی می‌خوانند، نه دارودسته بلند بالایی هستند ولی آن لهجه عربی سوزناک و بی‌ادا، آن طبل‌های بم‌، آن نامنظمی عجیبِ زیبا؛ شگفت‌انگیز است، دلرباست، آدم را مسحور می‌کند و چشم‌ها را تار.

۳.

سخنران مشهوری است، دهه محرم پرکارتر از همیشه. ولی شام غریبان اغلب برنامه‌های مذهبی مساجد و حسینیه‌ها تمام شده، دیگر کسی برای منبری‌جماعت برنامه نمی‌گذارد، لابد همه شب عاشورا ثواب‌هایشان را دشت کرده‌اند و دلشان آرام گرفته. پس سخنران مشهور قصه ما -برخلاف روزهای قبل- عجله‌ای ندارد.

نوحه‌خوانی و سینه‌زنی عصر عاشورایی هیئت که تمام شد، میکروفون را برای «حاج‌آقا دعا بفرمایید!» می‌دهند دستش. جماعت خسته و عرق‌کرده کم‌کم راهی می‌شوند، چیزی تا اذان مغرب نمانده که تازه مصیبت شروع می‌شود: «خیمه‌ها می‌سوزد و شمع شب تار عزاست؛ کربلا ماتم‌سراست...»

این روزها فاصله سلیقه سیاسی‌‌ام با سخنران مشهور از آسمان تا زمین است، فاصله جغرافیایی نیز. کیفیت محتوایی حرف‌هایی که به خاک سیاست آلوده شده، دل را می‌زند، حوصله را سرمی‌برد. هی به خودم نهیب می‌زنم که امسال دیگر بی‌خیال می‌شوم، نمی‌روم. ولی خوب می‌دانم که همه دلم پر می‌کشد برای آن صدای محزون خسته و گرفته و آشنا «در خیام آل‌طاها شعله آتش به‌پاست؛ کربلا ماتم‌سراست...»

غریبی و مجیدی و غم یار

مرثیه ای برای فرهاد مجیدی

یکه و تنها ایستاده روی صندلی‌های رنگ و رو رفته، دست‌هایش را روی سرش گذاشته و مغزش را با بازوانش فشار می‌دهد، بهت‌زده و مغموم ایستاده وسط آن هیاهو، پاهایش توان ندارد که همراه بقیه بدود، صدایش هم در نمی‌آید که مثل بقیه شعار بدهد، حتما اشک هم دویده گوشه چشم‌هایش.

این، تاثیرگذارترین صحنه تاریخ تلویزیون ماست از پخش مسابقات ورزشی وطنی، تصویری که در یکی از غمگنانه‌ترین شب‌های فوتبالی شکار شد؛ وقتی که فرهاد مجیدی آرام و بی‌خبر، بدون یک استادیوم لبریز، بدون فریادهای پرشور «آهای فرهاد مجیدیِ» تیفوسی‌ها، بدون یک قهرمانی رویایی، بدون یک جام دست‌نیافتنی، بدون یک برد افسانه‌ای، بدون یک گل نجات‌بخش، پیراهن خوش‌رنگ آبی‌اش را ۴ گوشه زمین پهن کرده و بوسید و رفت. درست مثل تنهایی همان جوانکی که وسط استادیوم ایستاده بود و رفتن اسطوره‌اش را تماشا می‌کرد.

حالا می‌شود برای غریبی یک اسطوره مرثیه‌سرایی کرد، می‌شود -تلخ- قلم زد و با مهدی مهدوی‌کیایی مقایسه‌اش کرد که با آن همه افتخار ملی (و با اعلام قبلی!) تا همین اندازه بی‌همراه و تنها، روی ۴ گوشه زمین زانو زد. یا وحید هاشمیان را بهانه کرد برای این رفتن ناگهانی. اصلا می‌شود از نخبه‌کشی‌ها، از قدر ندانستن پهلوان زنده‌ها، از افسانه‌ها و افسون‌زدایی‌ها، از جای خالی لقب‌ها برای یک نسل، از قهرمان‌های پوشالی و پرادعا گلایه کرد و تاسف خورد.

اما برای من؛ اسطوره، قهرمان، ستاره یا هرچیزی که اسمش را بگذارند یعنی همین شجاعت آغشته به جسارت، یعنی محبوبیت بدون نیاز به به عدد و رقمِ تعداد گل و بازی، یعنی رفتن بدون توجه به بد و بیراه‌های در راه مانده و عقده‌های خالی نشده، یعنی خداحافظی بی‌خیال همه حرف و حدیث‌های مزخرفی که خواهند بافت و نوشت، یعنی وداع در یک غروب تلخ ولی به شدت معمولی.

حالا آقای شماره ۷ -برای من- به یکی از خاطرات تلخ آبان بدل می‌شود؛ ۸/۷؛ پایان فرهاد مجیدی. ۸/۸؛ وداع همیشگی قیصر امین‌پور.

آخرش دو دوتا چند تا شد؟

به قول احسان [عمادی] که بدل به تکیه‌کلامش در مواجهه با اغلب اعضای تحریریه شده؛ فیزیک نخوانده‌ام که تعریف علمی تحویل بدهم یا از اصطلاحات نیمه‌تخصصی -جابه‌جا- استفاده کنم. ولی تا جایی که از دوران مدرسه یادم مانده سینرژی (یا همان هم‌افزایی) یعنی وقتی نتیجه همراهی و همکاری دو یا چند عنصر، از نتیجه معمولی و تنهایی هر عنصر بیشتر شود. مثل جابه‌جا کردن یک جسم سنگین که به یک یا علی شدنی است ولی تنهایی نمی‌شود. سینرژی برای من، همان «یا علیِ» قضیه است.

احساس می‌کنم چند وقتی است که حال و روز جامعه ما خوش‌تر است و این روح «یا علی»وار را می‌شود در همه جا سراغ گرفت: از مذاکرات مقتدرانه و محترمانه دیپلماتیک در ینگه دنیا گرفته تا در خیابان‌هایی که با ترافیک سرسام‌آور پاییزی‌اش، میزان بدخلقی‌ها کمتر شده.
در سینما هم فیلم‌های خوبی روی پرده رفته؛ کلاس هنرپیشگی (علیرضا داوودنژاد) و دربند (پرویز شهبازی) که هم به دیدن می‌ارزد و هم لذت بردن از تماشای فیلمی خوب و استادانه. مهران مدیری هم بعد از افول وحشتناکش در ویلای من، خاطره‌های خوبش را با مینی‌سریال گنج مظفر زنده نگه می‌دارد و انرژی ذخیره می‌کند برای کار پرستاره بعدی‌اش.
چند آلبوم شنیدنی هم هدیه موسیقایی‌هاست انگار؛ امپراتور (مهدی یراحی) و لعنت به من (مازیار فلاحی) با هر نظر منصفانه‌ای، کارهای با کیفیتی از آب درآمده که توصیه‌کردنی است برای شنیدن چند باره. دو استاد مسلم آواز و موسیقی سنتی هم به بهانه تولد یکی، در یک قاب قرار می‌گیرند، دل و قلوه می‌دهند و قربان صدقه هم می‌روند و لبخند می‌زنند.
راستی تلویزیون هم با طنز قابل قبول قاسم‌خانی‌ها در سریال پژمان، اوضاع بهتری دارد تا همین چند وقت پیش. اگر سیاسی‌ها هم بی‌خیال لنگه کفش‌هایشان شوند، اوضاع تعریفی‌تری پیدا کرده‌اند.
میزان استعمال ترانه‌ها و جمله‌های افسرده‌کننده و زمخت در محیط‌های اجتماعی کاهش چشمگیری یافته و مصرف اسمایلی‌های اخم و ناراحتی و گریه در چت‌ها کمتر دیده می‌شود...

این وسط، حتی اگر قیمت دلار و سکه فرق چندانی نکرده باشد، نرخ تورم بی‌خیال شیب اکیدا صعودی‌اش نشده باشد، درآمدها و پول تو جیبی‌ها فرقی نکرده باشد، ترافیک چشم همه را پر کرده باشد و... باز هم حال و روز آدم‌هایی که از کنار من عبور می‌کنند، بهتر است و فکر می‌کنم که این سینرژیِ آدم‌های یک جامعه است که باعث می‌شود «به هم» انرژی بدهند، «از هم» روحیه بگیرند، «با هم» برابر مشکلات قرار بگیرند و حال –کمی تا قسمتی- بهتری داشته باشند.


تکمله: نمی‌دانم توانستم حال عجیب این روزها را توصیف کنم یا نه؛ وضعی که به سبک نگران‌کننده‌ای(!) خوب و پرلبخند و مهربانانه است و باید تا می‌شود عمیق نفس کشید و دعا کرد که انرژی ناامیدکننده و بزرگتری، این سینرژی‌های کوچک ولی هم‌افزا را درو نکند. شما هم برای زنده ماندن این یا علیها دعا کنید!

با هزار تومان چیکار میشه کرد؟

[یا] وقتی خلعتبری می‌شود سوژه کار خیر!


اسمش را هرچه بگذارند، «خـیّـر» کلمه بسیار گزافی است برای کسی که چند میلیارد می‌پردازد با هدف بیرون کشیدن فلان بازیکنِ نامی از بهمان تیم عربی (به دلیل اسم جعلی لیگش) تا وصلش بکند به بیسار تیم پرطرفدار داخلی. احتمالا همه این خاصه‌خرجی‌های هنگفت -خالصانه- برای رضای خداست و -مخلصانه- فقط خلق خدا را خوشحال می‌کند و نه پای شهرتی در میان است و نه کری‌خوانی پیروزمندانه‌ای. شما را به خدا، بیشتر قدر واژه‌ها را بدانید؛ «متعصبِ متمولِ باشگاهی، میهن‌دوستِ علاقه‌مند، فداکارِ وطنی، ثروتمندِ غیرتمند» عبارت‌های بهتری نیست تا خیّر؟

نمی‌دانم چرا وقتی نام خیر و کار خیر می‌آید یاد آن قسمت ماه عسل می‌افتم که احسان علیخانی نامه آزادی و پرداخت بدهکاری 10 میلیون تومانی پدری را داد دست پسرش. آن نامه اداری سخت و سقلمه را پسرک به زحمت خواند ولی هیچی از آن نفهمید و هاج و واج ماند. وقتی مجری گفت: «بابات پنجشنبه می‌آد خونه!» تازه دوزاری‌اش افتاد، ناگهان اشک در چشمانش دوید و... کاری ندارم به قرتی‌بازی یکسری به اصطلاح روشنفکر که تا کمی احساسات عیان شده می‌بینند، سریع انگ می‌زنند و قلمفرسایی می‌کنند و آه و ناله راه می‌اندازند؛ می‌خواهم بگویم کار خیر، یعنی همان اشک چشم‌های پسرک، یعنی آن چند قطره باقی مانده از اشک بچه‌هایی که چشم‌انتظار حضور پدری‌اند، یعنی دلِ شاد پسرکی که یک شب تا صبح نمی‌خوابد تا همه دردهای دوری‌اش را یکجا بگوید.

نمی‌دانم چرا وقتی نام خیر و کار خیر می‌آید، بجای خلعتبری و عجمان امارات و پرسپولیس تهران و 5 میلیارد تومان، یاد شعار موسسه محک می‌افتم که «هنوز هم با هزار تومان می‌شود خیلی کارها کرد...»! فکر کنم ایراد از من است، نه کلمه‌های عزیز و گرانقمیتی که بی‌مبالات هزینه تیترهای سایت‌ها و روزنامه‌ها می‌شوند بلکه کاری بزرگ جلوه کند. کاش به این راحتی واژه‌ها را سرنمی‌بریدند، کاش به این سادگی هدف، وسیله را توجیه نمی‌کرد.


تیترهای زنجیره‌ای‌

[یا] وقتی روزنامه‌ها آچمز می‌شوند


«حفره بزرگ خلاقیت» را می‌توان -به شدت- در روزنامه‌های‌مان احساس کرد. تقریبا همه‌شان وقتی با یک خبرِ مهمِ واحد مواجه می‌شوند –با سهل‌گیری مشخص و امتحان پس‌داده- به تیترها و عکس‌های نازل و تکراری تن می‌دهند و نتیجه، همین می‌شود که روی کیوسک‌ها می‌شود سراغ گرفت؛ آچمز شدن همه روزنامه‌ها در تیترهایی زنجیره‌ای(!) و کپی کردن ناخواسته از روی دست هم.

در چنین شرایطی راحت‌ترین شیوه برای اغلب روزنامه‌ها می‌شود اعلام ساده و یک خطی خبر (مثل «روحانی رییس جمهور شد-روزنامه ایران» که باید پس از خواندن تیتر، گفت: عجب!) و پیچیده‌ترها(!) هم می‌روند سراغ استخراج تک‌جمله‌های مهم تا با توجه به خاستگاه حزبی‌شان یک موضوعی را مطرح کنند و خلاص. بدون هیچ خلاقیت و نوآوری؛ حتی در حد تیتر!

طبیعی است که برای مخاطب محدود رسانه‌های مکتوب ما -اصلا- این سوال‌ها مطرح نشود: پس صفحه اول یک روزنامه (یک روز پس از یک واقعه) با خبر 21 تلویزیون (2-3 ساعت پس از همان واقعه) باید چه تفاوتی داشته باشد؟ قرار است چه تحلیل یا زاویه جدیدی پیش روی مخاطبان قرار گیرد که دست به جیب شود؟ خواننده رهگذر چرا باید روزنامه‌ای را از روی کیوسک بردارد که همه خبرهای چند بار شنیده (از رادیو و تلویزیون) و متن‌های تختِ چند بار خوانده (از روی خبرگزاری‌ها) را منتشر [در واقع بازنشر] می‌کند؟ چرا پولِ عزیزش را صرف حرف‌های تکراری کند؟ و چه و چه.

حالا اساسا بر «اطلاعات» و «کیهان» و «جمهوری اسلامی» و «کار و کارگر» و «ابرار» و «رسالت» حرجی نیست ولی خب از بقیه روزنامه‌هایی که به‌روزترند و هنوز گرد و خاک فرسودگی روی سر و صورتشان ننشسته -کمی- توقع می‌رفت که در برابر اتفاقاتِ یکسان خوش‌فکرتر عمل کنند، نه واحد مرکزی خبروار!
برای همین‌ها می‌شود که یک روزنامه با اختلاف فراوان چشم‌ها را خیره می‌کند و یکی دیگر، حتی دیده نمی‌شود، عکس و تیتر یکی خاطره می‌شود و بی‌ذوقیِ دیگری فرصت پسندیده شدن توسط مخاطب را از بین می‌برد و حال و روز مطبوعات اینی می‌شود که الان هست؛ خسته، خموده، نخواندنی.

آیا امیدی که این روزها در جامعه جریان دارد، به روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران ما هم تزریق می‌شود؟ آیا بهار خلاقیت و شجاعت مطبوعات از راه می‌رسد؟

تکمله: کنکاش درباره چرایی رخ دادن این اتفاق و گیر کردن همه روزنامه‌نگاران ما (که باید خلاق‌ترین و پیشروترین صنف جامعه خود باشند) در کلیشه‌ها و تنگناها، فرصت بیشتری می‌طلبد و حتی در برخی اوقات، توقعی زیادی است. با یک یادداشت هم نمی‌شود سروته‌اش را هم آورد! ولی فکر می‌کنم دلیل تیراژ خجالت‌آور رسانه‌های مکتوب ما، تنها به بی‌مطالعگی مردم برنمی‌گردد؛ دلایل بیشتری دارد که یکی‌اش همین کلیشه‌هاست.

•بهترین صفحه اول: با اختلاف فراوان؛ روزنامه اعتماد (عکس و تیتر تنفیذی را هم گذاشته برای صفحه‌های داخلی)

•بدترین صفحه اول: با احترام به روزنامه‌های پیشکسوت ذکر شده در بالا -در یک رقابت تنگاتنگ- تقدیم می‌شود به تهران امروز (برای بی‌ذوقیِ مطلق در انتخاب تیتر اول)


بهترین صفحه اول روزنامه ها در روز تنفیذ

تیتر ندارد! -2

...و چه زجرآور و سخت گذشت؛ از «تیتر نداردِ» یک به «تیتر نداردِ» ۲!

یعنی وقت «زمانه قرعه نو می‌زند به نام شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما» رسیده؟

مستندهای انتخاباتی ۹۲؛ کمی خلاقیت آقا!

اول‌هایش به یک فینال حساس می‌ماند؛ تعیین‌کننده و سرنوشت‌ساز. وقتی ساعت ۲۰:۱۰ و ۲۳:۳۰ می‌نشستی پای تلویزیون و انتظار داشتی که محو دستاوردهای بهترین مستندسازان یا خلاق‌ترین فیلمسازان شوی. به امید اینکه ایده جدیدی رو شود، فضای جدیدی به تصویر درآید و -اگر تاثیر انتخاباتی آن را هم در نظر نگیریم- لذت تماشای یک مستند جذاب را بچشیم. ولی هر روزی که گذشت این انتظار بیشتر آب رفت. اکثر مستندها، از سبکی واحد و روش‌هایی امتحان‌پس‌داده پیروی کردند، نه خبری بود از خلاقیت و نه حتی یک ایده ناب. اغلب کاندیداها رو به دوربین، همه حرف‌های چند بار گفته‌شان در نطق‌ها و مناظره‌ها را تکرار می‌کردند، اکثرشان در خودرو به سمت جایی می‌رفتند و برنامه‌شان را توضیح می‌دادند. در جایی که «تصویر» کاندیدا نبود، «صدا»یش حتما حضور داشت. در جایی که «شعار» نبود، «موسیقی» حتما بود و...

اشتباه نکنید! با ردیف کردن این تصاویر آشنا، قرار نیست پنبه فیلم‌های انتخاباتی را بزنم، بلکه از وجوه فیلمسازی‌اش گلایه می‌کنم، می‌خواهم از شدت تکرار بگویم که حتی به بازپخش مستندها -یا بخش‌هایی از آن- هم کشید. قصد ندارم نمونه‌های ارزشمند همین مستندهای انتخاباتی در دوره‌های قبلی را فهرست کنم ولی کاش سازندگان فیلم‌ها، حداقل به اصول مستندها انتخاباتی -ولو تکراری- پایبند می‌بودند؛

مستند انتخاباتی خوب، یکجورهایی مثل یک گزارش مطبوعاتی خوب است؛ یعنی باید «آغاز غافلگیرکننده»‌ای داشته باشد، تنه اصلی‌اش مخاطب را خسته نکند، در استفاده از صدا و تصویر کاندیدا «اسراف»(!) نداشته باشد و سرانجام با «پایان طلایی» مخاطب را به انتخابات و رای به کاندیدای موردنظر ترغیب کند. ولی آنچه من و شما روی آنتن دیدیم، اثری از این ایده‌آل داشت؟

تکمله: پرواضح است که این یادداشت مثل هر نظر دیگری، استثناهایی هم دارد ولی اینجا به کلیت مستندهای پخش شده پرداختم و بی‌خیال  تکخال‌ها.

این رسمش نبود

در گوشه‌ای از همین دنیا، یک عده معدنچی در معدنی گرفتار شدند. پوشش رسانه‌ای و پخش تصاویر این اتفاق ناگوار، یک کشور را به‌هم ریخت (البته از جهت مثبت!)؛ همدردی‌ها و همراهی‌ها ملتی را مهربان‌تر کرد. همت جمعی به راه افتاد برای نجاتشان از عمق ۷۰۰ متری زمین. خانواده‌های نگرانشان، درد را تنها به دوش نکشیدند، از سراسر دنیا پیام‌های آرامبخش رسید، روانشناسان برای روحیه‌بخشی دست بکار شدند، مهندسان برای آزادی بی‌خطر معدنچی‌ها نقشه‌ها کشیدند، رهایی آن ۳۳ نفر، به یک خواسته جهانی بدل شد و نشانه آشکار امید برای عده‌ای دیگر (مثل همان داستان «آخرین برگ» از اُ.هنری که اگر اصل قصه‌اش را نخوانده باشیم، بارها و بارها کارتونش را در کودکی از تلویزیون دیده‌ایم).

سرانجام بعد از مدت‌ها تلاش و همراهی، طولانی‌ترین عملیات نجات در دنیا نتیجه داد، از رییس‌جمهور گرفته تا مقامات بلندپایه کشور همسایه در «کمپ امید» جمع شدند، هزاران خبرنگار، بیرون کشیدن معدنچیان را پوشش دادند و چند برابر آن، نام نجات‌یافتگان و پرچم آن کشور در دنیا تکثیر شد. حالا حادثه معدن سن‌خوزه شیلی، یک خاطره جهانی است، مدخل جداگانه‌ای در ویکی‌پدیا دارد و هنوز سنگ یادبود آن حادثه در موزه‌ها به نمایش درمی‌آید.

حادثه شیلی


نمی‌دانم قیاس مع‌الفارقی هست یا نه -که حتما هست!- ولی همین چند وقت پیش در همین گوشه دنیا، در ظهر یک روز چهارشنبه، چند مأمور شهرداری و آتش‌نشانی در سايت دفن زباله برمشور شيراز دفن شدند. این چند نفر، وقتی برای کنترل آتش‌سوزی به محل اعزام شده بودند، رانش زباله‌ها زيرپايشان را خالي کرد و ۱۳ نفر در زير آواري از زباله گرفتار شدند. ۵ نفرشان خوش‌شانس بودند و همان اول نجات پیدا کردند ولی آن ۷ نفر... (از قصد متن کامل خبر را با جزییاتش نوشتم، چرا که مطمئنم اکثرتان اصلاً از ماجرا خبر ندارید!)

رسانه‌ها سرشان گرم‌تر از آن بود که به این حادثه تلخ بپردازند، وقت نداشتند تا یک همت جمعی برای نجات حادثه‌دیدگان ایجاد کنند، فرصت نکردند تا زخم خانواده‌هایشان را التیام ببخشند. نتیجه اینکه بعد از ۵۵ ساعت عملیات خاموش و از بین چهل هزار تن زباله، جنازه‌هایشان را بیرون کشیدند. دردآورتر اینکه فرزندانشان، روز پدر را در کنار آن کوه زباله، به امید اثری گذراندند. حالا «حسين بهمن‌پور، پرويز بهمن‌پور، محمدرضا جنتي، كريم نوربخش، حسين بهروز، عبدالله فولادي، موسي رحيمي» نه جایی در تیترها پیدا کردند، نه سرفصل اتفاقی شدند و نه هیچ مدخلی در هیچ دائره‌المعارفی دارند.

حادثه ایران

قهرمانی استقلال بامدیریت جدید!

حالا هرقدر مخاطبان برنامه 90 «کادر فنی» را عامل اصلی عدم موفقیت پرسپولیس در این فصل [و چند فصل مداوم] بدانند و همه کاسه کوزه‌های ناکامی را سر آنها بشکنند، من فکر می‌کنم که ایراد جای دیگری است.

تصور کنید اگر پرسپولیس با بحران کمرشکن مالی روبرو می‌شد؛ بازیکنان قسط‌هایشان را نمی‌گرفتند، شب عید نوروز با قرض و قوله و «من بمیرم و تو بمیری» پول جور می‌کردند، برای سفرهای آسیایی(؟!) کاسه «چه کنم چه کنم» دست می‌گرفتند و پاداش بردهایشان را عابر بانک یک بابای دیگری صاف می‌کرد، الان در کجای جدول بودند؟
تصور کنید اگر سرمربی تیمشان در مقطع حساسی از لیگ بر سر یک رفتار کودکانه، با غولی رسانه‌ای چون عادل فردوسی‌پور درافتاده بود و کار به سکوها هم کشیده می‌شد، الان قرمزها در کجای جدول دست و پا می‌زدند؟
تصور کنید اگر محبوبیت سرمربی پرافتخارشان بر سر القائات همیشگی رسانه‌های مکتوب به خطر می‌افتاد، همه رسانه‌ها علیه‌اش شمشیر می‌کشیدند، موفقیت‌هایش را کوچک جلوه می‌دادند، به همراهان تیم در فلان سفر خارجی بیشتر از برد حماسی اهمیت می‌داند و در نتیجه سکوهای همیشه حامی، برای یک باخت سروصدا راه می‌انداختند، الان وضعیت تیم چه شکلی شده بود؟
تصور کنید اگر همان سرمربی بزرگَ‌وار(!) با 3-4 ستاره بی‌چون و چرای تیمش که ستون فقرات هر موفقیتند، سابقه بگومگو داشت و همه حدس می‌زدند که این همه آدم خوش‌سابقه در طول یک فصل فرسایشی -بالاخره- در یک اقلیم نگنجند، الان چه می‌کردند و به کدام دیوار زده بودند؟ (البته برای این یکی جواب هست؛ همان کاری که با کریمی و مهدوی‌کیای عزیز کردند!)

اگر همه این تصورات را بگذارید کنار تیمی که با جاه‌طلبی مثال‌زدنی، مقاومت غیرقابل تکرار و انرژی تمام ناشدنی از پس همه مشکلات برآمد، به فرمول موفقیت می‌رسید؛ آنچه که مدتی است در تیم پرسپولیس یافت می‌نشود و استقلال و سپاهان [اغلب با عوامل استقلالی!] بر قله فوتبال ایران جایشان را با هم عوض می‌کنند.

مدیریت در 20-30 میلیارد خرج کردن برای بستن تیمی کهکشانی و نابود کردن ذره ذره آن نیست، راه‌اندازی دانشگاه و دفاتر مرکز استانی -با هیاهوی فراوان- را هم مدیریت نمی‌گویند، سروصدا کردن و قرارداد ترکمنچای بستن و سپس دبه کردن با مربی 104 رنکینگ هم به مدیریت ختم نمی‌شود، ضمنا به خطابه گفتن و بیانیه‌های آتشین ساطع کردن و تهدید به افشاگری دست‌های پشت پرده هم مدیریت نام نمی‌دهند؛

مدیریت در حل کردن مسائلی است که خیلی‌ها به این راحتی از عهده‌اش برنمی‌آیند؛ وگرنه پول خرج کردن و حرف زدن و خنده کردن را این روزها همه بلدیم؛ نه؟

خداحافظ پادشاه

می‌شد برایش نوشت:
بزرگ بود، و از اهالی امروز بود
و با تمام افق‌های باز نسبت داشت

می‌شد برایش نوشت:
و رفت تا لب هیچ، و پشت حوصله نورها دراز کشید،
و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم...

ولی می‌شود هیچی هم ننوشت برای فرگوسن کبیر؛ برای مردی که فوتبال را با او معنا کردیم.

برای فرگوسن کبیر

«لطف» ۵ دقیقه طول می‌کشد

به خدا تکراری می‌شود و نخواندنی‌تر! جنس نق زدن‌های همیشگی و آشنا را به خودش می‌گیرد که؛ آن‌ها با چهره‌ها و نوابغ [حتی بناهای تاریخی]شان چگونه برخورد می‌کنند و ما چه. آن‌ها چقدر قدر‌شناس آدم‌های افتخارآفرین و دوست‌داشتنی‌شان هستند و ما چه.
بعد هم مثل نوشته‌های فیس‌بوکی و وبلاگی اُرد بدهم که «جهان سومی جایی است که...»، «مملکته داریم؟» و... ولی فوتبالیست که دانشمند، اندیشمند و ابنیه باستانی نیست دیگر.

پرسپولیس برای مهدی مهدوی‌کیا هیچ هزینه‌ای نکرده؛ با قیمت‌های میلیاردی و به ضرب و زور خودروهای گرانقمیت و زیرمیزی به این باشگاه نیامده (حتی در مقطعی چند هزار مارک -برای ترانسفرش- نصیب قرمز‌ها شده)، با قرارداد پر تبصره به تیمش برنگشته، سروصدا به راه نیانداخته، قهر و آشتی نکرده. اما با آن همه سابقه درخشان، حقش برای خداحافظی باشکوه -از نظر مسئولان و کادر فنی پرمدعای پرسپولیس- ۵ دقیقه آن هم قبل از بازی پرسپولیس در فینال جام حذفی است.

یعنی هیچ جایی در تفکرات و برنامه مدون(!) مربیان پرسپولیس برای این بازی سرنوشت‌ساز ندارد، یعنی به اندازه یک سانتر و چهار پاس مفید نیست، یعنی به اندازه مهرزاد معدنچی هم نمی‌دود، یعنی کاپیتانی به بازوی هادی نوروزی بیشتر می‌آید تا مهدوی‌کیا. یعنی او با آن همه افتخار و سابقه -رسما- هیچ تاثیری در قهرمانی [احتمالی] قرمز‌ها ندارد. چرا؟ لابد چون هوچی‌گر نیست، مصاحبه‌های آتشین نمی‌کند، به کیف و کلمن لگد نمی‌زند و به همین تحقیر «لطف ۵ دقیقه‌ای» قانع است.

چون آن‌ها برای به خدمت گرفتن «زین‌الدین زیدان» ۵۴ میلیون دلار هزینه می‌کنند و بعد هم که بازنشسته می‌شود، مدیر ورزشی باشگاه لقبش می‌دهند و نگهش می‌دارند. چون مدیران سرخ از سمت «فرانکو بارسی» در آث‌میلان، فقط فرش نفیس هدیه دادن برای سفر به ایران و تماشای دربی خسته‌کننده را یاد گرفته‌اند. چون صندلی کنار مدیرعامل یوونتوس را کسی جز «پاول نِدود» روی آن نمی‌نشیند، نمی‌بینند. چون اسطوره‌سازی را فقط در شعار دادن و خطابه‌های غرّا و مشت‌های گره کرده می‌دانند.

راستی کسی بازی خداحافظی کریم باقری را یادش می‌آید؟ می‌داند جواد زرینچه کی از فوتبال کنار رفت؟ صادق ورمرزیار الان کجاست؟


•تکمله: فکر کنم همین که یک استقلالی برای اسطوره حقیقی قرمز‌ها یادداشت بنویسد و به آن ۵ دقیقه لعنتی قبل از آغاز بازی گیر بدهد، خیلی پیام‌ها دارد. شُکوه را فقط در کلمه خلاصه نمی‌کنند؛ معنا می‌کنند آقایان قرمزی!

مخالفت با میل باطنی!

[یا] چگونه آدمی به قهرمانی سپاهان اصفهان راضی می‌شود؟


حالا که به تصمیم کادر فنی پرسپولیس و تیم مدیریتی پرمدعایش، مهدی مهدوی‌کیا کوچک‌ترین تاثیری در قهرمانی جام حذفی ندارد و تنها «نمادین» به میدان می‌آید تا -خدای ناکرده- برنامه‌های از پیش تعیین شده و مدون تیم دچار نقصان نشود، امیدوارم مهدوی‌کیا کوچک‌ترین نقشی در باخت تیمش نداشته باشد.

دید و بازدید زلزله

آهای آنهایی که تا آسمان بهم می‌پیچد، سریع می‌نویسید: «آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است...»،

لطفا خیلی فوری اعلام کنید که آخرین برگ سفرنامه [استانی] زلزله چه معنایی دارد و چرا؟

مشایی جان کجایی؟

الان -احتمالا- مهم‌ترین سوال بخش مهمی از سیاسیون مملکت این است که «اسفندیار رحیم مشایی» پنجشنبه (در ساعات حیاتی آزادی!) کجا بوده پس؟

جواب اینجاست:

اسفندیار رحیم مشایی بر سر مزار عسل بدیعی

قاعده تصادف

ما؛ تو مریخ کج نداریم، صاف نداریم، کوه قاف نداریم، آدم علاف نداریم، سینماتوگراف نداریم... تو مریخ!
ما؛ تو مریخ خر نداریم، شر نداریم، دردسر نداریم، گوش کر نداریم، تدوینگر نداریم، تهرانسر نداریم... تو مریخ!
ما؛ تو مریخ بوق نداریم، کود نداریم، هالیوود نداریم، تار و پود نداریم، ما کمبود نداریم، راه مسدود نداریم... تو مریخ!
ما؛ تو مریخ تئاتر نداریم، فیلم نداریم، پانتومیم نداریم، آش و حلیم نداریم، وضع وخیم نداریم، زخم بدخیم نداریم... تو مریخ!

فیلمی که باید دید

ما؛ تو مریخ پیچ نداریم، کیچ نداریم، گرینویچ نداریم، دیوید لینچ نداریم، کلمِ پیچ نداریم، ما کلا هیچ نداریم... تو مریخ!

قاعده حمار

قبل‌تر‌ها برای درک بهتر و عمیق‌تر درد گرانی، فشار اقتصادی و از این جور چیز‌ها کافی بود -هر چند وقت یکبار- سری بزنی به قصابی [سوپر پروتئینی، گوشت فروشی و از اینجور کلمه‌های شیک مشابه]، ولی الان فقط میوه‌فروشی برای همه این روضه‌ها کفایت می‌کند. راه کوتاه‌تر را عشق است!

مسئولان فکری کنند

دیگر وقتش است که فیفا [یا حداقل یوفا] قانون «به لطف گل زده در خانه حریف» را حذف کند برود پی کارش! وقتی تیمی عرضه نداشته حریفش را ببرد، چرا باید با لطف به مرحله بعد صعود کند؟ مسابقه باید برنده داشته باشد...


•تکمله: این گزاره در بقیه امور غیرورزشی هم صدق پیدا می‌کند. از ما گفتن بود!

بهارش اینجوری باشه

[یا] رقابت تنگاتنگ با آقوی همساده


نوروز ۹۲ خاطره شد؛ برای همه اتفاق‌های رنگارنگ، تلخ و عجیبی که در یک بازه زمانی کوتاه رخ داد. له له شدم؛ داغونا!

این روزها که می‌گذرد...

صمیمانه‌ای برای شماره ۴۰۰ همشهری جوان


جلسه داشتن، مصاحبه کردن، گپ زدن، تایپ کردن، ادیت کردن، بخش‌های جذاب را به اجبار حذف نمودن، صفحه‌آرایی کردن، با گوگل‌ریدر محشور بودن، صبر پیشه کردن، ساقه‌طلایی با برند مهدی را نخوردن، وسواس حرص درآر به خرج دادن، با سلمان کل‌کل کردن و معمولا شکست خوردن، حسام و علیرضا را پیر کردن، به‌جایش از دست موسی پیر شدن و خندیدن، تعداد اسپیس‌های احسان را تخمین زدن، به سرعت تولید محتوای مهران حسرت خوردن، تعداد کلمه‌های [...] حسین را شمردن، نازها کشیدن، در روزهای بارانی تعداد جانباختگان و مصدومان پل کریمخان را برای علی نازک‌دل شمردن، توی راه‌پله‌ها تلفن صحبت کردن، ارادت ورزیدن، هرگز کارمند دولت نشدن، از پیچ‌پیچک‌های منحصربفرد احسان بزرگ لذت بردن [به خدا!!]، وجعلنا خواندن، مین طراحی کردن، صفحات را جایی فرستادن، ناامید شدن، فحش ندادن(!)، به روح کسی صلوات ارسال کردن، باید برون کشید از این ورطه رخت خویش را هی زمزمه کردن، خستگی چشیدن، صلح کل بودن، نومیدی را از فاصله‌ای نزدیک حس کردن، غر زدن و غر زدن و غر زدن، علیرضا قربانی گوش دادن، نصایح سردبیر و دبیر تحریریه را به گوش نگرفتن، با احسان بغل دستی درددل کردن، تسلیم [روزمرِگی یا روز-مرگی؛ چه فرقی می‌کند؟] نشدن، اصلاح کردن، دوباره ادامه دادن، ابداً ناظم نبودن، تا دیروقت ماندن، نیمه شب‌های باران خورده در خیابان‌های خلوت شهر تنها رانندگی کردن و گاهی ایمان را رساندن، خستگی را تا خانه بردن، ذهن مشغول بودن، کابوس‌های غریب سه‌بعدی تماشا کردن، با فلان مخاطبِ همیشه معترضِ زنگ‌زننده بحث کردن و شرایط حساس کنونی را شرح دادن، استرس داشتن، به آرمان‌ها(!) وفادار ماندن، بی‌اعصاب بودن، لبخند زدن، رسد آدمی به جایی... را مسخره کردن و سعدی را در گور روی ویبره گذاشتن، از روزها چهارشنبه را برگزیدن، دوباره روز از نو روزی از نو شدن.

این‌ها مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی این روزهای من (با کمی تلخیص و تصرف؛ اطرافیان من) است که هر قدر سخت و سنگین و خشک باشد، حاضر نیستم -فعلا- با هیچ‌چیز در دنیا عوضش کنم؛ چه برای نخستین بار باشد، چه برای چهارصدمین بار!

شاهکار‌شناسی

[به قول امیر قلعه‌نویی؛] «برخی از روزنامه‌نگاران» عادت‌های یگانه‌ای دارند؛ آن‌ها از تخصص ذاتی و منحصربفردی بهره می‌برند در پیچاندن به هر شکل ممکن و تحویل مطلب در دیر‌ترین زمان ممکن تا قانون نانوشته ولی جهانشمولشان را پاس بدارند.(۱)

غیر از این عادت، آن‌ها نوعی نگاه پایین به بالایی هم دارند. مثلا وقتی مطلبشان دیر شده و با هر ترفندی هست، بالاخره به مقصود رسیده، معمولا این جملات مظلوم‌نمایانه را ضمیمه می‌کند که «اون چیزی نشد که می‌خواستم و تو ذهنم بود ولی...»، «ببخشید عجله‌ای شد...»، «این همه توان من نیست، ولی بالاخره...»، «مطمئن باش در کار بعدی جبران می‌کنم...»، «هنوز جای کار داره، اگر وقت باشه، بهتر می‌شه...»، «حیف که فرصتش نبود و تلف شد...» و تعداد زیادی جملات با معنای مشابه.

اغلب فیلمسازان اهل تاخیرند، پیچاندنشان مرحله‌های اعلی و منحصربفردتری دارد، از کم‌گذاری‌های خودشان به خوبی خبر دارند، خوب‌تر می‌دانند چه می‌خواستند و چه شد! ولی -شاید بی‌اراده- نگاه بالا به پایینی دارند.(۲) فکر می‌کنند هر آنچه ساخته‌اند، یک شاهکار به تمام معناست، عیب و ایرادی بر آن مترتب نیست مگر خلافش صادق شود و تازه اگر خلافش به اثبات نسبی رسید و کسی به مشکلات مگو پی برد، اصولاً خود گوینده کیلویی چند می‌ارزد و اساساً از معنا و مفهوم ریتم و تِم سردرمی‌آورد که چنین خبط و خطایی کرده یا نه!

دقیقا همین نقطه، محل فصل فیلمسازان است. همین نگاه «شاهکارگرایی» و «خودکمال‌بینیِ» مفرط است که گارد‌‌ همان «اغلب کارگردانان» را می‌بندد. درِ نقد را تخته می‌کند و کارگردان خوش‌قریحه یا با استعداد ما را می‌اندازد در دور باطل؛
فیلمش را برای آنهایی نمایش می‌دهد که مجیزش را می‌گویند، حرف کسانی را قبول می‌کند که برادریشان را ثابت کرده‌اند، با کسانی مشورت می‌کند که دو شاخصه قبلی را در حد عالی داشته باشند و... نتیجه می‌شود چندین و چند کارگردانی که حالا افسوسشان را می‌خوریم و آرام آرام فراموششان می‌کنیم.

تا وقتی این نگاه زاویه‌دار وجود داشته باشد و نـقـد برای فیلمسازان (سیاسی‌اش نمی‌کنم و نمی‌گویم برخی مسئولان!) چاقوی قاتل و مخرب باشد و نه چاقوی جراحی نجات‌بخش و سازنده، روزبه‌روز این بیماری مسری‌تر می‌شود و فهرست از دست‌رفته‌ها، بلند بالا‌تر.(۳)


پی‌نوشت:
۱. توصیه می‌کنم برای درک عمق این ادعا و دانستن روش‌های پیچیده پیچاندن، رجوع کنید به نوشته یاسر مالی در همشهری داستان، شماره ۲۱، بهمن ۹۱ با تی‌تر «دائره‌المعارف پیچ».
۲. شاهدمثال ادعاهای گفته شده در بالا؛ آن چیزی است که امسال و سال قبل در نشست مطبوعاتی پس از فیلم‌ها دیدم و سال‌های قبل‌ترش بسیار شنیده بودم؛ شنیدن کی بود مانند دیدن! باور بفرمایید این نوع نگاه حتی در برخی فیلم‌اولی‌ها هم وجود داشت.
۳. خیلی از ما هنوز به دیدگاه متعالی حذفِ خالق اثر از اثر نرسیده‌ایم. پس پربیراه نیست که با نام سازنده، درباره فیلم‌ها قضاوت کنیم. مثلا رفته بودم که از قاعده تصادف بدم بیاید، نشد. رفته بودم که در نشست مطبوعاتی‌اش، همین زاویه بالا به پایینِ سازنده‌ای پر ادعا، حالم را از فیلم بهم بزند که باز هم نشد. مسحور این تناسب عجیب شدم. اتفاقی که دقیقا برعکسش در دربند رخ داد.

حکایت چرخ و سیمرغ!

می‌خواستم به آن تندیس عجیب و غریبی که برای سیمرغ جشنواره طراحی شده گیر بدهم و بپرسم که چطوری دلشان آمده که این حجم ناقص‌الخلقه را به اسم سیمرغ افسانه‌ای به خورد ما بدهند؟
این سیمرغش چرا اینطوری است؟ چرا آدم را یاد چراغ خواب‌هایی که توی ارزان‌فروشی‌های دم حرم‌ها پیدا می‌شود، می‌اندازد؟ و اصلا مگر طرح و تندیس جدیدی لازم بود؟‌‌
همان تصویر حکاکی شده و نوستالژیک روی شیشه که سال‌های سال است جایزه داده می‌شود، چه بدی داشت؟ چه کسی را اذیت می‌کرد، چه کسی کمبود احساس کرد که «تغییر» و «بازآفرینی» لازم شد؟
آیا بقیه دنیا که با نماد و نشان جشنواره‌شان این کار‌ها را نمی‌کنند، عیب و ایرادی دارند؟ آن وقت با این تصویر کج و معوج، انتظار داریم که فرزندانمان دقیقا چه تصوری از سیمرغ پیدا بکنند؟
وقتی پدری دارد درباره سابقه سیمرغ در فرهنگ و اساطیر ایرانی به کودکش توضیح می‌دهد، آیا به این تندیس هم اشاره خواهد کرد؟ در جواب سوال فرزند از آن دوشاخ بالای مجسمه دقیقا چی باید بگوید؟...

سیمرغ جدید جشنواره فیلم فجر

می‌خواستم از این گیرهای بنی‌اسرائیلی بدهم که چرا در سال تولید ملی، ساخت این مثلا تندیس‌های یادبود را داده‌اند به کشور چک؟ و این یکی را دیگر کجای دلمان بگذاریم؟ و...

بی‌خیال شدم برای همه‌اش؛ بی‌خودی دارم گیر می‌دهم به یک مجسمه شیشه‌ای. آن هم مجسمه یادبود جشن و جشنواره‌ای که تنها دلخوشی سینمایی‌هاست. ما -تقریبا همه‌مان- عادت کرده‌ایم که چرخ را از اول اختراع کنیم؛ شاید شیء عجیب‌تری از کار درآمد!

یک تیر و چند نشان

کاش روزنامه‌های ورزشی جلد و تیترِ یک پنجشنبه خودشان را دوباره در صفحه اول چاپ می‌کردند و می‌نوشتند؛ غلط کردیم! [یا عباراتی با معنای مشابه!]

اینجوری هم مشکل تامین تیتر حل می‌شد و هم واکنش معناداری بود به کیفیت خیره‌کننده بازی و پیش‌بینی‌های صورت گرفته قبل از آن.
آدم‌هایی هم که از یک مساوی ملال‌آور و چهار تا کرنر بیشتر، می‌خواستند حماسه‌سازی(!) کنند، دچار سکوت خودجوش می‌شدند و خلاص.

از ماست که بر ماست

چقدر این داستان‌های کودکانه‌ای که نسل به نسل، سینه به سینه منتقل شده‌اند و به ما رسیده‌اند، اسلشرند.

در شنگول و منگول و حبه انگور؛ اول شنگول و منگول خورده می‌شوند، بعد بزبز قندی رسما می‌زند شکم گرگ ناقلا را سفله می‌کند و گرگ بدبخت نمی‌میرد که. شکمش را می‌دوزند و می‌افتد توی برکه و دار فانی را وداع می‌گوید.

اصلا همین شنل قرمزی یک ترس مرموز و سرگیجه آور دارد که مثل خوره روح را در انزوا می‌خورد یا کدو قلقله‌زن که در دیالوگ تکرارشونده و دهشتناکش اعلام می‌کند: «چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور»(!) تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

حالا می‌گویند چرا ملت زورگیری می‌شوند، برای مراسم اعدام این همه آدم می‌آید، خشونت تکثیر می‌شود، جو راه می‌افتد و چه و چه. خب ریشه در جای دیگری است؛ لابد با چنین داستان‌پردازی‌هایی مهربانی باید به منصه ظهور برسد؟!
[این هم از آن تعابیر و عبارت‌های بی‌خود و سخت تاریخ ادبیات فارسی است که جان می‌دهد برای دیکته گفتن و معنا کردن و در بازی پانتومیم تعیین کردن!]

به هرچی ندارم ازت، راضی‌ام!

انسان به طرز غریبی حالش خوب می‌شود وقتی می‌فهمد با دلار ۳۵۰۰ تومانیِ امروز [و نه فردا حتا!]، نفر ۸۷۵۰۲۶۴۹۳م دنیاست و جزو ۱۵ درصد آدم ثروتمند جهان!

حالا‌‌ همان انسان خوشحال کاری هم ندارد که از این ۶ میلیارد نفر آدم، چقدرشان کودکند، چند نفرشان بی‌کارند، آفریقا زده‌اند، نفت سر سفره‌هایشان هست، یارانه ماهانه‌شان را با عزتمندی تمام [در وسط برج] دریافت می‌کنند، حسرت یک «آخ» را به دل دشمنان قسم خورده گذاشته‌اند یا نه...
مهم این است که تا سایت تخیلی‌اش (+) فیلتر نشده، آدم در مقیاس جهانی(!) خدا را شکر کند بلکه نعمتش افزون شود.

زمانه

با اینکه اصولا از نق و ناله و هم‌خانواده‌هایش بدم می‌آید، با اینکه به بیماری مثبت‌اندیشی دچارم ولی به هرچه فکر کردم، چیزی جز این نشد!
سهم من از همین امروز، از حال و هوای «امروز»ها همین شعر آشناست فقط؛

 

در این زمانه بی‌های و هویِ لال‌پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال‌پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال‌پرست؟

به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند
به پای هرزه علف‌های باغ کال‌پرست

رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمالِ دار برای من کمال‌پرست

هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری است
به چشم تنگی نامردم زوال‌پرست

|محمد علی بهمنی

کژتابی

[سعید] شیرینی در سرپرستی پرسپولیس، نمونه آشکار و متظاهر نظام اسلامی است در حوزه اجرا.


•تکمله واجب‌تر از متن: خدای ناکرده با نظامِ اسلامی اشتباه نشود؛ سیدرحمان نظام اسلامی مجری نامی تلویزیون، خاطره مشترک و شیرین «صبح بخیر ایران» است. ضمنا در حوزه اجرا هم، منظور اجرای تلویزیونی است و نه چیز دیگر؛ هنوز جای صراط درد می‌کند خب!

سعید شیرینی؛ این هم سند و مدرکش

خرانه‌ها - ۱۰

هیچوقت تو زندگی‌تون
از یه خـــــــــــــــــــــــــر
حمایت [مادی، معنوی، لسانی، نشانی] نکنید!


|تعریضی بر جمله مشهور استاد فامیل دور

آفتاب آمد دلیل آفتاب

از جنس انتخاب و گزینش ۱۱ بازیکنان بر‌تر جهان در سال ۲۰۱۲ می‌شود فهمید که
«آسمان هرکجا [دقیقا] همین رنگ است»!

کجا کجا - ۳

رسد آدمی به جایی که بجز مسی نبیند
بنگر که تا چه حد است کلاس آدمیت

کجا کجا - ۲

رسد آدمی به جایی که به مطلبش بخندد
بنگر که تا چه حد است فشار آدمیت