وقتی فیلم
من مادر هستم را دیدم، به یک قطعیتی رسیدم؛ آنهایی که از فیلم شاکیاند از دو حال خارج نیستند:
یا ابدا فیلم را ندیدهاند و گول حرف این و آن را خوردهاند و سرشان را زیر انداختهاند به اعتراض [و «کالانعام» به میدان آمدهاند تا تکلیفشان را ندید، ادا کنند!]
یا به کل با سینما بیگانهاند و اصلا از این قرتیبازیها سردرنمیآورند [و «بل هُم اضل»، شدهاند منتقد سینما و نظریهپرداز دین!]
آدم هرچه که باشد و مدام بیخیالی طی کند، از یک چیزهایی دردش میگیرد خب؛
از عمق ندانستنها و جوگیریها، از میزان حماقتها و ندانم کاریها، از قِلت تفکر و قاطعیت و از همه مهمتر؛ فراموش شدن کامل سینما بین همه ما. (چه کردهاند باهامان که فیلمی با این همه حواشی و سروصدا و امکان توقیف و...، در سینمایی در مرکز پایتخت، فقط ۲۲ تماشاچی دارد؟)
•
و حدیث نفس میکنم که چقدر باید «سکوت» کرد و هیچ نگفت و هیچ ننوشت تا به جایی، کسی، نهادی برنخورد و مصلحتی زیر پا نرود. و مطمئنم که این سکوت، از همه آن دردها، زجرآورتر است و کشندهتر.
•تکمله ۱: میخواستم جداگانه بنویسم ولی وقتی از زجر گفتم، ناگهان بغضم ترکید. در دوره و زمانهای که فیلم آدم امتحان پسداده و معلومی چون فریدون جیرانی (با اینکه بیشک بهترین فیلمش است و بازی خیرهکننده فرهاد اصلانی را دارد، ولی با این حال از ضعفهای آشکار در ریتم فیلم و اخلاقگرایی زیاد و زیادیاش نمیشود گذشت) شده نماد نفهمی و بدفهمی، حالا در این فضای درددار، باید برای گناه ناکرده دیگری عذر بخواهی.
چرا؟ چون طرف، تریبون دارد برای خودش، اعوان و انصاری دارد برای خودش، در عوضش درک و دریافتی ندارد برای خودش. در نتیجه همه ازش میترسند و امان از این ترس لعنتی که برادر تنی مرگ است و جزو لاینفک مدیران امروزی! در این حال و روز چقدر سخت میشود نوشت و باید هی بخودت یادآوری کنی: «اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی...»
•تکمله ۲: پیچیدهتر و طولانیتر و نافرمتر از این بلد نیستم بنویسم که پر از ناگفتههاست.