آقایان، خانم‌ها! ما متهمیم

«نه» برای فاجعه تیراندازی دبستان ساندی هوک
بلکه برای خودِ خودمان


نمی‌خواهم مقایسه کنم و درباره آزادی [تو خالی!] بیان در آمریکا حرف بزنم. بنا هم ندارم با یک قیاس مع‌الفارق برای این اتفاق و نمونه‌های بی‌شمار دیگر، روضه بخوانم که آن‌ها عجب قانون‌های خوبی دارند برای حفظ آرامش جامعه و چرا ما نداریم.

قصدم نیست که مثل برخی خبرهای صداوسیمایی از فروافتادن غرب در بحران‌های مختلف بگویم! فقط دارم همه زورم را می‌زنم که بدون گیر افتادن در چم و خم بیهوده جمله‌های فرسایشی و علمی‌نما یک نکته را نرم بگویم و بروم پی کارم!

در کنار همه اصول نوشته شده یا مغفول مانده رسانه‌ها (به معنای همه‌گیرش می‌گویم؛ یعنی از مجله گرفته تا شبکه‌های اجتماعی مختلفی که اغلبمان عضوش هستیم) یک اصل هست که -خودآگاه و ناخودآگاه- نادیده‌اش می‌گیریم؛ مسئولیت اجتماعی.

ادامه نوشته

من و این همه خوشحالی!

این روز‌ها، تماشای صفحه اول روزنامه ایران از دیدن صفحه نخست روزنامه کیهان باصفا‌تر و لذتبخش‌تر شده.

مثلا همین امروز در‌‌ همان صفحه اول با «لاریجانی، قالیباف، فتنه‌گران، کفاشیان و [حتی] وحید دستجردی» تسویه حساب شده. یعنی واقعا در توانایی هر رسانه‌ای نیست که بتواند در یک وجب جا، چنین طوفانی بپا کند؛ آن هم هر روز.



تکمله: حالا رقبای بالقوه و بالفعل دولت به کنار، کار مملکت به جایی رسیده که حتی در صفحه اول روزنامه دولت، به یکی از اعضای دولت آپرکات بزنند! یعنی چنین وعضی داریم ما...

جملات قصار یا حکمت‌های استادیومی

تماشاگران ما -به واقع- بهترین تماشاگران دنیا هستند؛ به شرطی که تیم موردعلاقه‌شان جلو باشد.
هیچوقت برای نمایش گل نزدن دیر نیست.
گاهی یک نفر به اندازه همه ۲۲ نفر یا حتا بیشتر می‌ارزد.
برخی بازی‌ها را فقط باید یک نیمه دید ولاغیر.

خرانه‌ها - ۸

هیچوقت تو زندگی‌تون
از یه خــــــــــــر
تعریف نکنید!


|تعریضی بر جمله مشهور استاد فامیل دور

خرانه‌ها - ۷

هیچوقت تو زندگی‌تون
از یه خــــــــــــــــر
توقع عذرخواهی [استعفا یا همچین چیزی]
نداشته باشین!


|تعریضی بر جمله مشهور استاد فامیل دور

پیشنهاد طلایی

[یا] راه‌حل ساده، کارساز و موثر
برای رفع و رجوع همه مشکلات «من مادر هستم»


دوستان متنفذ، بجای آنکه دنبال تغییر دادن آخر فیلم فریدون جیرانی و حک و اصلاح بخش‌هایی از آن باشند (که اصلا محل اعتراض اساتید کف خیابان نیست) اولِ فیلم، در همان زمینه مشکی،‌ جمله تولستوی را حذف کنند و جایش بنویسند:

«از مکافات عمل غافل مشو / گندم از گندم بروید، جو ز جو»
مثل سریال‌های ماه رمضانی: «حاسِبوا قَبلَ أن تُحاسَبوا؛ به حساب خود برسيد، پيش از آن كه به حسابتان برسند»

باور کنید با همین دو ترفندِ بی‌هزینه، همه چیز حل می‌شود، مگر «أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»ها!

نتیجه‌گیری منطقی

همین امروز صبح، اول وقت فهمیدم که همسایه‌مان در بانک کار می‌کند؛ چون مثل من آبشش‌اش را نصب کرد و زد بیرون.

عجب روز دودآلودی خواهد داشت...

از زجـری که می‌کشیم

وقتی فیلم من مادر هستم را دیدم، به یک قطعیتی رسیدم؛ آنهایی که از فیلم شاکی‌اند از دو حال خارج نیستند:

یا ابدا فیلم را ندیده‌اند و گول حرف این و آن را خورده‌اند و سرشان را زیر انداخته‌اند به اعتراض [و «کالانعام» به میدان آمده‌اند تا تکلیفشان را ندید، ادا کنند!]

یا به کل با سینما بیگانه‌اند و اصلا از این قرتی‌بازی‌ها سردرنمی‌آورند [و «بل هُم اضل»، شده‌اند منتقد سینما و نظریه‌پرداز دین!]

آدم هرچه که باشد و مدام بی‌خیالی طی کند، از یک چیزهایی دردش می‌گیرد خب؛
از عمق ندانستن‌ها و جوگیری‌ها، از میزان حماقت‌ها و ندانم کاری‌ها، از قِلت تفکر و قاطعیت و از همه مهم‌تر؛ فراموش شدن کامل سینما بین همه ما. (چه کرده‌اند با‌هامان که فیلمی با این همه حواشی و سروصدا و امکان توقیف و...، در سینمایی در مرکز پایتخت، فقط ۲۲ تماشاچی دارد؟)

و حدیث نفس می‌کنم که چقدر باید «سکوت» کرد و هیچ نگفت و هیچ ننوشت تا به جایی، کسی، نهادی برنخورد و مصلحتی زیر پا نرود. و مطمئنم که این سکوت، از همه آن درد‌ها، زجرآور‌تر است و کشنده‌تر.


تکمله ۱: می‌خواستم جداگانه بنویسم ولی وقتی از زجر گفتم، ناگهان بغضم ترکید. در دوره و زمانه‌ای که فیلم آدم امتحان پس‌داده و معلومی چون فریدون جیرانی (با اینکه بی‌شک بهترین فیلمش است و بازی خیره‌کننده فرهاد اصلانی را دارد، ولی با این حال از ضعف‌های آشکار در ریتم فیلم و اخلاق‌گرایی زیاد و زیادی‌اش نمی‌شود گذشت) شده نماد نفهمی و بدفهمی، حالا در این فضای درددار، باید برای گناه ناکرده دیگری عذر بخواهی.
چرا؟ چون طرف، تریبون دارد برای خودش، اعوان و انصاری دارد برای خودش، در عوضش درک و دریافتی ندارد برای خودش. در نتیجه همه ازش می‌ترسند و امان از این ترس لعنتی که برادر تنی مرگ است و جزو لاینفک مدیران امروزی! در این حال و روز چقدر سخت می‌شود نوشت و باید هی بخودت یادآوری کنی: «اینکه زاده آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی...»

تکمله ۲: پیچیده‌تر و طولانی‌تر و نافرم‌تر از این بلد نیستم بنویسم که پر از ناگفته‌هاست.

«کـربـلا» کلوزآپ ندارد!

به بهانه انتشار سکانس شهادت ابوالفضل(ع) در اینترنت


جایی درباره مختارنامه مطلبی نوشتم و تیتر زدم؛ کـربـلا لانـگ‌شـات نـدارد و...

اما از وقتی تدوین نهایی ولی بدون روتوش «سکانس شهادت ابوالفضل» برملا شده، اعتراف می‌کنم که اشتباه کردم؛ «تخیل» و «تصور» وقتی می‌خواهد لباس «تجسم» و «عینیت» بپوشد، به هر شکل که باشد، لکنت می‌گیرد.

کدام دوربین می‌تواند «امید ناامید شده» یا «کمر از غم شکسته» را قاب بگیرد. کدام نما می‌تواند غریبی و تنهایی یک مرد را -بی‌نقص و ادا- به تصویر بکشد. همه آنچه در نهایتِ تصویر عاشوراست، سال‌های سال بی‌عیب‌تر و هنرمندانه‌تر در ذهن‌ها جان گرفته. گاهی باید قبول کرد که خیره شدن به خورشید چیزی به عظمت خورشید اضافه نمی‌کند، چشم‌ها را می‌آزارد فقط؛

آقای داوود میرباقری!
آقای احمدرضا درویش!
و بقیه...
کـربـلا کـلـوزآپ نـدارد.

ادامه نوشته

مطلقم من

نمی‌دانم چه اتفاق افتاده ولی برای مدت کوتاهی هم که شده، دستگاه فیلترساز کار نمی کند انگار.

حالم خوب نیست این وقت‌ها؛ احساس «آزادی نزدیک به مطلق» دارم و این برای من و امثال من بد است. یک وقت دیدی عادت کردیم و رویمان زیاد شدها!