این روزها که میگذرد...
صمیمانهای برای شماره ۴۰۰ همشهری جوان
جلسه داشتن، مصاحبه کردن، گپ زدن، تایپ کردن، ادیت کردن، بخشهای جذاب را به اجبار حذف نمودن، صفحهآرایی کردن، با گوگلریدر محشور بودن، صبر پیشه کردن، ساقهطلایی با برند مهدی را نخوردن، وسواس حرص درآر به خرج دادن، با سلمان کلکل کردن و معمولا شکست خوردن، حسام و علیرضا را پیر کردن، بهجایش از دست موسی پیر شدن و خندیدن، تعداد اسپیسهای احسان را تخمین زدن، به سرعت تولید محتوای مهران حسرت خوردن، تعداد کلمههای [...] حسین را شمردن، نازها کشیدن، در روزهای بارانی تعداد جانباختگان و مصدومان پل کریمخان را برای علی نازکدل شمردن، توی راهپلهها تلفن صحبت کردن، ارادت ورزیدن، هرگز کارمند دولت نشدن، از پیچپیچکهای منحصربفرد احسان بزرگ لذت بردن [به خدا!!]، وجعلنا خواندن، مین طراحی کردن، صفحات را جایی فرستادن، ناامید شدن، فحش ندادن(!)، به روح کسی صلوات ارسال کردن، باید برون کشید از این ورطه رخت خویش را هی زمزمه کردن، خستگی چشیدن، صلح کل بودن، نومیدی را از فاصلهای نزدیک حس کردن، غر زدن و غر زدن و غر زدن، علیرضا قربانی گوش دادن، نصایح سردبیر و دبیر تحریریه را به گوش نگرفتن، با احسان بغل دستی درددل کردن، تسلیم [روزمرِگی یا روز-مرگی؛ چه فرقی میکند؟] نشدن، اصلاح کردن، دوباره ادامه دادن، ابداً ناظم نبودن، تا دیروقت ماندن، نیمه شبهای باران خورده در خیابانهای خلوت شهر تنها رانندگی کردن و گاهی ایمان را رساندن، خستگی را تا خانه بردن، ذهن مشغول بودن، کابوسهای غریب سهبعدی تماشا کردن، با فلان مخاطبِ همیشه معترضِ زنگزننده بحث کردن و شرایط حساس کنونی را شرح دادن، استرس داشتن، به آرمانها(!) وفادار ماندن، بیاعصاب بودن، لبخند زدن، رسد آدمی به جایی... را مسخره کردن و سعدی را در گور روی ویبره گذاشتن، از روزها چهارشنبه را برگزیدن، دوباره روز از نو روزی از نو شدن.
اینها مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی این روزهای من (با کمی تلخیص و تصرف؛ اطرافیان من) است که هر قدر سخت و سنگین و خشک باشد، حاضر نیستم -فعلا- با هیچچیز در دنیا عوضش کنم؛ چه برای نخستین بار باشد، چه برای چهارصدمین بار!
صفحهای براي خودم... و برای از یاد نرفتنیها