حل المسائل

«خدا می‌داند توطئه صهیونیستی چیزی نیست جز آنکه برای عقیم کردن دختران از چیپس و پفک استفاده کند... آن‌هایی که فکر می‌کنند که چرا مراکز زنان و زایمان و نازایی اینقدر پرمشتری است، بروند ببینند در ۲۰ سال گذشته مهم‌ترین خوراک و تنقلات دختران مملکت مدل توپی‌اش بوده یا موتوری‌اش»(+)

با توجه به این گفته استاد دکتر حسن عباسی -مشهور به کسینجر ایران و تنها استراتژیست خاورمیانه- «کرانچی» توطئه کیست و چه هدفی را دنبال می‌کند؟

الف- توطئه فتنه گران [...] - عقیم کردن ارزشی‌ها
ب- توطئه سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) - عقیم کردن قهرمان ملی ما؛ شهرام امیری
ج- توطئه سازمان اطلاعات و امنیت خارجی بریتانیا (ام‌آی۶ سابق) - عقیم کردن به طور کلی
د- توطئه پفک نمکی - عقیم؟ نه بابا؛ مطرح شدن

ضعف عمده در مقاومسازی

حالا که -بحمدلله و المنه- اوضاع زلزله اخیر کمی تا قسمتی بهبود یافته؛ تلویزیون -بالاخره- نگاهی زنده و اساسی به آذربایجان انداخته، کمک‌های مردمی روان است، مسئولان [بجز یکی که سفر بود و معذور است] پیاپی به مناطق بحران‌زده سر می‌زنند، ستاره‌ها و چهره‌های ورزشی و هنری پهلوانانه و تختی‌وار به میدان آمده‌اند، کمی آمار و ارقام رخدادها واقعی‌تر شده‌اند و کلا اوضاع تحت کنترل است و از شرایط کنونی خارج شده، بد نیست پرس‌وجو و کنکاش شود که؛

•در روستاهای اطراف اهر و ورزقان -محض رضای خدا- عکسی از رییس دولت به دیواری، دری، جایی نصب نشده بوده؟
به واقع مسئولان پاسخگو باشند...

•اصلا میزان آرای استاد آن حوالی چند درصد بوده؟!

هر سهلی، ممتنع نیست!

سادگی، سادگی و سادگی؛ یک صندلی سفید راحتی آن وسط. دکور هم لازم نیست؛ یک پرده کروماکی کافیست. سلبریتی و چند سوال [احتمالا هوشمندانه] که می‌خواهد حال و هوای صمیمی و -باز هم احتمالا- معنوی ایجاد کند. این‌ها، برنامه را سرپا نگه خواهد داشت. همین!

مشکل اینجاست که گفت‌وگوی تنهایی در همین ایده چند خطی خلاصه شد و رشد نکرد. برنامه‌ای که می‌خواست در اوج سادگی و راحتی به اهدافش (لابد جذب مخاطب) برسد ولی خب هر سهلی، ممتنع و در نتیجه «دیدنی» نیست.

برنامه تلویزیونی مثل هر رسانه‌ای، شاخصه‌هایی دارد، ابزار و لوازمی. حالا وقتی قرار است -به هر دلیلی- یکی از این شاخصه‌های واضح و مبرهن را کنار بگذاریم، باید دلیلی منطقی یا خلاقیتی بزرگ جانشینش شود (راحت‌ترین نمونه، رادیو هفت است؛ با اینکه نامش انتهای تناقض با رسانه‌ای دیداری بود ولی ابزار تصویری بجا و سادگی قابل قبولش با خلاقیت و آرامشی شبانه عجین شد و برنامه‌ای شنیداری و البته دیداری روی آنتن رفت).
اما «گفت‌وگوی تنهایی» کدامیک از این ابزارها را دارد؟ کدام آیتم تصویری یا وله گرافیکی به کمک برنامه می‌آید تا آن را «دیدنی»تر کند؟ کدام تصویر یا نمای زیبا، مخاطب را پای برنامه می‌نشاند؟ کدام فرم گفت‌وگوی نوآور، دیده نشده و خلاق، بیننده را هیجان‌زده می‌کند و او را به دیدن قسمت‌های دیگر ترغیب؟

ایده و خلاقیت برنامه هم که در چند خط تمام می‌شود و فقط و فقط «مهمان» تنها و تنها قلاب برنامه است. نتیجه این می‌شود که اگر یک روز مهمان، کسی مثل امیر جعفری باشد که صمیمی حرف بزند و خودش را نمایش دهد، برنامه دیدنی می‌شود ولی بقیه نکات داغ و مهم مهمانان برنامه را می‌توان در سایت‌ها «خواند» و با ندیدنش چیزی از دست نمی‌رود.

ضعف اساسی برنامه در همین جمله آخر است؛ تفاوت بین خواندن و دیدن.

بدون شرح البته!

(+)

جناب آقای ارنست بای کروما
رییس‌جمهوری سیرالئون

در گذشت مادام آلیس روزالین کروما، مادر گرامیتان را که معلمی سختکوش و دلسوز بود، به جنابعالی، دولت و ملت سیرالئون تسلیت می‌گویم.

ضمن ابراز همدردی با جنابعالی و ملت سیرالئون، از خداوند متعال غفران و رحمت الهی برای آن مرحومه، صبر و شکیبایی بازماندگان و سربلندی و شادکامی دولت و ملت سیرالئون را مسألت دارم.

محمود احمدی‌نژاد
رییس‌جمهوری اسلامی ایران
سه‌شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱

«غم» وقتی بزرگ بود...

یک تیتر دارم فقط؛

یک تیتر و عکس‌های اورجینال تازه از زلزله رسیده که می‌دانم نمی‌توان [و نباید] چاپ شود.
یک تیتر و غم بزرگی که نمی‌دانم [و بلد نیستم] کجای دلم بگذارمش.
یک تیتر و کلمه‌هایی -که طبق عادت زجرآور همیشگی‌ام- مدام به ذهنم حمله می‌کنند و ناکام می‌روند و خوب می‌دانم که نمی‌توان [و نباید] نوشت‌شان تا به کسی، جایی، مقامی، مسئولی، بخشنامه‌ای، چیزی برنخورد.

پس من از همه غم‌ها همان یک «تیتر» را دارم فقط؛ برای دردی که در گوشه آذربایجان سر باز کرده؛ و دیگر هیچ!


تکمله: یکبار دیگر هم گفتم؛ برای این وبلاگ -آن سال‌های دوری که راهش انداختم- نوشتم: «بعضی حرف‌ها به درد نگفتن می‌خورند و برخی به درد دنیای مجازی» و حالا برخی‌تر به درد هیچوقت نگفتن و چقدر این «برخی‌تر» دارد زیاد و بزرگ می‌شود. خدایا به تو پناه می‌برم از رنج نگفتن‌ها!

ملی‌پوشان... پيروز باشيد | خرم چون گل، هر روز باشيد!

•دیشب از شدت دریافت مدال، «دیگه داشتیم به چین نزدیک می‌شدیم» و تلویزیون رسما سرگیجه گرفته بود، نمی‌دانست به چی بیشتر اهمیت بدهد و... حالا به این فکر می‌کنم که آمریکای جهانخوار که هیچ؛ صداوسیمای جمهوری خلق چین چطور دلاوری ورزشکارانش را روی آنتن می‌برد و همه‌شان را پوشش می‌دهد؟ اصلا چه «ملی‌پوشان»ی روی آنتن می‌فرستد و چند بار؟

•تلویزیون ما بعد از این همه سال افتخارآفرینی و تحسین جهانیان را برانگیختنِ(!) ورزشکارانمان و یار دوازدهم بودن رسانه ملی‌مان، هنوز چهارتا موسیقی بدردبخور و هیجان‌انگیز و عرق ملی بالا برنده(!) ندارد که پخش کند. باز صد سلام و صلوات «در این شب‌های عزیز» به روح محمود شاهرخی که «ملی‌پوشان» را سرود و رمضان عظیمی که آهنگسازی کرد تا تنها سرودی باشد که حالی بدهد و ترجیع‌بند همه ترانه‌ها باشد؛ تا به حال تا به این اندازه، به محتوای خفنش توجه نکرده بودم؛ مثالش همین بیت تیتر شده بالا! (حالا تازه اگر همین وضع اسفناک در موسیقی و ترانه سازی را شیفت دهیم به شب قدر که می‌شود نور علی نور!)

•همینجا، یاد و خاطره «ورزشکاران، دلاوران، نام‌آوران، به نام یزدان پیروز باشید...» زنده نگه می‌دارم که بدجور در حقش اجحاف شده و کسی از آن یاد نمی‌کند.

•بعد از این همه سال و این همه کسب تجربه و پیشرفت امکانات در سراسر نقاط دنیا، تا به حال یک ارتباط مستقیم بی‌دردسر که به انحای مختلف روی نِروِ آدم رژه نرود و اعصاب‌ها را بهم نریزد، به یاد نمی‌آورم. یا صدا بهم ریخته یا سر بزنگاه آگهی پخش می‌شود یا تصویر از فرستنده(!) قطع می‌شود یا طرف توجیه نیست یا...

•باز هم جا دارد از عزیزان طراح و تصویرساز در خبرگزاری محترم فارس تشکر کنم که مثل همیشه با نمک و تکان‌دهنده ظاهر شده‌اند و به واقع، بعد از طلاهای المپیک (رکوردشکنی در تاریخ ورزش)، دومین کشف مهم سال هستند و آدم را از شدن هنرمندی، انگشت به دهان می‌گذارند. این و ده‌ها نمونه دیگر، آخرین آفریده‌شان درباره المپیک است: (هشدار! امکان رده‌بری از خنده وجود دارد)

مزد ترس

اعتراف می‌کنم هر سال که به این روز هفدهم مرداد می‌رسیم، تازه یاد شغلم می‌افتم، حرفه‌ای که هر لحظه‌اش هراسناک است و تهدیدآمیز.
اغراق نمی‌کنم؛ آخر شما دارید در جغرافیایی نفس می‌کشید که بسته شدن یک رسانه، از خوردن یک لیوان آب، ساده‌تر است (یعنی اول تعطیل می‌شود، بعد معلوم می‌کنند مقصر بوده یا نه!).

پایه‌های زندگی یک روزنامه‌نگار، سست است و لغزان، در عین حال، قانون «نوشتن» در همه شرایط برایش حکم می‌کند، «وقت» هم همیشه کم است و «استرس» همیشه در اوج؛ خب همه این‌ها تهدید نیست؟ این‌ها دست و دل آدم را نمی‌لرزاند؟
بخصوص اگر در این حوزه «حرفی» هم برای گفتن داشته باشی که کارت سخت‌تر هم می‌شود [و نگاه سخت‌گیری که این حرف‌ها را ممیزی و کارشناسی کند!]

نمی‌خواهم از عشق و دوست داشتنم و اینجور حرف‌ها بنویسم. خلاصه همه حرف‌هایی که به درد گفتن نمی‌خورند، می‌شود این؛


روزنامه‌نگاری یعنی سه‌شنبه‌ها، وقتی خط به خط مطلب یا پرونده‌ای که برایش جان گذاشته‌ای، حذف می‌شود؛ «خسته» می‌شوی، یک «پوچیِ بزرگ» سراغت می‌آید، همه‌اش فکر می‌کنی که بروم یک رستوران بین‌راهی یا یک بقالی فکسنی راه بیاندازم و خلاص شوم از این وضعیت مسخره! رها شوی از این همه خستگی.

و... روزنامه‌نگاری برای من یعنی چشیدن لذت ترس؛ مثل اینکه در وسط یک اتوبان شلوغ، با سرعت زیاد مدام لایی بکشی، وحشت کنی، آدرنالین خونت تا جایی که امکان دارد بالا برود، بعد یک سرخوشی وهم‌انگیز سراغت بیاید. سرخوشی من، صبح‌ چهارشنبه‌هاست، وقتی همه خستگی‌ها تمام شده و «عشق» دوباره آغاز می‌شود...

نبود... نیست

یک روز از عامل بی‌انگیزگی‌ها گلایه کرد و اینکه بی‌پولی، بی‌سفری و تمرینات بی‌هیجان، حتا «قهرمان جهان» را هم افسرده کرده، یک روز در برابر همه کسانی که از «تمام شدن» شاگردش می‌گفتند، تمام قد ایستاد و کوتاه نیامد، یک روز همان شاگرد را از تمرین اخراج کرد و -هیچ جوره- راضی نشد که به مسابقات جهانی ببردش بلکه ادب شود، و دیشب...

دیشب که [به قول گزارشگران ایرانی] تلویزیون انگلیس در تشخیص سرمربی ایرانی مدام اشتباه می‌کرد و ری‌اکشن‌های مربی را نشان می‌داد؛ فکر می‌کردم چه حالی دارد این محمد بنا...


تکمله: از دیشب همه‌اش فکر می‌کنم چرا در هیچ حوزه دیگری، هیچ خراب‌آباد دیگری، یکی مثل بنا نداریم که آباد کند، نجات دهد؟ چرا اینقدر قحط‌الرجالیم؟

المپیک از نگاهی فلاح‌طور

•المپیک به خوبی نشان می‌دهد که چقدر رشته‌های مزخرف، کم‌هیجان و بی‌نتیجه و [...]ای در دنیا هست که هیچکس هم از وجود آن خبر ندارد ولی مدال طلای مفتکی و بی‌خودی دارد. تیراندازی با تپانچه، با مانع، با تفنگ بادی، آهنی، با هدف چند متر | پرتاب دیسک، چکش، وزنه و کلا هرچی | پرش طول، سه‌گام، با نیزه، بی‌نیزه | شنای قورباغه، کرال سینه، پشت، مخلوط، تازه همه این‌ها در 50 متر، در 100 متر، در 400 متر، امدادی، تیمی و دورهمی. (خب همه‌اش که یک توانایی است؛ این اسراف در پخش و پلا کردن طلاها گناه داردها!)

•عدالت در المپیک شوخی است؛ یک تیم 11 نفره با کلی خدم و حشم، در چند 90 دقیقه، اجدادشان را جلوی چمانشان می‌بینند تا به یک رتبه‌ای برسند، والیبال و هندبال و چندین رشته دیگر با N بازیکن پدرخودشان را درمی‌آورند، برای یک دانه طلا! اما در مثلا شنا یک «مايکل فلپس» پیدا می‌شود که یکنفره و در یک رشته، در عرض چند ثانیه ناقابل، 18 طلا می‌گیرد که از کل طلاهای تاریخ ورزش ما در المپیک 7 تا بیشتر است! یعنی یک برابر چی؟ (اگر قرار بود بازنگری کنند در این رشته‌ها و مدال‌هایش، استکبار با مغز به زمین می‌خوردها!)

•این المپیک‌ها معدن یا نمایشگاه بین‌المللی شغل‌های کاذب است؛ مثلا در همین تنیس که باکلاس‌ترین و مدرن‌ترین ورزش است و همه چیزش به‌روز شده (جز امتیازهای مسخره‌اش!)، دو نفر فقط مسئولیت حوله‌های بازیکن‌ها را دارند، با طرف راه می‌روند تا هرجا حوله را پرت کرد، ببرند بگذارند سر جایش. یا در دو یک داوری با کت و شلوار و کلاه نشسته و مسئولیتش این است که یک مانع نارنجی بگذارد روی خط تا مثلا کسی رد نشود و یهو بپرد! (یعنی غیر از ما که به دو ساعت کار در هفته می‌گوییم «شغل»، آن‌ها هم از این القاب دهان‌پرکن دارند)


•تکمله: همان بهتر که نمی‌خواهیم(!) میزبانی المپیک و این قرتی‌بازی‌ها را به چنگ آوریم! والا به خدا؛ آن وقت جوان‌های غیور ما به چی افتخار کنند؟ به اینکه رفته‌اند سر «کار» و حوله آقای فدرر را گذاشته‌اند توی باکس؟ تهش که چی؟

بدون شرح!



از نظر شعار با مسمای خبرگزاری محترم فارس و نه خدای ناکرده ترکیب غریب این عکس‌ها با لوگو(+)

خدا، اجازه...

اینطور که روزنامه تماشا و به طبع آن، سایت‌ها نوشته‌اند(+)؛ «رضاصادقی به نشانه اعتراض به رفتارهای غیرحرفه‌ای و بدقولی‌های پی در پی عوامل ماه عسل، نسخه اصلی ترانه «با اجازه خدا» را روی اینترنت منتشر و همه کسانی را که باعث و بانی این تصمیم بودند، به خدا واگذار کرد.»
خب واقعا نمی‌دانم چرا تهیه کننده ماه عسل (ورژن ضیا!) اینقدر شجاعت یا -به عبارت بهتر- درایت ندارد که خیلی ساده و صادقانه بگوید که علت اصلی سر دواندن و پخش نکردن کار صادقی چه بوده.

خیلی پرواضح است دیگر؛ وقتی ترانه را به رضا صادقی سفارش می‌دادند، نام برنامه با اجازه خدا بود، قرار هم بر این بوده که با همین نام روی آنتن برود ولی وقتی دستور می‌رسد که نام برنامه (شاید برای لج و لجبازی بر سر نام برنامه «هفت» و آن استدلال‌های بی‌خردانه) نباید تغییری بکند، اولین چیزی که روی هوا می‌رود،‌‌ همان ترانه سفارش داده شده با ترجیع‌بند «خدا! اجازه...» است.

یعنی ماجرا خیلی ساده‌تر و پذیرفتنی‌تر از چیزی است که نشان می‌دهند؛ حتا اگر منطقی نباشد.

برای ثبت در تاریخ و مراجعه در خرداد ۹۲

یک بابایی یک فرضیه‌ای را از یکجای قابل اعتمادی شنیده بود. اینجا می‌نویسمش برای روز مبادا؛ شاید که این نوستراداموس بازی جواب داد!

«در این لیگ می‌خواهند پرسپولیس قهرمان شود؛ هم هزینه کرده‌اند، هم برنامه برایش ریخته‌اند. چراکه انتخابات ۹۲ در خرداد برگزار می‌شود و البته لیگ هم در‌‌ همان حوالی به پایان می‌رسد و این بهترین فرصت است برای بهره‌برداری از این سرمایه عظیم اجتماعی».


تکمله: این توهم تا همین بازی هفته سوم -ابدا- برایم اهمیتی نداشت ولی وقتی گل مسلم و واضح گهر لرستان به آن شکل [نا]داوری شد، مدام صدای آن یک بابایی و آن یک فرضیه‌اش که از یکجای قابل اعتمادی شنیده بود، در گوشم زنگ می‌خورد...

دردسر جدید گرانی

طرح محلی و کاملا جدید مبارزه با اراذل و اوباش با چالش جدی روبروست؛ اگر -زبانم لال- گوجه فرنگی هم به صف گرانی‌ها بپیوندد، باید چی پرتاب کرد؟ به واقع چه کسی پاسخگوست؟

عکس از خبرگزاری محترم فارس

فانتزی حلقوی

«اگه المپیک توی ایران برگزار می‌شد و افتتاحیه‌اش...» فقط همین یک جمله کافی است برای 7 دقیقه خندیدن. نه با هدف سیاهنمایی، نه به دلیل مضحکه امکانات و پیشرفت‌ها و فاصله‌ها، نه برای قبول آنکه ما بکل در یک سیاره و دنیای دیگر زندگی می‌کنیم و آنها یکجای دیگر؛ نه! ابدا! خدا به دور! خاکم به دهان!

برای اینکه اگر قرار بود سرمایه‌های تاریخی، فرهنگی را به مردم دنیا نمایش بدهیم، چه می‌شد؟ مثلا به فرض اینکه تمام امکانات سخت‌افزاری فراهم بود، بودجه هم مهیا، از کجای تاریخ غرورآمیزمان شروع می‌کردیم؟ واکنش‌ها چه بود؟ کلا سوژه بامزه‌ای می‌شود؛


کارگردان: مسعود جعفری جوزانی | اگر در مراسم افتتاحیه المپیک از هخامنشیان و کوروش [بزرگ بود؟] تاریخ را روایت می‌کردیم، یک عده پا می‌شدند از استادیوم به اعتراض بیرون می‌رفتند، می‌رسیدیم به حمله اعراب به سرزمین کهن که یک عده بزرگ دیگر با عصبانیت بیرون می‌رفتند، بعد هم سلجوقی و سلسله‌های ریزه میزه دیگر که همسایه‌ها را از میدان بدر می‌کرد و همینطور با استقامت ادامه می‌دادیم تا خالی شدن کامل استادیوم! فکر می‌کنم اصلا مراسم، به قلیون و قاجار نمی‌رسید.

کارگردان: جواد شمقدری | برای رهایی از مشکلات فرضی بالا، راه‌حل بهتر در این بود که با «طوفان شن» تاریخ ایران زمین را شروع کنیم که کارگردان مراسم هم با ابعادش -به خوبی- آشناست و می‌تواند خاک خوبی به محیط تزریق کند. مراسم با زمینگیر شدن استکبار در صحرای طبس فرضی شروع می‌شود. این‌بار، یک عده استکبار استادیوم را ترک می‌کردند که حقشان است؛ به درک! بعد با یک جهش بلند، می‌رسیم به انتخابات سال 84 و جمعیت زیادی بطور نماد راهپیمایی بهطور -خودجوش- وارد استادیوم می‌شوند. [بقیه ماجرا و تسویه حساب با استکبارهای باقیمانده در استادیوم، نوشتنی نیست]

کارگردان: سامان مقدم | حرکات موزون و موسیقی به خوانندگی فرهاد آییش و رقص نورهای عجیب و غریب آغاز می‌شود. به دقیقه 3 نرسیده، برق منطقه قطع می‌شود. صدای همهمه. [...]


•تکمله: با این همه سابقه، قدمت، عظمت، شکوه و هرچی صفت خوب و غرورآمیز، یک نگاه واحد یا مقبول به تاریخ و داشته‌های فرهنگی‌مان نداریم. از یک طرف می‌خواهیم کل دوران پادشاهان را از کتاب‌های درسی بیرون بگذاریم، از طرف دیگر فلان بابا درباره عظمت دوران گذشته و منشور کوروش حرف می‌زند و قیل و قال راه می‌افتد. ته تهش اینکه حتا فانتزی را هم ولش کن! «اگه المپیک توی ایران برگزار می‌شد؛ نمی‌شد...»


حصر خانگی | نسخه نادانسته

عضو محترم شورای مرکزی حزب محترم مؤتلفه در اواخر مصاحبه‌اش با خبرگزاری محترم و محبوب فارس –به طور جدی- خاطر نشان کرده:
«درباره حصر آن‌ها [معلوم است کی‌ها] نیز باید گفت این چه حصری است که از امکاناتی مثل سونا، جکوزی، شنا و مسافرت برخوردار هستند و تنها اجازه داده نمی‌شود که دشمن از آن‌ها استفاده کنند.»(+)

بنابر این تعریف استادانه، کامل، جامع و مانع باید گفت که من الان در حصر نادانسته خانگی (ورژن صحیح و قابل قبول استاد) هستم و خودم خبر نداشتم؛ نه از امکانات سونا برخوردارم و برخوردار می‌کنم خودم را و نه جکوزی و نه شنا. حتا به مسافرت هم نمی‌روم خدا وکیلی. از همه‌شان مهم‌تر و بهتر اینکه دشمن هم از من استفاده‌ای نمی‌کند لامصب با این همه امکانات!

مشکلات گرافیکی سرزمین من!

تقریبا مطمئن شدم که مشکل بانک مرکزی و شورای پول و اعتبار –صرفا- لوگوی بانک مرحوم «تات» بوده و نه موسس، مدیریت، سهامداران، صاحبان حساب‌ها و غیره‌اش.

امروز که تمام سردرهای بانک تات را با بنرهای «بانک آینده» می‌پوشاندند، به این نتیجه شاهکار رسیدم. البته هرچه بیشتر نگاه می‌کنم، می‌بینم دوستان پربیراه هم منحلش نکرده‌اندها!

پوزش و تصحیح

بعد از تماشای هر قسمت از سریال چمدان (از شبکه دو سیما در ساعت ۲۳:۴۵) به این نتیجه می‌رسم که اشتباه بزرگی کردم و باید از همین تریبون از استاد قدرت‌الله صلح‌میرزایی بابت آن مطلب عجولانه(+) عذرخواهی کنم! چراکه این ژانر را در تلویزیون –به دلیل کسوت، عمق حکمت و البته کیفیت موجود- باید به نام خسرو ملکان سند زد و نه کس دیگری...

شرمنده که فکر می‌کردم قدرت، مبدعِ راه است؛ اما او پیرو است، رهرویی از نسل نوآور در ژانر خسرو است.


•تکمله ۱: چمدان باید در نظرسنجی رمضانی سازمان، رتبه نخست یا حداقل دوم را به خود اختصاص دهد. هر تغییری در این نظرگیری، خیلی نامردی است؛ چرا که این سریال به گفته کارگردانش «در گونه کمدی می‌گنجد، ولی رگه‌هایی از طنز تلخ [ولله من تلخی در آن ندیدم و هرچه بود، ملاحت بصری بود] در آن دیده می‌شود، چون در برخی لحظه‌ها ممکن است اشک بیننده هم دربیاید»(+). خدایا به تو پناه می‌برم!

تکمله ۲: حق این است که محصول انتخاب مدبرانه شبکه دو در نشست صمیمانه با رییس صداوسیما [یا حداقل معاون سیما] مورد تقدیر و تشکر ویژه قرار گیرد چرا که علی دارابی (همان معاون سیما) در بازدید از پشت صحنه فرموده‌اند: «مجموعه تلویزیونی چمدان حاوی پیام‌های دینی و اخلاقی است. در این مجموعه تلویزیونی به جایگاه روحانی به عنوان ملجا و پناه مردم توجه شده است و قناعت، ساده‌زیستی و امانتداری، تشویق و توجه به مال حرام و تجمل‌گرایی، تقبیح شده است»(+). یعنی تا این حد پیام دارد و نمی‌فهمم‌ها!

تکمله ۳: به نظرم تیتراژ این سریال، نقطه عطفی در تاریخ تلویزیون ما –حداقل از سال ۱۳۵۸ به اینور- است! حیف و صد افسوس که با تنگ‌نظری، ناگهان صدا و عکس استاد ایرج (حسین خواجه‌امیری) از تیتراژ حذف شد(+). حق به حقدار می‌رسه...

محاسبه منطقی

اگر و تنها اگر ۳۲ هزار و ۱۴۰ شبکه ماهواره‌ای و ۱۳۸ شبکه پولی از طریق اپراتورهای ماهواره‌ای فعال در سراسر جهان برنامه پخش کرده باشند(+در آن صورت صحبت رمضانعلی موسوی‌مقدم (قائم مقام صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران) مبنی بر «فعالیت ۱۷ هزار شبکه علیه ما و آرمان‌هایمان»(+) را کجای دلمان بگذاریم خوب است؟


تکمله: احتمال اشتباه مرکز مطالعات EUROCONSULT که یک مرکز مشاوره و تحلیل در امور ارتباطات ماهواره‌ای در اتحادیه اروپای بحران زده است، خیلی خیلی بیشتر از آمار صداوسیمای ماست؛ حتما!

الهی شکر! ما «انسان» هستیم

جا دارد بخش‌هایی از گفت‌وگوی تکان‌دهنده بانو «کری توریس» با خبرگزاری محترم فارس(+) را برای خودم ثبت کنم که اگر یک زمانی از سایت‌ها حذف شد، اینجا داشته باشمش؛ از بس که نکات نغز دارد و نباید [و واقعا نامردی است] از نظر‌ها پنهان بماند و بازخوانی نشود؛ چرا که «خوش‌تر از آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران»:


•در میشیگان نرخ تورم، چند است؟
جواب: یک ممیز ۶۶ درصد.
شما با عبارت «بهار آمریکایی» برای جنبش وال استریت، موافق هستید؟
جواب: بله...
این امکان وجود دارد که اوباما در کاخ سفید باقی بماند؟
جواب: من واقعاً در مورد این یکی، بر روی نرده هستم!
آیا قبول دارید که یک جنگ جهانی اقتصادی در جهان وجود دارد؟
جواب: بله من این موضوع را قبول دارم.
شما قبول دارید که سرمایه‌داری و لیبرالیسم به پایان راه خود رسیده است؟
جواب: من به هیچ عنوان و هیچ شکل و فرمی، طرفدار کاپیتالیسم (سرمایه‌داری) نیستم.
نظر شما در مورد مردم ایران چیست؟
جواب: آن‌ها انسان هستند و این موضوع، از نظر من، خیلی اهمیت دارد.

داغ‌ترین سیاستمدار

در ادامه سوالاتی بی‌اساس(+)، خبرگزاری محترم فارس دست بکار شده و در اقدامی تحسین‌برانگیز با بانو «کری توریس» (عضو انجمن ملی کسب و کار زنان آمریکا) گفت‌وگوی ویژه داشته(+). ایشان هم در این مصاحبه شاهکار، فرموده‌اند که «جنبش وال استریت بهار آمریکایی بود» [البته «هست» و هنوز موتورش روشن مانده و فعل «بود»، فعل غلطی است و صرفا اشتباهی لپی بوده!]

البته نکته بسیار جالب این خبر، صرفا حرف‌های بیان شده در آن و کیفیت ترجمه‌اش نیست، بلکه خود این خانم محترم و جمیل‌المنظر(+) است!
در این ماه مبارکی -خدای ناکرده- نمی‌خواهم اشاعه فحشا کنم و دچار فیلترینگ و فتا شوم؛ ولی فقط صفحه ویکی ایشان(+) و صفت‌های بکار رفته در‌‌ همان چند خط اول، کیلومتر‌ها از اهداف و آرمان‌های خبرگزاری محترم فارس به دور است [و حتا وای وای...] و در صورت بازنشرش، فیلترینگ روی شاخم!

اصلا همه این‌ها هم هیچ؛ متاسفانه «گوگل نامرد و جهانخوار» نیز تصویر خوبی از ایشان ارائه نمی‌دهد(+) و عکس بکار رفته از این بانوی شجاع و انقلابی در خبر فارس، در صفحه دوم جست‌وجو، قابل مشاهده است. [یعنی تا این حد وای وای!!]

عکس از خبرگزاری فارس

باز هم همه این‌ها اصلا و ابدا مهم نیست‌ها! مچ‌گیری هم نیست؛ چون حرف و باور آن آدم مهم است و نه قیافه و مسلکش.

ولی اگر فرض کنیم که چنین خبط کوچکی را یکی از رسانه‌های غیرخودی انجام می‌داد، آیا کار به «خبرهای ویژه کیهان» یا «گزارش‌های افشاگرانه باشگاه خبرنگاران جوان» نمی‌کشید و همین، سندی نمی‌شد بر خودفروشی و مزدوری آن رسانه از غرب؟!