[یا] وقتی خلعتبری می‌شود سوژه کار خیر!


اسمش را هرچه بگذارند، «خـیّـر» کلمه بسیار گزافی است برای کسی که چند میلیارد می‌پردازد با هدف بیرون کشیدن فلان بازیکنِ نامی از بهمان تیم عربی (به دلیل اسم جعلی لیگش) تا وصلش بکند به بیسار تیم پرطرفدار داخلی. احتمالا همه این خاصه‌خرجی‌های هنگفت -خالصانه- برای رضای خداست و -مخلصانه- فقط خلق خدا را خوشحال می‌کند و نه پای شهرتی در میان است و نه کری‌خوانی پیروزمندانه‌ای. شما را به خدا، بیشتر قدر واژه‌ها را بدانید؛ «متعصبِ متمولِ باشگاهی، میهن‌دوستِ علاقه‌مند، فداکارِ وطنی، ثروتمندِ غیرتمند» عبارت‌های بهتری نیست تا خیّر؟

نمی‌دانم چرا وقتی نام خیر و کار خیر می‌آید یاد آن قسمت ماه عسل می‌افتم که احسان علیخانی نامه آزادی و پرداخت بدهکاری 10 میلیون تومانی پدری را داد دست پسرش. آن نامه اداری سخت و سقلمه را پسرک به زحمت خواند ولی هیچی از آن نفهمید و هاج و واج ماند. وقتی مجری گفت: «بابات پنجشنبه می‌آد خونه!» تازه دوزاری‌اش افتاد، ناگهان اشک در چشمانش دوید و... کاری ندارم به قرتی‌بازی یکسری به اصطلاح روشنفکر که تا کمی احساسات عیان شده می‌بینند، سریع انگ می‌زنند و قلمفرسایی می‌کنند و آه و ناله راه می‌اندازند؛ می‌خواهم بگویم کار خیر، یعنی همان اشک چشم‌های پسرک، یعنی آن چند قطره باقی مانده از اشک بچه‌هایی که چشم‌انتظار حضور پدری‌اند، یعنی دلِ شاد پسرکی که یک شب تا صبح نمی‌خوابد تا همه دردهای دوری‌اش را یکجا بگوید.

نمی‌دانم چرا وقتی نام خیر و کار خیر می‌آید، بجای خلعتبری و عجمان امارات و پرسپولیس تهران و 5 میلیارد تومان، یاد شعار موسسه محک می‌افتم که «هنوز هم با هزار تومان می‌شود خیلی کارها کرد...»! فکر کنم ایراد از من است، نه کلمه‌های عزیز و گرانقمیتی که بی‌مبالات هزینه تیترهای سایت‌ها و روزنامه‌ها می‌شوند بلکه کاری بزرگ جلوه کند. کاش به این راحتی واژه‌ها را سرنمی‌بریدند، کاش به این سادگی هدف، وسیله را توجیه نمی‌کرد.