سه صدا از 30 محرم عمرم

۱.
کتیبه‌ها هنوز یک پارچه‌نوشته تزینی نبودند، تنوع چندانی هم نداشتند، رنگ‌های سپید و زمخت شابلون‌شده روی پارچه مشکی بودند که سرتاسر تکیه محل را پر می‌کردند. نستعلیق بودند و سخت‌خوان. باید خیلی زحمت می‌کشیدی و با آن سواد نیم‌بند دوم-سوم دبستانی سر و ته مصرع را در هر قاب جور می‌کردی: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»

وقتی پسرک‌های مشکی‌پوش (آن زمان‌ها اصلا نمی‌دانستیم آباده اسم شهر است!) مرتب و منظم -سه ضرب- سینه می‌زدند و می‌خواندند: «سر‌های قدسیان همه بر زانوی غم است / گویا عزای اشرف اولاد آدم است» تازه قسمت‌های نافهم کتیبه‌ها جان می‌گرفت. خاطره می‌شد.

کمی که سوادم قد کشید، فکر می‌کردم: «می‌رود کنار نور دو عینش، حسین‌اش حسین‌اش / می‌رود ببیند نعش حسین‌اش حسین‌اش» هم در ترکیب‌بند محتشم کاشانی است، بعدها محتشم خواندم، عمان سامانی و... و فهمیدم این «وای حسینم» که دل را تکان می‌داد، چشم را تار می‌کرد و به پرچم‌های قرمز هیئت‌ها سرک کشید، فقط در همان نوحه بود و بس.

۲.

اولش فقط صدای طبل است، نه از آن طبل‌های مجلسی که روز و شب در تهران می‌بینید و می‌شنوید، نه! از آن‌هایی که صدای بمی دارند و توی دل آدم را خالی می‌کنند. بعد صدای درهم و نامنظم «حیدر... حیدر» است. بعدتر «یا حسین... یا حسین» با تاکید روی حاء حسین، جوری که حتما بفهمی با یک جماعت عرب طرفی. آخرش صدای طبل و نوای حیدر و حسین به هم مخلوط می‌شوند.

نجفی‌های مقیم قم، شب عاشورا، با ۱۰-۱۲ علم بلند آتشناک، معمم و مکلا پا برهنه، توی سر زنان همین دو نوا را می‌گویند؛ نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیشتر. نه نوحه آنچنانی می‌خوانند، نه دارودسته بلند بالایی هستند ولی آن لهجه عربی سوزناک و بی‌ادا، آن طبل‌های بم‌، آن نامنظمی عجیبِ زیبا؛ شگفت‌انگیز است، دلرباست، آدم را مسحور می‌کند و چشم‌ها را تار.

۳.

سخنران مشهوری است، دهه محرم پرکارتر از همیشه. ولی شام غریبان اغلب برنامه‌های مذهبی مساجد و حسینیه‌ها تمام شده، دیگر کسی برای منبری‌جماعت برنامه نمی‌گذارد، لابد همه شب عاشورا ثواب‌هایشان را دشت کرده‌اند و دلشان آرام گرفته. پس سخنران مشهور قصه ما -برخلاف روزهای قبل- عجله‌ای ندارد.

نوحه‌خوانی و سینه‌زنی عصر عاشورایی هیئت که تمام شد، میکروفون را برای «حاج‌آقا دعا بفرمایید!» می‌دهند دستش. جماعت خسته و عرق‌کرده کم‌کم راهی می‌شوند، چیزی تا اذان مغرب نمانده که تازه مصیبت شروع می‌شود: «خیمه‌ها می‌سوزد و شمع شب تار عزاست؛ کربلا ماتم‌سراست...»

این روزها فاصله سلیقه سیاسی‌‌ام با سخنران مشهور از آسمان تا زمین است، فاصله جغرافیایی نیز. کیفیت محتوایی حرف‌هایی که به خاک سیاست آلوده شده، دل را می‌زند، حوصله را سرمی‌برد. هی به خودم نهیب می‌زنم که امسال دیگر بی‌خیال می‌شوم، نمی‌روم. ولی خوب می‌دانم که همه دلم پر می‌کشد برای آن صدای محزون خسته و گرفته و آشنا «در خیام آل‌طاها شعله آتش به‌پاست؛ کربلا ماتم‌سراست...»

غریبی و مجیدی و غم یار

مرثیه ای برای فرهاد مجیدی

یکه و تنها ایستاده روی صندلی‌های رنگ و رو رفته، دست‌هایش را روی سرش گذاشته و مغزش را با بازوانش فشار می‌دهد، بهت‌زده و مغموم ایستاده وسط آن هیاهو، پاهایش توان ندارد که همراه بقیه بدود، صدایش هم در نمی‌آید که مثل بقیه شعار بدهد، حتما اشک هم دویده گوشه چشم‌هایش.

این، تاثیرگذارترین صحنه تاریخ تلویزیون ماست از پخش مسابقات ورزشی وطنی، تصویری که در یکی از غمگنانه‌ترین شب‌های فوتبالی شکار شد؛ وقتی که فرهاد مجیدی آرام و بی‌خبر، بدون یک استادیوم لبریز، بدون فریادهای پرشور «آهای فرهاد مجیدیِ» تیفوسی‌ها، بدون یک قهرمانی رویایی، بدون یک جام دست‌نیافتنی، بدون یک برد افسانه‌ای، بدون یک گل نجات‌بخش، پیراهن خوش‌رنگ آبی‌اش را ۴ گوشه زمین پهن کرده و بوسید و رفت. درست مثل تنهایی همان جوانکی که وسط استادیوم ایستاده بود و رفتن اسطوره‌اش را تماشا می‌کرد.

حالا می‌شود برای غریبی یک اسطوره مرثیه‌سرایی کرد، می‌شود -تلخ- قلم زد و با مهدی مهدوی‌کیایی مقایسه‌اش کرد که با آن همه افتخار ملی (و با اعلام قبلی!) تا همین اندازه بی‌همراه و تنها، روی ۴ گوشه زمین زانو زد. یا وحید هاشمیان را بهانه کرد برای این رفتن ناگهانی. اصلا می‌شود از نخبه‌کشی‌ها، از قدر ندانستن پهلوان زنده‌ها، از افسانه‌ها و افسون‌زدایی‌ها، از جای خالی لقب‌ها برای یک نسل، از قهرمان‌های پوشالی و پرادعا گلایه کرد و تاسف خورد.

اما برای من؛ اسطوره، قهرمان، ستاره یا هرچیزی که اسمش را بگذارند یعنی همین شجاعت آغشته به جسارت، یعنی محبوبیت بدون نیاز به به عدد و رقمِ تعداد گل و بازی، یعنی رفتن بدون توجه به بد و بیراه‌های در راه مانده و عقده‌های خالی نشده، یعنی خداحافظی بی‌خیال همه حرف و حدیث‌های مزخرفی که خواهند بافت و نوشت، یعنی وداع در یک غروب تلخ ولی به شدت معمولی.

حالا آقای شماره ۷ -برای من- به یکی از خاطرات تلخ آبان بدل می‌شود؛ ۸/۷؛ پایان فرهاد مجیدی. ۸/۸؛ وداع همیشگی قیصر امین‌پور.