شاهکار‌شناسی

[به قول امیر قلعه‌نویی؛] «برخی از روزنامه‌نگاران» عادت‌های یگانه‌ای دارند؛ آن‌ها از تخصص ذاتی و منحصربفردی بهره می‌برند در پیچاندن به هر شکل ممکن و تحویل مطلب در دیر‌ترین زمان ممکن تا قانون نانوشته ولی جهانشمولشان را پاس بدارند.(۱)

غیر از این عادت، آن‌ها نوعی نگاه پایین به بالایی هم دارند. مثلا وقتی مطلبشان دیر شده و با هر ترفندی هست، بالاخره به مقصود رسیده، معمولا این جملات مظلوم‌نمایانه را ضمیمه می‌کند که «اون چیزی نشد که می‌خواستم و تو ذهنم بود ولی...»، «ببخشید عجله‌ای شد...»، «این همه توان من نیست، ولی بالاخره...»، «مطمئن باش در کار بعدی جبران می‌کنم...»، «هنوز جای کار داره، اگر وقت باشه، بهتر می‌شه...»، «حیف که فرصتش نبود و تلف شد...» و تعداد زیادی جملات با معنای مشابه.

اغلب فیلمسازان اهل تاخیرند، پیچاندنشان مرحله‌های اعلی و منحصربفردتری دارد، از کم‌گذاری‌های خودشان به خوبی خبر دارند، خوب‌تر می‌دانند چه می‌خواستند و چه شد! ولی -شاید بی‌اراده- نگاه بالا به پایینی دارند.(۲) فکر می‌کنند هر آنچه ساخته‌اند، یک شاهکار به تمام معناست، عیب و ایرادی بر آن مترتب نیست مگر خلافش صادق شود و تازه اگر خلافش به اثبات نسبی رسید و کسی به مشکلات مگو پی برد، اصولاً خود گوینده کیلویی چند می‌ارزد و اساساً از معنا و مفهوم ریتم و تِم سردرمی‌آورد که چنین خبط و خطایی کرده یا نه!

دقیقا همین نقطه، محل فصل فیلمسازان است. همین نگاه «شاهکارگرایی» و «خودکمال‌بینیِ» مفرط است که گارد‌‌ همان «اغلب کارگردانان» را می‌بندد. درِ نقد را تخته می‌کند و کارگردان خوش‌قریحه یا با استعداد ما را می‌اندازد در دور باطل؛
فیلمش را برای آنهایی نمایش می‌دهد که مجیزش را می‌گویند، حرف کسانی را قبول می‌کند که برادریشان را ثابت کرده‌اند، با کسانی مشورت می‌کند که دو شاخصه قبلی را در حد عالی داشته باشند و... نتیجه می‌شود چندین و چند کارگردانی که حالا افسوسشان را می‌خوریم و آرام آرام فراموششان می‌کنیم.

تا وقتی این نگاه زاویه‌دار وجود داشته باشد و نـقـد برای فیلمسازان (سیاسی‌اش نمی‌کنم و نمی‌گویم برخی مسئولان!) چاقوی قاتل و مخرب باشد و نه چاقوی جراحی نجات‌بخش و سازنده، روزبه‌روز این بیماری مسری‌تر می‌شود و فهرست از دست‌رفته‌ها، بلند بالا‌تر.(۳)


پی‌نوشت:
۱. توصیه می‌کنم برای درک عمق این ادعا و دانستن روش‌های پیچیده پیچاندن، رجوع کنید به نوشته یاسر مالی در همشهری داستان، شماره ۲۱، بهمن ۹۱ با تی‌تر «دائره‌المعارف پیچ».
۲. شاهدمثال ادعاهای گفته شده در بالا؛ آن چیزی است که امسال و سال قبل در نشست مطبوعاتی پس از فیلم‌ها دیدم و سال‌های قبل‌ترش بسیار شنیده بودم؛ شنیدن کی بود مانند دیدن! باور بفرمایید این نوع نگاه حتی در برخی فیلم‌اولی‌ها هم وجود داشت.
۳. خیلی از ما هنوز به دیدگاه متعالی حذفِ خالق اثر از اثر نرسیده‌ایم. پس پربیراه نیست که با نام سازنده، درباره فیلم‌ها قضاوت کنیم. مثلا رفته بودم که از قاعده تصادف بدم بیاید، نشد. رفته بودم که در نشست مطبوعاتی‌اش، همین زاویه بالا به پایینِ سازنده‌ای پر ادعا، حالم را از فیلم بهم بزند که باز هم نشد. مسحور این تناسب عجیب شدم. اتفاقی که دقیقا برعکسش در دربند رخ داد.

حکایت چرخ و سیمرغ!

می‌خواستم به آن تندیس عجیب و غریبی که برای سیمرغ جشنواره طراحی شده گیر بدهم و بپرسم که چطوری دلشان آمده که این حجم ناقص‌الخلقه را به اسم سیمرغ افسانه‌ای به خورد ما بدهند؟
این سیمرغش چرا اینطوری است؟ چرا آدم را یاد چراغ خواب‌هایی که توی ارزان‌فروشی‌های دم حرم‌ها پیدا می‌شود، می‌اندازد؟ و اصلا مگر طرح و تندیس جدیدی لازم بود؟‌‌
همان تصویر حکاکی شده و نوستالژیک روی شیشه که سال‌های سال است جایزه داده می‌شود، چه بدی داشت؟ چه کسی را اذیت می‌کرد، چه کسی کمبود احساس کرد که «تغییر» و «بازآفرینی» لازم شد؟
آیا بقیه دنیا که با نماد و نشان جشنواره‌شان این کار‌ها را نمی‌کنند، عیب و ایرادی دارند؟ آن وقت با این تصویر کج و معوج، انتظار داریم که فرزندانمان دقیقا چه تصوری از سیمرغ پیدا بکنند؟
وقتی پدری دارد درباره سابقه سیمرغ در فرهنگ و اساطیر ایرانی به کودکش توضیح می‌دهد، آیا به این تندیس هم اشاره خواهد کرد؟ در جواب سوال فرزند از آن دوشاخ بالای مجسمه دقیقا چی باید بگوید؟...

سیمرغ جدید جشنواره فیلم فجر

می‌خواستم از این گیرهای بنی‌اسرائیلی بدهم که چرا در سال تولید ملی، ساخت این مثلا تندیس‌های یادبود را داده‌اند به کشور چک؟ و این یکی را دیگر کجای دلمان بگذاریم؟ و...

بی‌خیال شدم برای همه‌اش؛ بی‌خودی دارم گیر می‌دهم به یک مجسمه شیشه‌ای. آن هم مجسمه یادبود جشن و جشنواره‌ای که تنها دلخوشی سینمایی‌هاست. ما -تقریبا همه‌مان- عادت کرده‌ایم که چرخ را از اول اختراع کنیم؛ شاید شیء عجیب‌تری از کار درآمد!

یک تیر و چند نشان

کاش روزنامه‌های ورزشی جلد و تیترِ یک پنجشنبه خودشان را دوباره در صفحه اول چاپ می‌کردند و می‌نوشتند؛ غلط کردیم! [یا عباراتی با معنای مشابه!]

اینجوری هم مشکل تامین تیتر حل می‌شد و هم واکنش معناداری بود به کیفیت خیره‌کننده بازی و پیش‌بینی‌های صورت گرفته قبل از آن.
آدم‌هایی هم که از یک مساوی ملال‌آور و چهار تا کرنر بیشتر، می‌خواستند حماسه‌سازی(!) کنند، دچار سکوت خودجوش می‌شدند و خلاص.

از ماست که بر ماست

چقدر این داستان‌های کودکانه‌ای که نسل به نسل، سینه به سینه منتقل شده‌اند و به ما رسیده‌اند، اسلشرند.

در شنگول و منگول و حبه انگور؛ اول شنگول و منگول خورده می‌شوند، بعد بزبز قندی رسما می‌زند شکم گرگ ناقلا را سفله می‌کند و گرگ بدبخت نمی‌میرد که. شکمش را می‌دوزند و می‌افتد توی برکه و دار فانی را وداع می‌گوید.

اصلا همین شنل قرمزی یک ترس مرموز و سرگیجه آور دارد که مثل خوره روح را در انزوا می‌خورد یا کدو قلقله‌زن که در دیالوگ تکرارشونده و دهشتناکش اعلام می‌کند: «چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور»(!) تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

حالا می‌گویند چرا ملت زورگیری می‌شوند، برای مراسم اعدام این همه آدم می‌آید، خشونت تکثیر می‌شود، جو راه می‌افتد و چه و چه. خب ریشه در جای دیگری است؛ لابد با چنین داستان‌پردازی‌هایی مهربانی باید به منصه ظهور برسد؟!
[این هم از آن تعابیر و عبارت‌های بی‌خود و سخت تاریخ ادبیات فارسی است که جان می‌دهد برای دیکته گفتن و معنا کردن و در بازی پانتومیم تعیین کردن!]

به هرچی ندارم ازت، راضی‌ام!

انسان به طرز غریبی حالش خوب می‌شود وقتی می‌فهمد با دلار ۳۵۰۰ تومانیِ امروز [و نه فردا حتا!]، نفر ۸۷۵۰۲۶۴۹۳م دنیاست و جزو ۱۵ درصد آدم ثروتمند جهان!

حالا‌‌ همان انسان خوشحال کاری هم ندارد که از این ۶ میلیارد نفر آدم، چقدرشان کودکند، چند نفرشان بی‌کارند، آفریقا زده‌اند، نفت سر سفره‌هایشان هست، یارانه ماهانه‌شان را با عزتمندی تمام [در وسط برج] دریافت می‌کنند، حسرت یک «آخ» را به دل دشمنان قسم خورده گذاشته‌اند یا نه...
مهم این است که تا سایت تخیلی‌اش (+) فیلتر نشده، آدم در مقیاس جهانی(!) خدا را شکر کند بلکه نعمتش افزون شود.