ممنوعالتصویر حقیقی
واقعا تنها کسی که روزی روزگاری در آینده نزدیک یا دور میتواند نقش محمود احمدینژاد را بینقص -از هر زاویهای که نگاه کنی- بازی کند، همین محمود بصیری است بیشک!
واقعا تنها کسی که روزی روزگاری در آینده نزدیک یا دور میتواند نقش محمود احمدینژاد را بینقص -از هر زاویهای که نگاه کنی- بازی کند، همین محمود بصیری است بیشک!
•اگر این پاس رو به عقب را در فوتبال ما ممنوع کنند [مثلا خطا به سود حریف شود]، در همه زمینهها پیشرفت میکنیم. قسم میخورم تولید ملی هم افزایش پیدا میکند.
•خوشم میآد عادل فردوسیپور کاری کرده که -رسما- معنای کنایی «خودجوش» از معنای اصلیاش بیشتر استفاده میشود و محبوبتر هم هست!
•سوال بشری؛ چرا هر وقت ناظران بازی و داوری را در کنار زمین نشان میدهند؛ ایستاده دارند بازی را تماشا میکنند؟
•با توجه به حضور نیکی کریمی سر تمرینات تیم راهآهن، پیشبینی میکنم که این هفته تیم علی دایی برابر ملوان امتیاز از دست بدهد از شدت حواسپرتی، تخیلات و بد تمرین کردن!
این نتایج را میتوان برای مفاهیم «نظارت و دیکتاتوری»، «نامه محرمانه و سرگشاده»، «وحدت و اختلاف»، «اختلاف و مصلحت» و بسیاری از عبارتهای سیاستزده دیگر، بازنویسی کرد که خب کار عاقلانهای در برهه حساس کنونی نیست!
فکر میکنم در برهه حساس کنونی، باید به همین جزییاتِ [سابقا نه چندان مهم] زندگی دلخوش ماند؛ پس ببار ای بارون، ببار!
خدایی الان چند وقت است که وسط همه این سریالهای اکشنطور(!) و هجویات بیمایه و اساس، یک تصویر قابل قبول از یک خانواده باصفا ندیدهایم؛ خانوادهای که به هم محبت کنند، برای هم دل بسوزانند، داد و فریاد کنند، قهر کنند ولی با هم حتما حرف بزنند، گل بدهند به دست هم با دلهای خوش، خانوادهای که هم شیرین کاریهایشان بامزه باشد، هم لوسبازیهایشان. و در عین همه اینها، حال بهمزن هم نباشد و باسمهای.
چند نفر از ما، دلمان میخواست در آینده، خانهمان مثل فرید جِنگِلبرد، نقاشیهای جورواجور داشته باشد، چند نفرمان دنبال غار تنهایی خودمان بودیم، چند نفرمان یاد گرفتیم که «مردها وقتی راه میروند، میتونن فکر کنن»، چند نفرمان آرزویمان این بود میزی داشته باشیم که «نصفش توی دیوار باشد»، چند نفرمان یاد گرفتیم موقع عصبانیت دستمان را بکوبیم به دیوار، چند نفرمان شوخی با اجزای پشتصحنه (مثل بازی با نوای موسیقی) را -مدتها قبل از کارهای مهران مدیری- تجربه کردیم و خندیدیم. چند نفرمان -برای اولین و آخرینبار- زن مطلقه (که میتواند خوشبخت هم باشد) را در همین سریال دیدیم.
ما -خیلی از ما- زندگی را، شوخی را، لذت را با همین آدمهایی که نه چندان عجیبند، تجربه کردیم. با سریالی که نه اکشن خاصی دارد، نه پروداکشن عظیمی و نه حتی ادعای بزرگی. حالا این شبها، خانه سبز کیمیاست؛ بخصوص وقتی با این حسرتها، با این حفرههای بزرگ، ببینیدش، تماشایش دوچندان لذت دارد؛ امتحان کنید!
•تکمله ۱: این لذت وقتی بخصوصتر میشود که برخی موضوعاتش را میبینی که چه پرداختی دارد. مثلا همین قسمت «سهم سبز» که درباره حقوق مردان و زنان از زندگی بود. فکرش را میکردم که اگر الان بود، یک پلانش را اجازه نمیدانند ساخته شود. یعنی اصلا نمیگذاشتند طرح مسئلهای شود، چه برسد به راه حل! و همه اینها با هم یعنی؛ ما در همه این ۱۵-۱۶ سال، ۲۰ سال عقب رفتهایم.
•تکمله ۲: برای همشهری جوان نوشته بودم که با حک و اصلاح به زیور خانم طبع آراسته شد!
بجنورد، بروجرد، بیجار، بروجن، برازجان، بیرجند حتی فلاورجان! همه از ریشه [ب].ج.ر؛ مگر اسم قحطی است...
از دکتر حسن عباسی، روزنامه معزز کیهان و بقیه اساتید و رسانههایشان تعجب میکنم که به پخش این فیلم معلومالحال از شبکه پویا -آن هم در شرایط حساس کنونی که باید حسرت یک «آخ» را با همه فشارهای اقتصادی به دل دشمنان کوردل بگذاریم!- واکنشی نشان ندادند؛ به واقع چرا؟
•به خالد مشعل میگویم مبادا بصیرت را از دست بدهید و با طناب اردوغان وارد چاه صهیونیستها شوید. | ۴۶۰۲---۹۱۲ [واقعی]
•تکمله: حالا جدای از این انتقاد سازنده(!) و زیرپوستی و حاشیههایی که برای کاریکاتور موهن(۲) ایجاد شده، در همه روزهایی که گرانی کمرشکن مرغ، تیتر روزنامهها و سایتها بود تا زمانی که افت ارزش ریال، بحران اول جامعه شد، صفحه اول کیهان را روزانه چک میکردم؛ دریغ از یک دانه تیتر -ولو کوچک- در صفحه نخست این روزنامه ارزشی درباره قشر مستضعف جامعه، گرانی، تورم و سختیهای روزگارشان. انتظار بیجایی بود البته، ولی خب خواستم با یک تحقیق میدانی، به تعریف دقیقی از «ارزشمداری، مردمداری و اصولگرایی توأمان با بصیرت مضاعف» برسم... خب رسیدم!
•۱۶ مهر [نهادهای امنیتی -که احتمالا رسانه حمایت شونده ندارند- ورود را پیدا کردند!]؛
دادستان تهران: «تاکنون ۳۰ نفر از متهمان اصلی اخلال در بازار ارز کشور بازداشت شدهاند و تحقیقات از آنان توسط کارشناسان مجرب آغاز شده.» (+)
فکر کنم این ۸ نفر اضافی و اختلافی را با هدف محکمکاری گرفته باشند که کار بیخ پیدا نکند خدای ناکرده!
محمدرضا حیاتی و همکاران پشت پرده، لحظات خوش و شادمانهای پدید آوردند که بیانصافی است اگر مورد تقدیر قرار نگیرند؛ فقط کاش وقت آن خانوم خبرنگاری را که از طرف روزنامه «گسترش صنعت» آمده بود [و بعدا تقش درآمد! (+)] بیشتر کنند...
خبرگزاری محترم فارس [به قول محمود احمدی نژاد: خبرگزاری وابسته به یکی از نهادهای نظامی و امنیتی!] گزارش تصویری منتشر کرده با عنوان «ورزش صبحگاهی پرسنل ناجا در پارک لاله» (+).
خب الان این عکس یعنی چه؟ پرسنل یعنی کی؟ آدم چه بگوید خوب است، خوشت میآید؟ آهای خبرگزاری وابسته پاسخگو باش! چرا دستاوردها را زیر سوال میبری؟

•تکمله: فکر کنم دچار فوبیای سایناوت شدهام! [=هراس از خروج دیجیتالی!] احساس میکنم اگر جیمیلم را ببندم، دیگر نمیتوانم برگردم و بازش کنم. باید این نوع بیماری را ثبت کرد. خدایا شفا بده... آمین.
بالاخره و بعد از مداقههای فراوان؛
رسما به این نتیجه رسیدم که تماشای تولیدات سرویس «طرح و کاریکاتور» فارس از مطالعه ستون «کیهان و خوانندگان» بسی لذتبخشتر و فرحناکتر است!

دقیقا نخستین چیزی که به ذهن متبادر میشود را تصویر میکنند و چه رشکبرانگیز!!
خودم خوب میدانم که نیرویهای نظامی، انتظامی و امنیتی شوخیبردار نیستند و جایگاهشان محفوظ است و...
ولی خب این عکسهای ژانگولردار (+) از نیروی زمینی ارتش بعید است؛ قباحت دارد به خدا!

یعنی چی؟ رژیم اشغالگر قدس با این حرکات میترسد؟ هول میکند و بیخیال حمله میشود؟
سیرک با حرکات محیرالعقول که نیست، ارتش است!

•نکته حیاتی: به خداوندی خدا قسم، از سر دلسوزی و برای اصلاح [یا حتا امر به معروف] گفتمها...
مثلا الان خیلی علاقهمندم از حال و هدف برو بچههای فارس که همه حمیت و جدیت خودشان را گذاشتهاند برای بستن یک رسانه دیگر، با خبر شوم. آن هم به بهانه کاریکاتوری که اگر در هفتهای غیر از دفاع مقدس دیده شود یا «لیلی با من است» را کسی ندیده باشد، هیچ ربطی به سربند جبهه پیدا نمیکند.
همین تلاشگران بیادعا، شب که -به حول و قوه الهی- خبر توقیف روزنامه شرق را تیتر میکنند و خوشحال و شاد و خندان از این موفقیت بزرگ به خانه میروند، لحظاتی قبل از خواب با خودشان چه میگویند؟
الف- آخیش! به وظیفه مان [بستن روزنامه؟] عمل کردیم
ب- تیم بعد!
ج- به حمدالله به تکلیفمان جامه عمل پوشاندیم
د- عجب فرصتی رو تبدیل به گل کردیم
•تکمله ۱: اساتید، باور بفرمایید بستن یک روزنامه در ایران -ابدا- کار سختی نیست! این همه دم و دستگاه و خبر و تیتر «ورود دادستان تهران به ماجرا»، «دادگستری پشت پرده را بررسی میکند»، «۱۶۰ نماینده مجلس نامه اعتراض را امضا کردند» و... نمیخواهد. چرا خودتان را خسته میکنید؟ این کارها خیلی راحتتر و بیهزینهتر از این حرفهاست؛ والا اگر استاد رامین یا فلان همزادش بود، تا الان روزنامه موردنظرش را دفن کرده و فاتحه هم خوانده بود و خندهزنان رفته بود خانه.
•تکمله ۲: واقعا خرسندم که در مملکتی به سر میبرم که در یک روز میتواند این همه اتفاقهای هیجانانگیز و عجیب رو کند (ولو به زور!)؛ مثلا عقلای قوم بگویند تحریم اسکار از آن کارهای خندهآور است ولی گوش کسی بدهکار نیست، حتا استاد احمد نجفی هم شانس نداشتن در اسکار را بهانه تحریم کند. یا مثلا طرفداران محسن چاووشی او را تا سرحد جنون، بچزانند، او هم قات بزند و... [تازه همه اینها با فاکتور گرفتن دنیای سیاست پدید آمده]
•تکمله ۳: این کاریکاتور «مازیار بیژنی» در پاسخ به کاریکاتور «هادی حیدری» که تقریبا به همان اندازه موهن میباشد(!) خب این هم از سربند جبههها، به عنوان دهانبند استفاده کرده! فقط مشکل، در فاصله بین چشم و دهان است؟

حالا همین خاصیت در همه جا پیدا میشود؛ در تحریم [خودجوش] اسکار، کمک [مالی و معنوی] به زلزلهزدگان آذربایجان، حذف [تحریمطور] گوگل از زندگی، تعبیر و تفسیر [خودساخته] از صدای مبهم یک بابا و...
ما خداوندگارانیم، قهرمانان، سلاطین؛ بدون هیچ شک و شبهه!
«آدم رو که بخان به زور بفرستن بهشت، از در جهنم میزنه بیرون» (نقل به مضمون از فیلم مارمولک).
این دقیقا مثال فیلترینگ جیمیل بود. آخر آدمی که میتواند خودجوش از سرویسهای مختلف و هنوز فیلترنشده گوگل استفاده نکند، چرا باید به زور چوب [فیلترینگ]، کارش را لوث و بیمعنا کرد. تازه آن هم با این شکل و شمایل؛ ساعت ۲۰:۳۰ در فلان بخش خبری اعلام کنند و ساعت ۲۲ اعمال!
خب حداقل اگر بنا به حکم و اجبار و دستور است، ۴۸ ساعت قبلتر بگویند تا آدم دستش در پوست گردو و بقیه میوهها نماند، زبانش به بد باز نشود، استرس بیمطلبی لوردهاش نکند...
خب همین کارها را میکنند که کلمه خودجوش میشود طنز سرخود!
ولی دیدم آدم حسابیها، همین نکتهها را بهتر و حرفهایتر و تأثیرگذارتر نوشتهاند، بیخیالش شدم. فقط نوشتم یادم بماند روز ملی یاهو و بازگشت به گذشتهها!
بنده همینجا اعلام میکنم که در صورتی که ر یا م نیمروز زندان بروند، اصلا سیبیلم را بتراشم! [این قول و قرار فقط تا تیر ۹۲ اعتبار دارد]
البته جز همین مورد نامیمون و ناراحتکننده که [دلِ] بسیاری را به درد آورده...

این «فرج بعد از شدت» وعده الهی هست؛ ولی کاش سوخت و سوز که ندارد، حداقل دیر و زود داشته باشد...
•تکمله: همینجا جا دارد یادی کنم از «نعیم سلیمان اوغلو» (+) که یـــیـــهو یادش افتادم و بر اساس یک باور قدیمی، حتما او هم یادی کرده از من!
العیاذبالله اگر مصحح قرآن بود، زیر «أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ» خط میکشید و مینوشت: اصلاح[!] / لطفا این را کار نکنید
•«استقلال روی ریل قهرمانی»؛ این مدل تیترهای خبرورزشیطور، حال اساسی میدهد هر روز صبح.
حالا که راه آهن را برده، اینطور تیتر زدهاند... آخ چی میشد اگر داور بازی هم «محسن قهرمانی» بود و مثلا یک پنالتی الکی به نفع استقلال [نه راه آهن!] میگرفت تا خبر ورزشی تیترزنی را -عملا- به پایان میرساند.
•تکمله۱: به واقع باید به مدیر پخش شبکه ۳ مدال افتخار داد؛ بدون هیچ برنامه خاصی (در حالی که بازی را پخش زنده نداشتند، باید مثل همیشه میدزدیدند ولی دزد در خانه نبود، عزاداری بود، پس آگهی نبود، کلیپ موسیقی هم نبود، حتا تلفن کارشناسی چون مظلومی هم همراهی نمیکرد و...) توانست آنتن خالی شبکه را با مقدار اندکی دروغ، پـُر کند. دست مریزاد پسر!
•تکمله ۲: لبنان ۱-۰ ایران؟ این بود حق برادری؟ این بود پاسخ آن همه مهربانی؟ این بود... ها؟ با شما هستم سید، پاسخ بده محض رضای خدا!
همین ۴ دقیقه ناقابل، سطح و اندازه فیلم و سازندگانش را عریان نشان میدهد و البته باعث افتخار است که سینماهای حوزه هنری (به سرگروهی سینما آزادیِ حوزه هنری) این فیلم را نمایش میدهند و پوسترهایش را به در و دیوارشان آویزان میکنند.

بله،
این است معنا و مفهوم فیلم ارزشی؛ من و تو... [ای وای! اشتباه شد و این خلاقیت عجیب را ندید گرفتم] تو و من! فیلمی که تیزرهایش هم از رسانه ملی پخش میشود.
•در این عکس استثنایی و تاریخساز، محل دقیق بستن شلوار سردار کجاست؟ (با رسم شکل)

یعنی صمیمیت تا کجا؟
•نقش آن روحانی جلیلالقدر در مراسم باشکوه تست صدای کنسرت محمد اصفهانی در اصفهان، چیست و چرا به طور کل؟
سوال جایگزین: نقش عکاس در اصلاح زیربغل اصفهانی -روم به دیفال!- چگونه میباشد؟ (بدون رسم شکل)

یادم میآید قبلترها -به طرز غریبی- رفتار میکردم؛ دروغ که میبافت، سفسطه که میکرد، ناخودآگاه از کوره درمیرفتم. وقتی این همه دروغ و غلط و عوامفریبی را یکجا میدیدیم، خون خونم را میخورد. بلند میشدم، راه میرفتم، اگر نمیتوانستم [یا نباید] بیخیالش شوم، تا مرز جنون و پرتاب اشیا پیش میرفتم. اصلا شده بود خودِ خودِ نقطه جوش!
حالا اما؛ راحتم. احساس میکنم در این ۳-۴ سال، به حدی از فقر و فنا، صبر و صفا، درویشی و مستی رسیدهام که وقتی حرف میزند، دروغ میبافد، سفسطه میکند، میپیچاند، میفریبد، میخندد، با آرامشی اعجابانگیز لم میدهم، لذت میبرم، میگذارم همینطور باشد، بحرفد، موسیقی متن باشد؛ و من -نهایت- میخندم و سرخوشم و ناامید!
•تکمله: بدون شک بخشهای مهمی از این حال و هوا را مدیون عزیزانم در باشگاه خبرنگاران جوان (بخصوص در این چند ساله) هستم. البته جا دارد از سریال چمدان(+) و نمونههای مشابه بیشمارش تشکر کنم که -به واقع- نقش بسزایی در جایگزینی «لذت» بجای «زجر کشیدن و حرص خوردن» داشتند. اصلا بوس برای همّـــهشان!
... و تو ای فرزندم، هم توک را ببین و هم نوک را!
پیشنهاد سازنده و برطرفکننده تمامی اختلافات: از این به بعد میتوان بسیاری از جملههای حکیمانه و پندآموز اینچنینی را بجای نقل از زبان دکتر شریعتی یا دکتر حسابی، به بان کیمون نسبت داد؛ هم بهروزتر است، هم دستش از ما دور، هم وکیل مدافعان بیشماری ندارد.
باور کن!
حالا میشود یک سوال پرسید؟ چند درصد از تروریستهای نامرد فیلان فیلان شده، با چهرههای تابلو، مواد منفرجه(!)شان را در صندوق عقب خودروشان میگذارند و در خیابانهای شهر تردد میکنند که نیاز به این همه ایست-بازرسی داشته باشیم؟ البته ایست-بازرسی در بزرگراههای متنهی به ولنجک (به هر شکل ممکن) کاری است طبیعی و قابل قبول، اما مثلا ایست-بازرسی در افسریه با همان شکل و شمایل «برادران مخلص»، چه سودی به حال چه کسی دارد؟
من در خیلی از این بازرسیها، جوانان [مجردی] را دیدم که دوباره باید -مثل هر پنجشنبه شبها!- کنار میزدند، جروبحث میکردند، مدارک نشان میدادند، معطل میشدند و... البته که خیلی حقشان است(!) ولی خب چرا شیوه و عملکرد پلیس (تازه با آن بنرهای با کلاس عذرخواهی صمیمانه از مردم) هیچ فرقی با برادران مخلص ندارد؟ چرا همیشه متهمان و مظنونان خیابانهای ما «یکی» هستند؟
•تکمله: آمار ارائه شده توسط پلیس خدوم(+) را خواندهام، ولی انصافا خیلی بزرگنمایی به نظر میرسد؛ تازه عدد ارائه شده بدون هیچ توضیح تکمیلی ارائه شده و گوینده از کنارش گذشته و به یکجای دیگر ربطش داده (گودرز و شقایق)!
چون اگر این عدد واقعی باشد، با ایده «امنترین شهر خاورمیانه» در تعارض آشکار است و شخصا ترجیح میدهم که فکر کنم اساتید بزرگنمایی میکنند تا اینکه توهم بزنم که این همه سلاح در ایام خلوت و تعطیل در پایتخت ایران جابجا میشود و کک کسی هم -بدون این ایست-بازرسیها- نمیگزد لابد!