آن گوشه بالای سمت راست کیبورد بدجور وسوسه کننده است؛ دستم ناخودآگاه می رود سمت همان دکمه محترم Backspace، هرچه به ذهن بهم ریخته ام رسیده در این شلوغی روزهای اوج کار، پاک می شود و می رود پی کارش؛ به همین راحتی. به راحتی فشار دادن مداوم یک کلید. حالا هر آنچه از ته مانده های این ذهن مغشوش و پر آشوب باقی مانده، صفحه سپیدی است که فقط چند خطش پر شده. بقیه اش پاک پاک است.

در همه سال های گذشته، همه نوروزهایی که یادم مانده، هیچ حس ویژه ای را هنگام تحویل سال تجربه نکردم. شاید برای تعطیلاتش لحظه شماری کنم، اما تحویل سال، برایم درست لحظه ای است مثل چند ثانیه قبل تر یا چند ثانیه بعد. مثل خیلی ها هم نیستم که هنگامه تحویل سال نو را آغاز و سر منشا حرکت جدیدی بدانم و تصمیمات بزرگ و تاثیرگذار را در این لحظه برای خودم تعریف کنم و...

اما به چند دلیل مطمئنم که دقیقه های پایان امسال (یعنی سال 88) برایم فرق می کند. چون به پشت سرم که نگاه کنم، حتما مدام از خودم می پرسم که چرا ذهن ما Backspace ندارد؟

تكمله: برای همشهری جوان نوشتم که لابد به دلیل مسایل سیاسی چاپیده نشد!